ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

بابای اونجوری.

امروز که فاطمه زنگ زد فکر کردم شاید اینکه روزهای جنگ به ادمها تلفن میکردم انقدرها هم اعصاب‌ خرد کن نبوده باشد! البته اگر ادمها شبیه من بودند. از اینترنتِ قطع حالم بهم میخورد ولی امروز خوشم امد که اینترنت قطع است و فاطمه به من تلفن کرد. چند شب پیش فیلمهایی که علی روی فلش ریخته بود را دیدم، سه چهارتایش تکراری بود، ولی اینترنت کامل کامل قطع بود، پس انها را هم دیدم. "میان‌ستاره‌ای" هم بود. اولین فیلمی که وقتی دیدمش دلم میخواست "بابای اونجوری" داشته باشم! ترکیبِ "بابای‌اونجوری" برای وقتی بود که کلاس پنجم_ششم بودم، میخواستم به مامان بگویم خوشم میامد بابا شبیه بابای فلانی بود، حرفم را با اینکه "ایکاش بابای اونجوری داشتم" تمام میکردم. نمیدانم بقیه باباهایی که میگفتم "بابای اونجوری" بودند یا نه. ولی من دلم میخواست "بابای اونجوری" داشته باشم. مثل فیلمها که دخترها ناز و جینگیلی مستون دنبال باباهایشان میدوند و احمقانه فکر میکنند دنیایشان در باباهایشان ختم میشود. بابای اونجوری از نظر من ان دسته باباهایی بودند که دخترانشان را میبردند بیرون و وقتی در ماشین تنها بودند حرف میزدند و میخندیدند و تازه روز تولد دخترانشان هم سوپرایز ویژه‌ای دست و پا میکردند. البته که من هم با بابا دوردور رفتم! برای اینکه یاد بگیرم باید درس بخوانم و مودب باشم و چادر سر کنم، کلاس هفتم که بودم بابا من را برد و کوچه پس کوچه‌های امامزاده یحیی را نشانم داد که پر از معتاد بود و دخترهای همسن من داشتند سوار موتور پسرهای سیگاری میشدند! نه اینکه فقط خاطره‌های بد یادم بماند و منفی‌نگر باشم نه. ولی حقیقت این است که من و بابا که "اونجوری" نیست، هیچوقت باهم حرف مشترک نداریم، اصلا حرفی نداریم. البته که هردویمان عادت کرده‌ایم. اولین‌باری که به خودم قول دادم "بابای اونجوری" دیگر برایم مهم نباشد، شاید بیشتر از چهارسال پیش بود، ولی خب هنوز این اینترنت کوفتی قطع است و من زیاد فکر میکنم، انقدر زیاد که چند شب پیش برای چند ساعت بخواهم بزنم زیر قولم و دلم بخواهد "بابای اونجوری" داشته باشم. و بعد از ان چند ساعت از هرکسی که "بابایی اونجوری" دارد متنفر شوم. بابا همیشه دور و غریبه به نظر میرسد. حتی وقتی برایم از کتابهای جین استن سوغاتی میاورد یا صدایم میکند کلیپ خنده‌دار نشانم دهد، حتی وقتهایی که میگوید کیک درست کنم یا قرمه‌سبزی بار بگذارم چون میخواهد دستپخت "من" را بخورد هم دور و غریبه است. تقریبا از شش سالگی به بعد همیشه دور و غریبه بود. وقتهایی که میگوید کیکم کم‌شیرین است و این چه کتابهایی‌ست میخوانم، یا تشر میزند چرا اینهمه توی اتاق میمانم هم دور و غریبه است. گویی برخوردش هیچ ارتباطی به دور و غریبه بودن او ندارد! دور و غریبه بودنش قراردادی شده. سالهای زیادی‌ست که این قرارداد نانوشته در زندگی ما خودش را به رخ میکشد. من فکر میکنم حتی اگر بگوید دستپختم بهترین دستپخت جهان است یا بخواهد درمورد کتابهایی که میخوانم با من صحبت کند یا اصلا کل دنیا را برایم بیاورد هم این قراردادِ غریبه و دور بودنش باطل نشود. حالا اصلا نمیدانم چه شد که دلم خواست اینهمه از این موضوع بگویم، لطفا شما یادتان برود.

پ.ن: این نوشته را فقط اینجا میگذارم، چون کانال تلگرام در پروفایلم است و اشناها ان را میبینند، و میخواهم خودم را گول بزنم که اینجا هیچ اشنایی وجود نخواهد داشت. در اینده وقتی مطمئن شدم هیچ ادمِ قضاوتگری نوشته‌هایم را نمیخواند یک پارتِ هزار نوشته‌ای درباره‌ی بابا خواهم نوشت.

۲۴ دی ۱۴۰۴

ـ ۱۶۹

بابادلنوشته
۳
۲
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید