
روزی قصه چشمهایم را خواهم نوشت که چه چیزها دید؛
و قصه گوشهایم که چه چیزها شنید.
شاید روزی هم قصه روزگارمان را بنویسم،
و بسا کسانی ما را خیالی و قصهمان را افسانه پندارند!
روزی قصه دستهایم را... اما نه!
من دستهایم را میکارم؛
دستهایی که هرگز کوتاه نیامدند.
ادامه دادند و نوشتند، آشپزی کردند، در آغوش گرفتند، نوازش کردند، همراهی کردند و دستهای دیگر را فشردند...
دستهایی که ادامه دادند و زندگی را سرپا نگهداشتند.
دستهایم را
در باغچه میکارم
سبز خواهم شد
میدانم
میدانم
میدانم…*
•
خوشحالم که ویرگول برگشته و کنار دوستان عزیزم هستم و به قول حضرت حافظ:
کاین غصه هم سرآید
•
*شعری از فروغ فرخزاد