ویرگول
ورودثبت نام
فست‌بوک
فست‌بوک
فست‌بوک
فست‌بوک
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

خلاصه داستان «۱۹۸۴»، اثر جورج اورول


××× هشدار لو رفتن داستان ×××


وینستون اسمیت، شخصیت اصلی رمان، در لندن زندگی می‌کند—شهری که دیگر «انگلستان» نام ندارد و اکنون «باند فرودگاه یک» خوانده می‌شود. باند فرودگاه یک بخشی از ابرکشوری عظیم به نام اقیانوسیه است که تمام بریتانیا، ایسلند، استرالیا و نیوزیلند، به‌علاوه قاره آمریکا و جنوب آفریقا را دربر می‌گیرد.


در اقیانوسیه، نیرویی به نام «برادر بزرگ» از طریق تله‌اسکرین‌ها—دستگاه‌هایی شبیه تلویزیون که ارتباطی دوطرفه دارند—مردم را زیر نظر می‌گیرد و جاسوسی می‌کند. تله‌اسکرین‌ها هم‌زمان دو کار انجام می‌دهند: نظارت بر شهروندان و پخش تبلیغات طرفدار حزب، دستورالعمل‌ها، نرمش‌های گروهی، موسیقی‌های ستایش‌آمیز برادر بزرگ و موارد دیگر. شهر پر است از شعارهای حزب مانند «جنگ صلح است»، «آزادی بردگی است» و «جهل قدرت است». این‌ها نمود «دوگانه‌اندیشی» هستند؛ مفهومی که بر اقیانوسیه حاکم است. دوگانه‌اندیشی تواناییِ هم‌زمان باور داشتن به دو عقیده‌ی متضاد و پذیرفتن هر دوی آن‌هاست؛ هرچند این مفاهیم یک‌دیگر را خنثی می‌کنند و در نتیجه بی‌معنا هستند.

«وزارت حقیقت»، جایی که وینستون در آن کار می‌کند، مسئول بازنویسی تاریخ است تا با آن‌چه حزب در هر لحظه «حقیقت» می‌داند، هماهنگ شود. «وزارت عشق» مسئول قانون، نظم و شکنجه است؛ «وزارت فراوانی» امور اقتصادی و تداوم کمبودِ مصنوعی را مدیریت می‌کند؛ و «وزارت صلح» متولی جنگ دائمی است.

وینستون در دفترچه خاطراتش از نفرت خود نسبت به حزب می‌نویسد. این نوشتن—که خود جرمی مستوجب مرگ است— باعث می‌شود دو نفر را که آن صبح در محل کار دیده بود، به یاد آورد. نخست، همکارش اوبراین است؛ کسی که در ظاهر عضوی کاملاً وفادار به حزب به نظر می‌رسد، اما وینستون تصمیم می‌گیرد که او در واقع یک شورشی است. دومی زنی جوان است که در ابتدا تنها با عنوان «دختر مو‌تیره» شناخته می‌شود.

روزی در محل کار، وینستون با همکارش سایم درباره‌ی ویرایش فرهنگ‌لغت «نوگفتار» گفت‌وگو می‌کند. وظیفه‌ی سایم حذف واژه‌ها از «کهن‌گفتار» (انگلیسی معیار) و ساختن زبانی با حداقل واژگان است. نوگفتار انسان‌ها را از توان بیان ظریف و شکل‌دهی به اندیشه‌های فردی محروم می‌کند.

وینستون به دیدن آقای چارینگتون، صاحب ساده‌دل و محجوبِ یک عتیقه‌فروشی با لهجه‌ی کوکنی، می‌رود. آقای چارینگتون اتاقی در طبقه‌ی بالا را به او نشان می‌دهد که ظاهراً تله‌اسکرین ندارد. وینستون تصور می‌کند می‌تواند آن را به‌عنوان پناهگاهی اجاره کند و هنگام ترک مغازه، بار دیگر دختر مو‌تیره را می‌بیند.


دختر مو‌تیره—جولیا—به‌طور مخفیانه یادداشتی در دست وینستون می‌گذارد که روی آن نوشته شده است: «دوستت دارم». وینستون و جولیا شروع می‌کنند به دیدار در جاهایی دور از تله‌اسکرین‌ها و میکروفن‌ها. آن‌ها اغلب در میان جمعیت‌های پرسر و صدای خشمگین ملاقات می‌کنند؛ جمعیت‌هایی آن‌قدر فشرده که می‌توانند بی‌آنکه جلب توجه کنند، دست یکدیگر را لمس کنند. یک بار در برج ناقوس کلیسایی با هم رابطه برقرار می‌کنند. سرانجام، وینستون اتاق بالای عتیقه‌فروشی را اجاره می‌کند و دیدارهایشان منظم‌تر می‌شود.

