آری، میشود در اوج غم، کوههای ناامیدی را با دستهای اراده به غباری سپید بدل ساخت. میشود پلی از جنس ایمان زد وسط رودخانه دلتنگی؛ میتوان پاروی قایقی شد که در ساحل امید لنگر میاندازد.
میشود خورشید را با یک اشاره به سرای آشفته دل فراخواند تا یخ و تگرگ ناامنی را از وجودت ذوب کند.
میشود از دل سنگ و صخرههای سخت، آبشاری خروشان شد که نوای بیباکش در دشتهای خاموش امید میپاشد.
میشود در آن شبهای یلدایی که طلوع برای آمدنش کرشمه میکند و ماه هزار مرتبه بر رخسارهاش بوسه میزند، گلهای سرخی را که از تمام گلبرگهایش شور و جنون میچکد، به باغ دلکش آرزوها دعوت کرد.
میشود در بیابانهای پر از خاری که در انتظار قدحی آب به سر میبرند، بذر گلهای رنگی پاشید.
میتوان در آن لحظههای انتظار، که همچون انگبین بر دست و قلب چسبیده و با پتک، سرِ ساعت شنی کوبیده شده تا دانههایش همانند سرب، سفت و سنگین شوند، آن را به خیالی آرام، همچون مجنونی بادهبهدست بدل کرد.
و آن لحظات، زمانی است که دلت از وجود عشق ایمن شود؛ تمام ساعات هستی از کار میافتند، تمام زندگی مست و شیدا میشود تا تو مست شراب دلبر شوی.
ای که جانم آرزوست!