از کودکی آرزوی پرواز داشتم. عادت داشتم که داخل حیاط زیرانداز پهن کنم، رو به آسمان دراز بکشم و ساعتی به آسمان آبی نگاه کنم. تماشای پرواز پرندهها و حرکت ابرها یکی از با شکوهترین اتفاقات دوران کودکیام بود. دلم میخواست مثل پرندهها آزاد و رها باشم. آرزو داشتم میتوانستم بدون هیچ مرزی تمام جهان را آزادانه سفر کنم.
ولی زندگی ساز من را جور دیگری کوک کرد. نمیدانم نامش چیست؟ « تقدیر، سرنوشت، کارما،…»
هر چه که هست زندگی از من کوهی ساخت. محکم و استوار، ولی در بند. کوهی که سهمگین ترین طوفانها را پشت سر گذاشته و …
همچنان، پر غرور، به تماشای پرواز پرندهها نشسته است.
سایه روشن🌓
همراه عزیزم برام بنویس، با شرایط فعلی اگر چیزی غیر از انسان بودی…