
زنگ ساعت به صدا درآمد ، آری وقتش رسیده
ساعت سه نیمه شب است و محل قرارمان پشت بام خانه.
من منتظرم، او پذیرفته تا هر شب به دیدارم بیاید. نه با داس، نه با ردای سیاه تنها با یک نگاه، ایستاده.
نگاهی که میگوید :« باز هم آمدی؟ چه عجیب! »
و من نیز میگویم :« دوباره منتظری؟ چه بی صبرانه »
تاریخ ملاقات های پی در پی امان از آن شب شروع شد، شبی که میخواستم پرواز را به روح خود هدیه دهم، به زبانی ساده تر جان خود را بگیرم .
آن شب صدای قطرات شدید باران مانع شنیدن دیگر صداها میشد. از بالای ان پل به نظر میرسید که دارند سطل آب بزرگی را به روی شهر و مردمان آن میریزند. میدانستم که این باران میتوانست گیاهانی را سیراب کند، اما از کجا معلوم بود که آنها را غرق کرده و با خود نبرد؟ آن وقت دیگر سیراب شدن زمین چه فایده ای داشت؟
به هر حال که نیاز نبود نگران ان موضوع باشم. چون قرار نبود دیگر منی انجا باشد . فقط یک قدم مانده بود تا جلو تر بروم و خودم را در بند باران رها کنم و رنگ سرخ به کف خیابان ببخشم. فقط یک قدم...
وقت خداحافظی رسیده بود. چند دقیقه فکر کردم تا شاید دلیلی برای نگرفتن جان خود پیدا کنم. چه خیال باطلی! فردی که تنها همدم او اتاق کوچکش است دوستی نداشت که انتظارش را بکشد . معشوقی؟ حتی برای یک بار هم که شده هیچکس. اگر داشت اصلا شاید اینجا نبود. فقط گربه ها و پرندگان گرسنه.
به آسمان نگریستم. حتی او نیز از رفتن من خوشحال بود و در های نعمتش را به روی مردم باز کرده بود و آنچنان میبارید ، که گویی ابر ها ممکن بود هر لحظه پاره شوند .
صدای تیک تاک ساعت گذر زمان را فریاد میزد . فکر بیهوده برای اینکه دلیلی پیدا میکردم تا خود را نکشم کافی بود به هر حال که دلیلی وجود نداشت .
چشمانم را بستم و دست هایم را باز کردم طوری که انگار هوا را در آغوش گرفته بودم . یکی از پاهایم را جلو گذاشتم . زیرش خالی بود ؛ اگر پای دیگر را میگذاشتم برای همیشه این دنیا را ترک میکردم .
ناگهان صدای نزدیک شدن گام هایی که با سرعت به سوی من می آمدند را شنیدم . یک دفعه موجی از باد که سوزشی سرد و گرم داشت سیلی ای به صورتم زد. دستی مچم را در بر گرفت و به پایین کشید.
قامتی بلند چون درخت داشت و چهره ای که تاریکی ، از جنس غم و درد ، در آن نفوذ کرده بود. آوازی همچون آواز وال همراهش بود و پوچی در دست هایش خانه کرده بود.
با صدای بم در گوشم زمزمه کرد : «
_ای انسان فانی، این وظیفه من است که تو را از این جهان محو کنم ، تو اجازه دزدیدن مسئولیت من را نداری، اما متاسفم هنوز وقت رفتنت نرسیده است، باید مدتی دیگر برای بقا تلاش کنی. »
بغضم شکست اشک هایم بی اختیار سرازیر شدند و از روی گونه هایم سر میخوردند و به آب های کف پل می پیوستند.
با چشمانی خیس به او زل زدم و گفتم :«
تنها یک دلیل به من بده . به تو قول میدهم اگر دلیلی برای زنده ماندن من پیدا کنی من نیز پایین خواهم آمد. »
فریاد فرشته مرگ بلند تر شد و سردی جوابش استخوان هایم را لرزاند :
_«آدمی که دلیل زنده ماندنش را از دیگران بخواهد و منتظر باشد تا خوشبختی های کوچکش را آنان به او یادآوری کنند زنده ماندنش خفت بار است، شاید بهتر باشد تاریخ مرگت را جلوتر بیندازم؟»
اشک در چشمانم بی جان شد، همانجا مانده بود و دیگر فرو نمیریخت.
بعد از مکالمه آن شب من و او عهدی برای ملاقاتمان بستیم. او هر شب اینجا منتظر من است و من نیز به دیدارش میروم.
فرصتی به من داده شد تا به جستجوی خوشبختی بروم
او هر شب تنها یک سوال را در گوشم میخواند و سپس میرود حتی لحظه ای هم برای گرفتن جواب درنگ نمیکند « آیا هنوز امید داری؟ »
شاید خوشبختی زندگی، خود من باشم و تمام این روز ها خوشبختی را در چیز های بی فایده ای جستجو میکردم.
مامور مرگ که تنها وظیفه اش بردن ما به مدفن مردگان است این را میدانست و من که انسانی با گوهر خوشبختی زاده شده ، از آن غافل مانده بودم .
درست است شادی و امید تنها یک لحظه شیرین است و نه یک قراردادی همیشگی، اما از آن شب می خواهم از زندگی لذت ببرم. نه تنها از شادی هایم که از درد هایم، نه تنها از خوشبختی ام که از بدبختی هایم.
آنان مثل روز و شبی هستن که پیوسته به دنبال هم می آیند و به وجود دیگری معنی میدهند ، و من میخواستم قبل از آنکه حقیقت وجودشان را بفهمم ، همه اشان را با خود به درون خاک ببرم...