من هم یک زیگارنیکی ام :)

دیدی وقتی یک سریال شروع میکنی، تا ته اون سریال رو در نیاری ول کن ماجرا نیستی؟

من خودم بارها بوده فرداش باید میرفتیم سرکار و خیلی هم خوابم میومده اما انگار یه چیزی مجبورم میکرده که بشینم و اون سریال لعنتی رو تموم کنم :)) این نمونه خوبش بود! نمونه بدش اینه که خیلی وقت ها هم آدم یک سری فعالیت ها رو شروع میکنه ولی خب از دست بر قضا، شرایط اینقد پیچیده میشه که نمیتونی تکمیلش کنی، با خودت میگی باشه فردا باشه پس فردا ، باشه بعد از کار، باشه بعد کنکور، باشه باشه و ...


ولی واقعیت اینه که اثر زیگارنیک میگه این باشه ها بیشتر ذهنت رو درگیر میکنه و از زندگی میافتی! ذهن بیشترین انرژی رو برای کارهای ناتمام میزاره! اینکه چجوری رو خانم زیگارنیک کشف کردن! وقتی وارد یک رستوران شد دید پیشخدمت ها تا زمانی که یک سفارش رو تموم نکنن و تحویل ندن محاله لیست غذا سفارشی رو فراموش کنن ولی به محض ارائه کامل خدمات ، همه چی اون مشتری رو فراموش میکردن! همین شد شروع تحقیقات و رسیدن به اینکه ذهن ما روی کارهای ناتموم تمرکز میکنه، انگار یکی تو اتاق فرمان ذهن مون نشسته هی میگه: ورزشت چی شد؟ اون روز نقاشی رو شروع کردی تهش چی شد؟ اون پیامت که به دوستت دادی نتیجه اش چی شد؟ و ... میخواد که همه کارها حتی اگر کار کوچیکی هست تموم بشن! با همین مطالطعه به این نتیجه رسیدن که بهتره کاری رو ناتموم نزاری پرونده هر چیزی رو ببندی بعد بری سراغ کار بعدی!
پس حالا به بعد از من میشنوی اگر ظرف تخمه رو خواستی کمتر بخوری همون اول کم بریز وگرنه تا تهشو در نیاری دست بردار نمیشی و دیگه عاقبتشو همه ما میدونیم :)))

شما تا حالا تجربه اش کردین؟