ویرگول
ورودثبت نام
فیا
فیامن فرنازم، فنلاند زندگی می‌کنم. عاشق شنیدن قصه‌ی آدما و نوشتنم. این روزا دارم یه روایت واقعی می‌نویسم. خوشحال می‌شم بخونی و همراهم باشی!
فیا
فیا
خواندن ۴ دقیقه·۵ ماه پیش

سایه‌ای میان ما - قسمت ۳

هفته‌های اول زندگی با نوشین مثل یک رویای قشنگ بود.
همه‌چی پر از شادی و دعوت و رفت‌وآمد؛ از این خونه به اون خونه، مهمونی‌های خانوادگی، خنده، شوخی… ما غرق خوشی‌های ساده‌ی زندگی تازه‌مون بودیم.

کم‌کم چند ماه گذشت.
همه‌چی خوب بود، جز یک سایه‌ای که هر از گاهی از ذهنم رد می‌شد: ناهید.
اون روزها دیگه توی دانشگاه با هم فقط سلام‌علیک معمولی داشتیم. اگه چیزی هم می‌گفتیم، سر کلاس و در حد ضرورت بود. هیچ صمیمیتی باقی نمونده بود.
ولی خب… دانشگاه جاییه که هیچ چیز پنهون نمی‌مونه. همه فهمیده بودن که من نامزد کردم. خیلی‌ها بهم نگاه می‌کردن، بعضی‌ها هم پشت سرم پچ‌پچ می‌کردن.
می‌گفتن چرا به ناهید چیزی نگفتم؟ چرا گذاشتم همه‌چی اینطوری بشه؟ بعضی‌ها حتی می‌گفتن من از ناهید سوءاستفاده کردم.
حرف‌هایی که مثل خاری توی دلم می‌نشست.

ناهید هم دیگه کمتر خونه‌ی نوشین می‌رفت. بیشتر وقت‌ها سعی می‌کرد بره خوابگاه یا برگرده شهرستان پیش خانواده‌اش. منم همیشه مواظب بودم زمان‌هایی برم خونه‌ی نوشین که ناهید اونجا نباشه. همه‌ی تلاشم این بود که دوباره رودررو نشیم.

ولی یه روز جمعه…
مادر و پدر نوشین من و دعوت کردن نهار. گفتن خانواده‌ی ناهید هم از شهرستان اومدن تهران، گفتن خوبه بیایین همه با هم باشیم.
از همون لحظه‌ای که شنیدم، قلبم ریخت پایین. یعنی ناهید هم اونجاست؟

جمعه شد. بوی قیمه‌بادنجون توی تمام خونه پیچیده بود. همه دور سفره نشسته بودن. پدر و مادر نوشین، ناهید و خونواده ش.
وقتی چشمم بهش افتاد، انگار همون زخم قدیمی دوباره باز شد.

همه گرم حرف زدن بودن، ولی من فقط با خودم کلنجار می‌رفتم.
چی باید می‌گفتم؟ چطور باید نگاه می‌کردم؟
آیا واقعاً گذشته، گذشته بود؟

از وقتی وارد خونه شدم و چشمم به ناهید افتاد، ته دلم لرزید.
لرزشی که از سر هیجان و ترس با هم بود.
همون لحظه از خودم خجالت کشیدم. با خودم گفتم: «یعنی هنوز ته دلم ناهید رو دوست دارم؟ یعنی چرا باید از دیدنش اینقدر خوشحال بشم؟ چرا هیجان داشته باشم؟»
ولی واقعیت این بود که داشتم.

ناهید دیگه مثل دانشگاه نبود؛ با مانتو و مقنعه. موهای بلند و قرمزرنگش رو باز گذاشته بود تا روی کمرش. آرایشی ملیح کرده بود و یه پیراهن صورتیِ خیلی کمرنگ تنش بود. تصویری لطیف و روشن که هنوز هم توی ذهنم مونده.

