ویرگول
ورودثبت نام
سایه روشن
سایه روشنسایه روشن روایت زندگی واقعی، بی اغراق 🌱
سایه روشن
سایه روشن
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

مادری،گفت‌وگوی ناتمام صبح🌱

سر میز صبحانه بودم.لقمه‌ی پنیر برشته را با نان بربری تازه سمت دهانم می‌بردم و هم‌زمان به دخترم گوش می‌دادم که از دانشگاه و رؤیاهای شغلی‌اش می‌گفت.

به برق چشمان پرذوقش نگاه می‌کردم و حس می‌کردم دلم نرم‌تر از همیشه می‌تپد.

نکند کارش آن‌طور که می‌خواهد پیش نرود؟ یعنی این انتخاب، آینده‌ی خوبی دارد؟ ای کاش رشته‌ی بهتری برگزیده بود… و بعد، هزار فکرِ مادرانه‌ی دیگر.

و ناگهان یادِ مادرانِ داغ‌دیده‌ی این سرزمین در دلم نشست؛ دردی که هیچ واژه‌ای تابِ وزنش را ندارد.

دخترم با شیطنت گفت: «حواست کجاست، مامان؟ به نظرت این کار خوبه؟»

نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم:

ـ آره عزیزم، خوبه. اگر حال دلت با این کار خوب باشه، موفق می‌شی.

قاشق را کنار فنجان گذاشتم و فهمیدم، مادری یعنی شنیدنِ دلواپسی‌ها… بدون ادعای دانستن همه‌ی جواب‌ها.

سایه روشن🌓

مادرانهدلواپسیوطنمعشق
۵
۲
سایه روشن
سایه روشن
سایه روشن روایت زندگی واقعی، بی اغراق 🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید