
امروز سیویکم فروردین ماهه. قبل از عید ذوق این زمان رو داشتم چون فکر میکردم قراره برای حضور توی نمایشگاه کتاب بینالمللی امسال کلی برنامه بچینیم و توی شبستان به عنوان اولین حضور نشری که توش کار میکردم، بترکونم!
اما خب دست روزگار نوازشی کشید روی کلهم و بعدش زد پس سرم که لازم نکرده! هرکاری باید میکردی و میتونستی رو کردی اینجا. پاشو برو سراغ باقی ماجراجوییهایی زندگیت و از این دایرۀ امن لعنتی بزن بیرون و نترس. برو و رنگ آبیت رو بپاش به جاهایی که نیازش دارن... شاید اصلا زندگی خودت!
دروغه بگم نترسیدم! ترسیدم از هر آنچه که بیرون از اون موسسه داشت اتفاق میافتاد و من از روبرو شدن باهاش دوری میکردم. این شد که بخاطر جنگ و اوضاع اقتصادی داغون اکثر موسسهها، من شدم اون کسی که باید خداحافظی میکرد بالاخره...
این شد که بعد از نزدیک ده روز توی شوک بودن و زیرورو کردن کارهای جدید و فکر کردن به تصمیمهای جدید، نتیجه این شد که فعلا تا مشخص شدن اوضاع جنگ، خونه رو بغل کنم و برچسب بیکار رو بچسبونم به پیشونی و فقط بخونم و بنویسم...
پس سلام ویرگول! مرسی که همراهی :*)
(یاد و خاطرۀ بلاگفا و نوشتنهای روزگار نوجوونی هم بخیر)
(نقطهویرگول: زمانی که حرف به پایان رسیده اما باز هم جای ادامهدادن دارد...)