ویرگول
ورودثبت نام
farzane.dousti
farzane.doustiمینوشتم ولی نمیتونستم به اشتراک بزارم وقتی به اشتراک گذاشتم بهتر نوشتم حالا عاشق نوشتنم ... بنویسم یا چی ؟!
farzane.dousti
farzane.dousti
خواندن ۱۱ دقیقه·۶ سال پیش

داستانک: "کوچکمرد"

نانوایی مثل همیشه شلوغ بود و آدم دلش یک جوری میشد وقتی صف های زیگزاگی را تماشا میکرد که انگار آدم ها را یکی در میان کشیده بودند بیرون و دیگر با هزار ترفند هم سرجایشان نمیرفتند ...

ده دقیقه ای بود منتظر مانده بودم، مادر سفارش هایش راکرده بود: از کنارخیابون می ری ...حواست به پولا باشه ....نوبتت شد سلام میکنی و میگی حاج بابا مامانم سلام رسوند و گفت یه کیلو آرد هم برامون بکش بی زحمت برای نون شیرین میخوام دستت درد نکنه .

هزار بار با خودم تکرار کرده بودم تا بهترین عبارت ها را برای گفتن سفارشات مادرم پیدا کنم، آفتاب تابستان هم مغزم را نشانه رفته بود و بوی نان هم که دیگر غش دلم را بیشتر میکرد ....دو نفر مانده بود تا نوبت من تازه به دوران رسیده نیم وجبی .!

یک نفر از صف مردها  و یک نفر هم پیرزن غرغرو زن مشهدی عباس بقال سر کوچه مان ...دکان بقالی اش را از بر بودم حتی میدانستم بیسکوییت های رنگی اش را کجا میگذارد آدامس های خرس نشانش را و حتی پیراشکی های برشته و شیرینش را هم میدانستم چند روز یک بار می آورد!

همیشه از زیر خرت و پرت های جلوی دخلش یک شکلات سفت و انگار آب خورده ای را هم کنار خریدهای نیم وجبی ها ی مثل من میگذاشت که خوشحالمان کند .خودش مهربان بود اما زنش زبان تند و تیزی داشت .نوبتش شده بود، با کلی زیر لبی :که این نون سوخته ها رو نده به مردم، این نونش کوچیکه اون، که توی تنوره رو بده، ای بابا یخ کردن نونا اینا دیگه بیاتن خوردنی نیستن و.....نان هایش را که فقط سه تا بود گرفت و رفت !

نوبت من بود و انگار برای سخنرانی بزرگی فراخوانده شده بودم بادی به غبغب انداختم و گفتم سلام حاج بابا! اجازه ،خودم 8 تا نون میخوام مامانمم سلام رسوندو گفت بی زحمت از اون آرد خوشمزه ها یه کیلو بکش بده برای نون شیرین میخواد! اینو مامانم نگفته ولی اجازه !آرد شیرین بده حاج بابا اون سری شیرین شیرین نبودن!

حاج بابا  فقط به حرفهایم میخندید و برایم آرد را کیلو کرده بود و نان هایم را چون قدم نمی رسید داخل زنبیل بی دسته ام هل میداد .مرا به یاد پدر بزرگم می انداخت همیشه وقتی حرف میزدم میخندید ...نه از آن خنده ها که آدم به قد و هیکلش بر بخورد و پیشانی اش را چروک کند! از آن خنده ها که یعنی یک جوری به آدم میگوید بگو باز هم بگو و آدم هی تند تند حرفهایش را سر هم میبندد و میگوید تا بازهم مایه لبخند این جور آدم ها باشد ....

نان ها را دستم داد پولش را دادم دو تا سکه ده تومانی را به دستم داد گفت پسر خوب بقیه پولتو گم نکنیا !

این کار را از حفظ بودم باید باقی اش را کف دستان مادرم میگذاشتم اما آن روز شیطنتم گل کرد و مسیرم را با همان زنبیل بی دسته و بار سنگینم به سر کوچه و بقالی مشهدی عباس کج کردم ...

یکی از ده تومنی ها را گذاشتم گوشه کش تمبانم و آن یکی را دادم به مشتی .گفتم هر چی اندازه این پوله میشه بده مشتی عباس .اخمهایش را در هم کشید عینکش را زد ...همیشه لفتش میداد ....

