
با چشمانی بسته روی صندلی تاب میخورم. شال سبز رنگ دستبافت مادرم را محکم روی پاهایم انداختهام؛ شاید از گرمای این بافت قدیمی، جان تازهای به دستان کمرمقم تزریق شود.
سکوت خانه، گاهی اوقات شبیه یک خلاء بزرگ است. تنها صداهایی که در این خلاء شنیده میشوند، صدای تیک تاک ساعت و قیژ قیژ ممتد صندلی گهوارهای من است که این سکوت سنگین را درهم میشکند.
چه سخت است انتظار کشیدن برای عزیزانی که میدانی قرار نیست همیشه در آغوشت باشند. این انتظار، سنگینترین بار روی دوش روح است. در این لحظه، غلبه بر خستگی جسمی آسانتر از غلبه بر دلتنگی است.
اما امروز، شال را برمیدارم و مانند یک گنجینه، آن را در آغوش میگیرم و به قلبم میفشارم. ناگهان، طنینی دلانگیز وجودم را فرا میگیرد. دستم را روی سینهام میگذارم. صدای آنجاست!
به راستی این زیباترین سمفونی دنیاست: ضربان قلبی که از بدو تولد در کنارم بوده و تا آخرین نفس کنارم خواهد ماند.
گاهی سکوت، زیباترین ارمغان را برای ما دارد. در این سکوت، یاد گرفتم کسی همیشه هست که تنهایمان نمیگذارد. او میتواند ندای آرامشبخش خدای درون باشد، یا شاید خودِ واقعیِ من که در این مسیر طولانی، تنها نمانده است.
او هست. و این «بودن» بهترین و ماندگارترین یار زندگی است.