وینستون متوجه پیرزنی می‌شود که اغلب او را در حال شستن لباس و آواز خواندن می‌بیند و می‌پندارد که او شاد و آزاد است. مانند دیگر «پرول‌ها» (یا طبقه‌ی کارگر)، این زن «از رادار حزب خارج» است. بسیاری از پرول‌ها حتی در خانه‌هایشان تله‌اسکرین ندارند. وینستون درمی‌یابد که حزب تنها زمانی سرنگون خواهد شد که پرول‌ها به قدرت خود پی ببرند و قیام کنند.

روزی در محل کار، اوبراین وینستون را به آپارتمان مجلل خود دعوت می‌کند. جولیا نیز همراه او می‌رود و هر دو به اوبراین می‌گویند که می‌خواهند به «برادری» بپیوندند؛ گروهی که گمان می‌رود با حزب می‌جنگد. اوبراین مجموعه‌ای از پرسش‌های هولناک مطرح می‌کند تا بسنجد آنان تا چه اندازه حاضرند برای این هدف پیش بروند. تنها شرط جولیا این است که حاضر نیست از وینستون جدا شود. اوبراین آن‌ها را می‌پذیرد و وعده می‌دهد نسخه‌ای از بیانیه—یا «کتاب»—رهبر ضدانقلابی، امانوئل گلدشتاین، را در اختیار وینستون بگذارد.

مدتی بعد، وینستون در اتاق بالای عتیقه‌فروشی، بخش‌هایی از «کتاب» را با صدای بلند برای جولیا می‌خواند. ناگهان صدایی از پشت تصویری روی دیوار شنیده می‌شود و آن‌ها درمی‌یابند که در اتاق تله‌اسکرین وجود دارد و لو رفته‌اند. پلیس اندیشه به همراه آقای چارینگتون وارد اتاق می‌شود و روشن می‌گردد که چارینگتون در واقع عضوی وفادار به حزب بوده است.


وینستون و جولیا از یکدیگر جدا شده‌اند و ظاهراً به زندان‌های متفاوتی برده شده‌اند. وینستون به همراه دیگر مظنونان به مخالفت با حزب زندانی است. یکی از زندانیان با التماس می‌گوید که او را به هر جایی ببرند جز «اتاق ۱۰۱». سرانجام اوبراین وارد می‌شود و آشکار می‌کند که او نیز عضوی حقیقی و وفادار به حزب است. نگهبانی وینستون را به سلولی خصوصی می‌برد؛ جایی که شکنجه می‌شود و به کارهایی که هرگز انجام نداده اعتراف می‌کند. اوبراین شدت درد را بالا و پایین می‌برد، اما وینستون به آن‌چه حقیقت می‌داند چنگ می‌زند و جولیا را لو نمی‌دهد.

سرانجام وینستون را به اتاق ۱۰۱ می‌برند؛ جایی که زندانیان مجبور می‌شوند با بدترین کابوس‌های خود روبه‌رو شوند. اوبراین قفسی پر از موش به وینستون نشان می‌دهد و می‌گوید اگر رها شوند، موش‌های گرسنه صورت او را خواهند خورد. وینستون که از موش‌ها هراسی بیمارگونه دارد و حتی از حال می‌رود، در هم می‌شکند و پیش از بیهوش شدن فریاد می‌زند: «این کار را با جولیا بکنید!»

وینستون آزاد می‌شود و در صحنه‌ی بعدی، در کافه‌ی محبوبش دیده می‌شود. وزن گرفته، شغلی بهتر در وزارتخانه دارد و پول کافی برای نوشیدن هر قدر جین که بخواهد. در واقع، زندگیش وقف جین شده، دیگر برایش حقیقت و دروغ اهمیتی ندارد و دوگانه‌اندیشی را می‌پذیرد. روزی جولیا را در خیابان می‌بیند و هر دو اعتراف می‌کنند که به یک‌دیگر خیانت کرده‌اند. گفت‌وگویی کوتاه دارند، اما پیوندی میانشان احساس نمی‌شود. وینستون در گرد و غبار روی میز می‌نویسد «۲ + ۲ = ۵»، سپس به پوستر برادر بزرگ نگاه می‌کند و از خود می‌پرسد چرا اصلاً علیه آن چهره‌ به‌ظاهر مهربان شورش کرده بود؟

داستانقصهرمان1984جورج اورول
۲
۲
فست‌بوک
فست‌بوک
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید