
سلام
حالت خوب است؟
امیدوارم خوب باشی.
راستش دلم برایت تنگ شده بود، گفتم اندکی از بار سنگین و سیاه دلم را روی سفیدی کاغذ بریزم.
میدانی که چقدر برون گرا هستم و غالبا حرف زدن آرامم میکند. گاهی اما اینگونه میشوم که حتی مکالمهی رو در رو هم نمیتواند آرامم کند و چه بسا بدترم میکند.
لابد میپرسی چرا بدتر؟
در پاسخت باید بگویم: چون گاهی ابراز برخی چیزها و گفتنشان حتی به امنترین کسانم هم موجب ایجاد نوعی اضطرابِ مزمن در وجودم میشود که منجر به بدتر شدن حالم میگردد.
اینطور مواقع نوشتن، یکی از راههای مؤثر است.
برای همین تصمیم گرفتم برایت بنویسم.
شاید هیچگاه این نامه را به دستت نرسانم اما تصور میکنم گوش و چشمت روی صفحهی سفیدِ مقابلم، پهن شده است.
میدانی؟ گاهی در برخی مشکلات حس میکنم هیچکس به اندازهی تو درکم نمیکند.
چرا که به گمانم خواهر همانْ منْ است در کالبدی دیگر.
اما هیچگاه با تو آنگونه که بقیهی خواهرها با هم راحتند، راحت نبودهام.
چون همیشه نگران بودهام که مبادی حرفهایم باعث ایجاد آسیبی در تو شود، که مبادی تأثیر منفی روی تو بگذارم، که مبادی حالت را یا زندگیات را خراب کنم.
شاید حس من به تو به جای اینکه خواهرانه باشد، مادرانه است.
از همان موقعی که چشم به این جهان گشودی تا همین لحظه که خودت سالهاست مادر شدهای، احساسم به تو همینگونه بوده و این مسئولیتْ بار سنگینی بر دوشم گذاشته است.
میدانی؟ اصلا من انگار آموختهام برای همه مادر باشم. برای پدر و مادرمان، برای تو، برای برادرمان، برای کودک توی خیابان، برای غزه و برای هرکس که احساس کنم ضعف دارد و کم آورده و کمک لازم است.
بخشی از وجودم میخواهد نگران این و آن باشد و ناجی و حامی همه.
از تو چه پنهان گاهی از اینهمه مادر بودن خسته میشوم. شانههایم زیر این بارِ روانی لـِـه میشوند.
دلم میخواهد آسوده، خودخواهانه و بی آنکه در قبال کسی احساس مسئولیت کنم، روزهایم را بگذرانم.
گاهی که چنین میکنم، عذاب وجدان از راه میرسد و مثل عقرب نیشم میزند و کامم را تلخ میکند.
گویی قسمتی از وجودم دوست دارد من همیشه در تب و تاب مشکلات این و آن بسوزم، اما قسمتی دیگر از وجودم کم آورده است.
ناجور هم کم آورده است...
#فاطمه_سادات_جزائری
.
.
.
.
#ف