_خب این ده تومنه....یه بیسکوییت رنگی میدم بهت با یه آدامس جدید ...اینا تازه اومدن علی آقا ....بهشون میگن فوتبال نشان ....

آدامس فوتبال نشان آمده بود و مرا وا میداشت تا آن یکی ده تومانی گوشه کش تمبانم را هم بکوبانم روی میز ویترنش و بگویم همه اش را از این ها بده! اما یادم آمد تمام پول مادر برای آن هفته همین بود ....

حقوق پدر را با تاخیر داده بودند، مگر چقدر میگرفت؟ رفتگر شهرداری بود و دستمزدش ناچیز ...خیلی زود خودم را جمع و جور کردم و به همان بیسکوییت رنگی و یک دانه آدامس فوتبال نشان قانع شدم! زنبیل نان ها سنگین بود بادودست آن را گرفته بودم.صدای خرت خرت دمپایی هایم روی زمین یک طرف و کف زنبیل هم مدام با اینکه سعی در بالا آوردنش داشتم باز هم هرازگاهی ول میشد و چند ثانیه ای را مهمان زمین و سنگ و کلوخ هایش بود ...

به خانه که رسیدم با سوال جواب های مادر از اینکه باقیمانده پول نان را چه کردم کتک مفصلی خوردم و تازه فهمیدم کش تمبانمان هم به بیچارگی ما دامن زده و برای نگه داشتن آن یکی ده تومانی امانت دار خوبی نبود ....یک فصل کتک اول را با جان و دل خریدار بودم، و به شیرینی بیسکویت رنگی و لذت آدامس فوتبال نشانم بخشیدمشان! و اما فصل دوم کتکی که خوردم حکایت آش نخورده و دهان سوخته بود ...

خلاصه آن شب را با درد به صبح رساندم تا یادم بماند ادای بچه زرنگ ها را درآوردن تاوان دارد! آخر بچه تو که بار اولت بود باید اول زیر دسته ی حسن میشدی تا حسابی چم و خمش را یادت میداد بعد تنت را به کشیده و دمپایی های مادر میسپردی...

خورشید بالا آمده و از حد سپیده صبح بالا تر رفته بود و بگی نگی نزدیک ظهرشده بود ....برخاستم و ضعف دلم مرا به آشپز خانه کشاند ....نزدیکی های درب آشپز خانه صدای صحبت پدر و مادر دلم را آشوب کرد ....پدرم درمانده میگفت : زهره میدونم درد زانو، امونتو بریده ...خودمو که جات میذارم خجالت زده میشم به مولا ...اما یک هفته ای از اون دمکرده صغری خانم دم کن و بخور تا اذیت نشی قول میدم اون هفته اول تو رو ببرم دکتر ...باشه ؟راضی شدی ؟

صدای مادر نمی آمد اما میتوانستم چهره اش را مجسم کنم ...سرش را کج کرده بود ....به قالی زل زده، با سر انگشت هایش پرزهای قالیمان را جمع میکرد و گلوله میکرد کف دستش،کار همیشگی اش بود وقتی غصه میخورد یا میخواست برای بابا ناز کند همین کار را میکرد ...

چند لحظه بعد با صدای بابا که پاشو زن پاشو یه چای بیار برام خدا کریمه، چند قدم خودم را عقب تر کشاندم و انگار نه انگار تا آن زمان آنجا بودم! خودم را به کوچه علی چپ زدم و مثلا داشتم خودم را به آشپزخانه میرساندم تا لقمه نانی را حواله حلقوم همیشه بازم کنم ...

اما در دلم آشوب بود! من هم مرد خانه بودم ...مگر هشت ساله مرد حساب نمیشود ؟مرد بودم دیگر ....خودم زنبیل به آن سنگینی را هفته ای دوبار با خودم میکشیدم از نانوایی حاج بابا تا خانمان ...

خودم آن روز که حسن تایرش را هل داده بود تا به عمد بخورد به دختر همسایه شان تا از گریه اش بخندد ، یک حالی شده بودم رگ هایم ورم کرده بودند عین بابا وقتی مامانم تارمویش از بال چادرش بیرون میزد ...

خودم رفتم و اخم هایم را درهم کشیدم و گفتم : به مولا بار آخرت باشه حسن گفتم بدونی !!!

و آن وقت کتکش را از حسن و دارو دسته اش خورده ،لباس هایم خاکی شدند، بعد هم مادر گوشم را پیچانده بودکه خدا خیرت بده بچه من میشورم تو کثیف کن !

