
چند روز است که یک ماده مگسِ الدنگ توی خانه چرخ میزند و هرچه اهل خانه میکوشند، موفق به قتل او نمیگردند. آنقدر حضورش در خانهمان طولانی گشته که تبدیل به یکی از اعضای خانوادهمان شده است. اسم هم برایش گذاشتهایم. "اقدس" نام مستعار اوست.
صدای ویز ویز اقدس از حد معمول بلندتر است. به گمانم از این زنهای غرغروست که یکریز به جان شوهرشان نق میزنند. یحتمل به همین خاطر هم شوهرش او را گذاشته و دَر رفته است.
بنده خدا باردار هم هست. شوهر مرتیکهاش تحت هیچ عنوانی نباید زن پا به ماهش را تک و تنها رها میکرد. حالا هرچقدر هم غرغرو باشد. اگر ببینمَش یقهاش را میگیرم و میگویم: « لامروت! وقتی خوش خوشانت بود، فکر اینجایش را هم میکردی». اینطور هم که از ظواهر امر پیداست، آن مرتیکه ده بیست قلویی را توی شکم این بنده خدا جا داده است. لابد حالا رفته سراغ یک شهین و مهین دیگر. الهی اجاقش کور شود، به حق پنج تن.
حالا گویی اقدس بینوا ویارِ سوراخ دماغ دارد. یکسره دور و بر دماغ بیچارهی من میگردد. به محض اینکه حواسم پرت میشود، به طرفةالعینی میپرد حوالی سوراخ دماغم و شروع به لیسیدن میکند. اَه گَندش بزنند زنیکهی دماغخور!
هرچه میخواهم رعایت بارداریاش را بکنم و ضربهای به او وارد نسازم تا مبادا دچار سقط و خونریزی گردد، ول کنِ این دماغ فلکزدهام نمیشود. خب دماغ هم موضع حساسیست، مگر آدم چقدر میتواند تحمل کند یک موجود ریزِ وِزوِزو دماغش را انگولک کند؟
بچه که بودیم، یکی از تفریحات برادرم این بود که وقتی من در خواب ناز غوطهورم، یک نخ را در سوراخ دماغم فرو کند و من هی آن موضع را بخارانم و خواب نازم به خواب مرگی مبدل شود. هنوز هم از این دست کارها لذت غریبی میبرد. برادرم را میگویم.
حالا پسرکم جفتپا پریده روی جای پاهای برادرم. رفتار و کردارش، فتوکپی برابر با اصلِ رفتار و کردار داییاش است. او هم عاشق این است مواقعی که خواهرش خواب است، یک چیزی توی سوراخ دماغش فرو کند و از اینکه او در خواب زجر میکشد، خرکیف شود. خلاصه پسرکم مصداق بارزِ این ضربالمثل است که "اولاد حلال زاده به داییاش میرود".
ناگفته نماند که پسرکِ خوش سلیقهام، زیباییهای داییاش را هم قاپ زده است.
اما اقدس! تو را به جان جگرگوشههایت که در شکمت وول میخورند قسم میدهم، دست از سر این دماغ فلک زدهی من بردار. میترسم آخرش هم دستان مرا به خون خودت و اطفالت آلوده سازی!
✍ #فاطمه_سادات_جزائری