یه سلام کوتاه رد و بدل شد. بعد خانواده‌ی نوشین منو به خانواده‌ی ناهید معرفی کردن؛ به مادر و پدر و به مادربزرگ و پدربزرگش که توی مراسم نامزدی حضور نداشتن. نشستیم دور سفره. همه از خوبی‌های من تعریف می‌کردن. از اینکه چه داماد خوبی‌ام، چه خانواده‌ی آبرومندی دارم…
هر چی بیشتر می‌گفتن، من بیشتر معذب می‌شدم. با خودم می‌گفتم: «اصلاً چرا همه‌ش درباره‌ی من حرف می‌زنن؟ مگه من کی‌ام؟»
وقتی بالاخره تعریف‌ها تموم شد، ناخودآگاه یه آه از نهاد من بلند شد.

بابای ناهید خندید و گفت:
– آقای داماد! هنوز اول راهه، این‌قدر زود آه نکش!
همه خندیدن. من لبخند زدم، ولی دلم پر بود.

نوشین که غرق ذوق و شوق بود، مدام از این می‌گفت که کجاها رفتیم، چی کار کردیم. همون‌قدر که اون پرهیجان بود، من خسته و کلافه بودم. با خودم می‌گفتم: «کاش فقط یه لحظه ساکت می‌شد. چرا این‌قدر تعریف می‌کنه؟» ولی چیزی نگفتم. تحمل کردم.

بعد نوبت بابای ناهید شد که از خاطرات نامزدیش بگه. همه می‌خندیدن، بقیه هم خاطره تعریف کردن. تا اینکه پدربزرگ ناهید رو به من کرد و پرسید:
– خب آقا داماد، شما عروس رو کجا می‌خوای ببری ماه‌عسل؟

یخ زدم. واقعاً هیچ‌وقت بهش فکر نکرده بودم. کلاس‌ها و دانشگاه توی ذهنم بود، نه سفر و ماه‌عسل. گفتم:
– نه والله، هنوز فکر نکردم… الان دانشگاه و درس هست، فرصت نیست.

پدربزرگ با جدیت گفت:
– یعنی چی فرصت نیست؟ واسه دانشگاه و درس همیشه فرصت هست ولی برای ماه عسل نه. سفره که آدمو به هم نزدیک می‌کنه.

بقیه هم تأیید میکردن. صدای «آره، آره» دور سفره پیچید. من مونده بودم چه بگم. فقط لبخند زدم و چیزی نگفتم.

نوشین با هیجان گفت:
– خب بریم شمال! فعلاً یه سفر کوتاه می‌ریم، بعداً برای یه سفر مفصل‌تر برنامه‌ریزی می‌کنیم.

بنظر همه موافق بودن. نوشین برق توی چشماش بود.
اما من… من نگاه ناهید رو دیدم.
اون غم و حسرتی که پشت لبخندش پنهون کرده بود. حس می‌کردم داره خودش رو جای نوشین می‌ذاره. انگار می‌گفت: «اگه من بودم، الان من و نادر می‌رفتیم ماه‌عسل.»
این نگاه رو می‌شناختم. قلبم تیر کشید.

ناهید اما دختر زرنگی بود. نمی‌خواست ناراحتیش رو لو بده. برای همین خودش رو انداخت وسط بحث. گفت:
– حتماً برید! ماه‌عسل خیلی مهمه. اگه من بودم، شوهرم باید منو می‌برد یه جای رمانتیک و خاص…

همه خندیدن. ولی من فقط توی دلم سنگین‌تر شدم و بین دو نگاه نوشین و ناهید له شدم...

زندگیداستانداستان زندگیروایتروایت داستانی
۸
۰
فیا
فیا
من فرنازم، فنلاند زندگی می‌کنم. عاشق شنیدن قصه‌ی آدما و نوشتنم. این روزا دارم یه روایت واقعی می‌نویسم. خوشحال می‌شم بخونی و همراهم باشی!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید