
سر میز صبحانه بودم.لقمهی پنیر برشته را با نان بربری تازه سمت دهانم میبردم و همزمان به دخترم گوش میدادم که از دانشگاه و رؤیاهای شغلیاش میگفت.
به برق چشمان پرذوقش نگاه میکردم و حس میکردم دلم نرمتر از همیشه میتپد.
نکند کارش آنطور که میخواهد پیش نرود؟ یعنی این انتخاب، آیندهی خوبی دارد؟ ای کاش رشتهی بهتری برگزیده بود… و بعد، هزار فکرِ مادرانهی دیگر.
و ناگهان یادِ مادرانِ داغدیدهی این سرزمین در دلم نشست؛ دردی که هیچ واژهای تابِ وزنش را ندارد.
دخترم با شیطنت گفت: «حواست کجاست، مامان؟ به نظرت این کار خوبه؟»
نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم:
ـ آره عزیزم، خوبه. اگر حال دلت با این کار خوب باشه، موفق میشی.
قاشق را کنار فنجان گذاشتم و فهمیدم، مادری یعنی شنیدنِ دلواپسیها… بدون ادعای دانستن همهی جوابها.
سایه روشن🌓