اگر با بابا از دور زندگی میکردم بهتر بود. مثلا با وجههی عمومی بابا در یک خانه بودم. با همان شخصیتی که در مهمانی دارد با او حرف میزدم. من به تازگی فهمیدم چرا ادمها اکثرا به من و رابطهام با بابا حق نمیدهند، چون ادمها فرسنگها دورتر ایستادهاند. بابا از دور قابلقبول است. حتی بعضی وقتها بیشتر از قابلقبول است! به ادمها حق میدهم که به من حق نمیدهند! من هم اگر انجا میایستادم به خودم حق نمیدادم. اما اینجا ایستادهام در خانه. روبهروی بابا. روبهروی بابا و همه ادمهای خانه. ایکاش فرسنگها دورتر بودم، خیلی خیلی دورتر، انقدر دور که بابا نقطهای کوچک به نظر برسد. انقدر دور که دیگر روبهروی هم نباشیم. انقدر دور که هرگز همدیگر را نشناسیم. کاش ادمهای توی مهمانی بودم. کاش شاگردی بودم که هفتهای یکبار بابا را میبیند و بابا استاد موردعلاقهاش است. کاش ان دخترک احمقی بودم که میگفت بابای تو خیلی مهربان است. البته که بابا مهربان است. واقعا مهربان است چون من هم همسن ان دخترک بودم.
امشب بابا میرود مشهد. حالا که چند روزی نیست میخواهم دیگر به او فکر نکنم و دیگر هم ننویسم. حالا فهمیدم که یاوه میگفتم از بابا پارتِ هزار نوشتهای مینویسم. معلوم است که مغزم به هزار نوشته نمیکشد، بابا در نوشتههایم هم من را عاصی میکند. مثل روزهای جنگ که خونسرد بود و من را عاصی میکرد. مثل جمعهها که خانه است و من را عاصی میکند. مثل وقتهایی که میگوید چادر سر کنم و من را عاصی میکند. مثل وقتی میخواهد چینیِ رابطهمان را بند بزند و من را عاصی میکند. مثل همیشه. بابا و هر انچیزی که یک سرش به بابا گره میخورد من را عاصی میکند. ادمهایی که میخواهند چینی رابطه من و بابا را بند بزنند من را عاصی میکنند. ادمهایی که میگویند همهچیز در این رابطه درست میشود من را عاصی میکنند. ادمهایی که میگویند هیچکس "بابایاونجوری" ندارد من را عاصی میکنند. ادمهایی که از بابا تعریف و تمجید میکنند من را عاصی میکنند. ادمهایی که "بابایاونجوری" دارند و دائم از بابایشان تعریف میکنند هم من را عاصی میکنند. من دیگر از بابا نخواهم نوشت. همین هایی که نوشتم را هم از یاد ببرید.
۲۸ دی ۱۴۰۴
ـ ۱۶۵