
•
شبها پنجره را باز میکنم. امشب هوا خنکتر شده. پتو را میکشم روی شانههایم. از بچگی دوست داشتم توی هوای سرد، بروم زیر پتو؛ کیف داشت انگار و خب همیشه هم یک بزرگتری بود که بگوید «وای از دست تو! آخه اینم شد کار؟ بچه یخ میکنی سرما میخوری...» و بعد واقعاً سرما میخورم. نصف سال سرماخورده بودم...
امشب هوا خنکتر شده. پتو را میکشم روی سرم.
"خواب دویده توی چشمهام." یادم نیست آخرین بار کدام شب خوابم گرفته، آن هم این وقت و ساعت!
چندتا کار ناتمام دارم. اما دلم دستم را گرفته و با نگاه نوازشگرش میگوید «بمان؛ بمان و بخواب!»...
انگار میکنم توی ایوان، یا تخت چوبی کنار حیاط خانه کودکی، میان شب و سرما، رفتهام زیر پتو و گرم شدهام...
چشمهام گرم شده؛
خواب و کودکیام، دست در دست هم مینشینند پیش رویم و لبخند میزنند؛
زمان را گم کردهام و مکان را؛
مامان لحاف پنبه بزرگی میآورد و میاندازد رویم؛ بیآنکه چیزی بگوید.
مینشیند لب تخت، به آسمان نگاهی میاندازد و به من...
و میگذارد همانطور توی سرمای اسفند و لذت گرمای لحاف بخوابم.
•
برسان سلام ما را به رفوگران هجران
که هنوز پاره دل دو سه بخیه کار دارد
•
کلماتِ سرگردانِ اسفندماه، دو قدم، دو شب مانده به جنگ... بهیاد کودکانِ میناب... و همه کودکانِ مهجور و مظلوم و معصوم این خاک.