بر طولانیترین عرشه ادوار
نشسته
به غوطه در رأفت آینه
ذبیح جراهت بت را در قبله سنگها میشوید
تصویرش
با هزاران جرحه در آفتاب معلق؛
درد پهلو میگیرد
ذبیح میمیرد.
لنگر/ لحظه میبافت
زنجیرِ ثانیه تا بینهایت حجیم است
گسستن/گرانش به سایه گسیل میکند
در خفای طولش
در استرلابِ معجوج خورشید
گوشواره ها
کنار مسلخ شب ذکر میگیرند
اسکله بایر میشود.
سکوت تکبیر موج میگوید
ستیغِ افق
گسوار
ملالِ شهادتِ حور را حصیر میکند.
سایبان تکرار میشود.
سایه تکرار میشود.
صدف
گیسوان ماهیخوار را
به نظمی ابدی میبافد
تنهایی در شرحی کبود ساز میگردد
مروارید نازل میشود
پرنده
شبیه ترین قطره مرجان ها به مرگ است.
با نکاح کوچ و آینه
دم به قامتِ صبح/دست به حلقوم مینهد
خفقان!
کنون
باز دم مهریه دریاست
در قرابت سکان با تکلمی محو
ستاره قطبی
به بستر ناشناس ترین بادبان دروغ میخزد
جاشو!
جاشو!
آتش را روشن کن!
درمقابل/ چشمانی در عمیق ترین تصویر ساحل
نبض میزند
باد
شکوه ماسه به عمق یاد را تکفیر میکند.
ابر معبود فراموشیست
حجمی لوزی شکل کنار تصویری مخروطی
میان ماهیچه سیاه دریاست.
او بر کهن ترین عرشه ادوار
ایستاده
اینک تنش به طوفان و دستاش به موج
گریبانش به هلهله و قایقش به شوق
در گلوگاهِ توری باژگون مجسم میگردد.
ذبیح
دروغ ابر به حرم دریا را شنفت
چشم گشود.