
شما رو نمیدونم اما از نظر من، هزار و چهارصد و سی و هفت روز کار کردن توی یه دفتر با یه سری آدم ثابت، با آدم کاری میکنه که اون جا و اون آدمها برات از خونه و خانواده نزدیکتر و امنتر بشن...
حس اشتباهی که هربار توی خونه ازش حرف زدم، بابای ساکت و عاقلم نگاه عاقلاندرسفیهی بهم میکرد و میگفت: «ولی تو به هیشکی اطمینان نکن دخترم...» و هربار من میخندیدم و میگفتم نسل شما بدبینه و دیگه آدمها با زیرآبزنی پیشرفت نمیکنن و الان دیگه مدیرهای بالاسری حواسشون به زیردستهاشون هست و دنیا، دنیای استعداد و نتایج کاری و ایدههاست...
و هر بار هم بابا باز سکوت میکرد و خیره میشد به تلویزیونی که فیلمهای تکراریش رو برای بار Nام تکرار میکرد.
...
روزی که بعد از سی و چهار_پنج روز جنگ بالاخره رفتم دفتر برای برگشت به کار و شروع سال کاری جدید با ایدههای جدید و کلی ذوق و دلتنگی برای همکارام، فکرشم نمیکردم که دنیا هنوز همون دنیایی باشه که بابام ازش حرف میزد!
راستش الان که دارم این متن رو مینویسم هم هنوز باورم نمیشه از کار و رفتاری که باهام شده!
جملهش عین یه جوک مسخرۀ تلخه: «موسسه پول نداره بده و مشخص نیست که کی اوضاع درست بشه! بخاطر همین تصمیم گرفته شده که /تو/ دیگه نیای سرکار»
خندهم گرفته بود. تعدیلی در کار نبود! از هرکسی پرسیده بودم کسی اخراج نشده بود. همون لحظه شصتم خبردار شد که دخترجون! تصمیمها خیلی قبلتر از اینکه جنگ بشه، گرفته شده بوده. اعتراضی نکردم. خودم از اردیبهشت سال گذشته تا آبانش، حدود چهار بار نامۀ استعفا نوشته بودم ولی به اصرار همکار رفیق و شفیقی که داشتم ارسالش نکرده بودم و مونده بودم پای کار... همون رفیق شفیقی که پشت سرم نشسته بود با دیگران حرف زده بود و من حرفاش رو خونده بودم و بخشیده بودم! همون رفیق شفیقی که مدیرم من رو میزده توی سر خودش و همکار دیگۀ جونجونیش و جفتشون من رو بین خودشون مسخره میکردن و من جفتشون رو رفیق دیده بودم و از آرزوهای کاری و حرفهایم باهاشون حرف زده بودم.
...
امروز یکم اردیبهشته. اون همکار رفیق و شفیقم اردیبهشتی بود. (هست البته هنوزم!) کادوی تولدی که براش خریده بودم توی کتابخونهم داره بهم نیشخند میزنه. کتابهام دارن بهم نیشخند میزنن. رزومهای که جمع کردم توی این چندسال کارکردن داره بهم نیشخند میزنه. خانواده، دوست، همسایه، پارتنر، هرکسی که یه روزی بهم گفته بود این کار کردن توی نشر و دنبال کتاب و نوشتن و نویسنده شدن و ... دویدن برات نون و آب نمیشه، همشون دارن بهم نیشخند میزنن...
گزینۀ «انتشار پست» آبی رنگ بالای سایت بهم نیشخند میزنه.
کسی اینها رو میخونه؟ اهمیت میده به کلماتم؟ نمیدونم...
اما من هنوز مینویسم...
من هنوز مینویسم چون این قلم، در واقع این کلیدهای کییبورد، شنیدن صداشون، بهم جون میبخشه...
دلم میخواد با هربار نوشتن بهشون بگم: لعنتیا! من هنوز زندهام!
نارفیقی و نامردی و حسادتتون نتونست من رو بکشه... هنوز نتونسته...
...
بابا. ببخشید. تو راست میگفتی. نباید به آدمها اطمینان میکردم.
...