این ها فقط از مردها بر می آمد ....فکر هایم را کرده بودم ....

باید تلافی آن ده تومان خورده و آن ده تومان آش نخورده را در می آوردم ....

فرهاد پسر همسایه پشتی مان بود از آن پسرهای دوسال مانده که نه ،چند سال مانده محله مان ....قد بلند و کشیده با نیمچه سبیل و عینک ته استکانی ...عاشق عکس های کارتی بود که باهاشان بازی میکردیم و تا آن زمان کلکسیون عکس های من کاملترین کلکسیون بود و این افتخاری بود بس عظیم برای پسر اکبر رفتگر که ارشد باشد برای هم سن و سالهایش !!

بچه ها گفته بودند چشمش کارت هایم را گرفته، تنها تفریح و افتخارم همین بود !

چاره ای نداشتم ... قدم هایم را سر به زیر و با صلابت بر داشتم ...کارت ها را توی جیب شلوار گشادم قایم کرده بودم ..به در خانشان که رسیدم کلون در را چند بار به در کوفتم ننه اش آمد پیر بود گوش هایش هم سنگین ...

گفتم فرهادو میخوام ...گردی چشمهایش نشان نشنیدن بود ...این بار با صدای بلندتر و خیلی بلندتر گفتم فرهااااااادو میخوام ننه ...

فرهاد لق و لق هیکلش را از پله ها پایین کشاند و انگار ننه اش آنجا فقط می ایستاد تا مشتریان فرهاد صدایشان را امتحان کنند و فرهاد خودش بشنود و بیاید و ننه هم همانطور که آمده بود برگردد توی اتاقش پای دار قالی ...

_چی شده بچه ؟از این ورا ؟

_عکس کارتی میخری ؟

_مال خودتو؟

_آره پس کی ؟خوردم به خنسی !مایه خوب بهم بدی میفروشمشون بهت !

نمیخواستم بفهمد که چقدر دردم آمده بود که قرار بود ازشان جدا بشوم..

_سی تومن میدم همشو یه جا میخرم ...

_سی و پنج تومن آخرشه ...نمیخری برم ؟

_سگ خور ...بیا این پنج تومنم روش ...اول بده بیاد کارتا رو چک کنم ...

_بیا ...کلک تو کارم نیس...

خلاصه اینکه برق چشمان فرهاد بابت داشتن آن افتخارات کمرم را شکست ...

پول ها را برداشتم...به خانه که رسیدم مادر را دیدم که دارد روغن مالی میکند زانوانش را ...

مثل یک مرد کنارش نشستم ....زیر چشمی نگاهم کرد و گفت باز چه گندی زدی بچه ؟

اصلا غرورم را یک جورهایی چماله کرد !!!خودم را نباختم و گفتم ...این پولو بگیر این نتیجه یه عمر زحمتمه ها...میخوام باش بری دکتر ...به بابا بگو وقتی میره کوچه خیابونا رو جارو بکشه خیالش راحت یه مردمواظبتونه ...پس گردنی ننه از همیشه محکم تر بود دردم گرفت بی هیچ توضیح اضافه ای دستانم را روی سرم حایل کردم و گفتم بخدا عکس کارتیامو به فرهاد فروختم ...

و مادر که بیشتر از هر کسی میدانست چقدر دوستشان داشتم خشکش زد ...دوباره نشست و انگار از کتک زدنم دلخور نباشد اخمایش را هم باز نکرد و زانویش را دوباره چرب میکرد .. کنارش که نشستم دیدم گوشه چشمش اشک کوچکی خانه گرفته بود ...غرور مردانه ای گرفته بودم سبیل هایم ناگهان در خیالم روی صورتم نقش می انداخت و دستان پینه بسته ام روی دستان پدرم را کم میکرد!.آخر نان بازویم را میخورم ..توی همین افکار غرق بودم که مادر را دیگر ندیدم سر برگرداندم ،رفت توی اتاق و شروع کرد به جمع کردن پرز های قالی بینوامان ...

#فرزانه دوستی



داستانداستانکنویسندگیقصهنوستالژی
۹
۴
farzane.dousti
farzane.dousti
مینوشتم ولی نمیتونستم به اشتراک بزارم وقتی به اشتراک گذاشتم بهتر نوشتم حالا عاشق نوشتنم ... بنویسم یا چی ؟!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید