
خم شدم، دستم را گذاشتم روی معدهام و آن را مشت کردم. بدجوری پیچ و تاب میخورد. انگار داشت انتقام همهی گرسنگیهایی که به او دادهام را یکجا پس میگرفت.
حاجی زیر چشمی نگاهم کرد و پرسید: «چیزی شده دخترم؟». در حالیکه به سختی صاف میشدم گفتم: «نه... نه... میشه همهی پنج سالو یکجا به من بدید؟ قول میدم همه رو پشت سر هم بگیرم. به پولش نیاز دارم». حاجی که در کسری از ثانیه نگاهش را از صورت رنگ پریدهام گرفته بود، گفت: «نه دخترم، اینطوری، هم شما از پا درمیای، هم حق کسایی که توی نوبت بودن ضایع میشه. شما همون دو سال رو زحمت بکشید، خدا کریمه، بازم جور میشه انشاءالله».
آهی کشیدم و از جا برخاستم: «باشه پس منتظر خبرتون هستم، دستتون درد نکنه». حاجی پاکت کاغذی سفیدی را به سمتم گرفت: «اینم پیش پرداخت دو سال». پاکت را بی معطلی گرفتم، نه به عنوان دستمزد، بلکه ارثیهی دردناکی بود که پدر برایم به جا گذاشته بود. حاجی کف دستش را رو به من بالا آورد و همانطور که نگاهش خیره به زمین بود گفت: «دست خدا به همرات دخترم، به مادر سلام برسونید».
حاجی دوست قدیمی پدرم بود. همیشه برایش نماز و روزهی استیجاری جفت و جور میکرد. پدر ظهرها که تاکسی را به صاحبش پس میداد، به خانه میآمد و تا اذان مغرب به نماز میایستاد. سپس افطار میکرد و دوباره تا موقع خواب نماز میخواند.
این تصویرِ ثابتی بود که همیشه از پدر دیده بودم. برای همین هم از نماز و روزه بیزار بودم. به گمانم آنها نگاهِ پدر و دست نوازشش را از من ربوده بودند. به همین خاطر هیچگاه نه نماز میخواندم و نه روزه میگرفتم.
زیر تابش مستقیم آفتاب، پای پیاده راهی خانه شدم. همهی استخوانهایم فریاد میکشیدند، نه از دردِ ضعف بلکه از سنگینیِ بارِ جبر. هرزگاه چشمانم سیاهی میرفت و دیواری را چنگ میزدم تا نقش زمین نشوم. درِ آبی رنگِ خانه را در هالهای از مِه دیدم. دسته کلیدم را از توی کیفم درآوردم. صدای جیلینگ جیلینگ برخورد کلیدها به هم روی مغزم خش میانداخت. میترسیدم تا به خانه نرسیدهام بیهوش شوم. دستم موقع فرو کردن کلید در قفل میلرزید. در را باز کردم و شتابان هیکلم را به داخل حیاط انداختم، در را بستم و همانجا سُر خوردم روی زمین.
مادر دستپاچه به سمتم دوید: «آمنه... آمنه... خدا مرگم بده... باز فشارت افتاده؟» کشِ چادرم را از سرم کشید و تند تند کف دستش را روی صورت یخزدهام که از عرق خیس بود گذاشت: «خدا لعنتت کنه که داری هم منو میکُشی هم خودتو، پاشو پاشو بریم آشپزخونه روزَتو باز کن». دستم را به علامت آرام باش و چیزیم نیست بالا آوردم.
دستم را کشید تا بلند شوم. سعی کرد هیکل دردمندش را ستون بدنم کند. پا به پای یکدیگر به داخل رفتیم. یکسره زیر لب غر میزد: «یه عمر از دست بابات کشیدم، حالا نوبت توعه. هرچی گفتم مرد برو مثل بقیه مردا کار کن پول دربیار، آخه نماز و روزهی قرضیِ مُردههام شد کار؟ انقدر روزه گرفت تا معده و رودهش سرطانی شد و مرد. اونکه راحت شد، من موندم با یه دختر لجبازتر از باباش».
ولو شدم روی مبل. سرم را به پشتیاش تکیه دادم. همه چیز دور سرم میچرخید. دلم میخواست به مادر بگویم هرچه تو بگویی درست است، فقط ارواح خاک بابا انقدر توی سرم غر نزن. اما او تا گلایههایش را بیرون نمیریخت راحت نمیشد. پدر هم که زنده بود، تمام رکوع و سجودهایش با پسزمینهی غرغرهای مادر همراه بود.
صدای جیرینگ جیرینگِ چرخیدن قاشق در لیوان شربت نزدیک میشد. چشمانم را باز کردم و ملتمسانه او را نگریستم. مادر ابروهایش را در هم کشید و فریاد زد: «به خدا، به پیر، به پیغمبر اگه روزَتو باز نکنی نفرینت میکنم». به سختی لبهای خشکیدهام را از هم باز کردم: «پولشو گرفتم مادرِ من. میخوای حروم خور بشم؟» مادر لیوان به دست کنارم نشست و نالید: «آخه توی بی پدر یه عمر نماز و روزههای خودتو محل ندادی، حالا واسه مردم شدی روزه بگیر؟»
کف دستم را چسباندم به فرق سرم و با چشمانی بسته و با پایینترین صدای ممکن گفتم: «برای بار صدم: به پولش احتیاج دارم». کلافه گفت: «خب برو کار درست و حسابی پیدا کن مادر، جوونی، هزارتا استعداد داری، چرا داری پا میذاری جای پای بابات؟»
خسته از این حرفهای تکراریاش، صاف نشستم، در چشمانش خیره شدم، تمام توانم را جمع کردم و با صدایی که از ضعف و بغض میلرزید گفتم: «چون هیچ کار دیگهای بهم یاد ندادین که بتونم ازش پول دربیارم. من فقط همینکارو بلدم».
✍ #فاطمه_سادات_جزائری