ویرگول
ورودثبت نام
Erfan Ghadamgahi
Erfan Ghadamgahiما همه ماهی افتاده به روی گل خیسیم
Erfan Ghadamgahi
Erfan Ghadamgahi
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

پرندهٔ دل

خواب دیدم

تمامِ تقویم‌های جهان را

در کوره‌یِ گداخته‌یِ دستانت ذوب کرده‌ام؛

و حالا، ما مانده‌ایم وِ

هزار سال، که در تپشِ یک ثانیه خلاصه شده است.

ببین...

چگونه این‌جا، در این خلوتِ ناگزیر،

زمان، چون مارِ پیری پوست می‌اندازد

و زیرِ پایِ ما

هزاران لایه‌یِ تاریخ

به غبارِ فراموشی بدل می‌شوند.

تو

آبی‌ترینِ تردیدِ منی؛

درست همان‌جایی که انگشتانم

مرزِ میانِ پوستِ تو و پیراهنِ شب را جست‌وجو می‌کنند.

و این قلب...

این پرنده‌یِ بی‌قرارِ محبوس در قفسِ سینه،

هر بار که لبخند می‌زنی

چنان به دیواره‌هایِ استخوان می‌کوبد

که گویی می‌خواهد

از پنجره‌یِ چشمانم

به سمتِ سرخ‌ترینِ افقِ لبانِ تو

هجرت کند.

ما دیگر هیچ نیستیم

جز دو سایه،

که در ازدحامِ این دنیایِ سرد

در پیِ ردِ پایی از «بودن» می‌گردند؛

و چقدر دردناک است

که سهمِ ما از جهان،

فقط همین چند لحظه‌یِ کوتاه است،

پیش از آن‌که «فردا»

با داسی از جنسِ جدیت

ریشه‌یِ این بوسه را

از خاکِ خاطره، جدا کند.

از خاکِ خاطره، جدا کند.

شعرزمانسایهپرندهغروب
۳
۰
Erfan Ghadamgahi
Erfan Ghadamgahi
ما همه ماهی افتاده به روی گل خیسیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید