ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

بحرانِ از دست دادنِ حافظه!

من وقتی خیلی خیلی زیاد ناراحتم یا خیلی خیلی زیاد مضطربم، حافظه‌ی کوتاه‌مدتم بشدت ضعیف میشود. هفته‌ها پیش که شب با گریه خوابیده بودم، صبح که بیدار شدم چشمهایم قرمز بود. مثل خیلی وقتهای دیگر یکی از مویرگهای چشم چپم پاره شده بود و چشمم رنگ خون بود و صورتم پف کرده بود، خودم را که در اینه‌ی دستشویی دیدم وحشت کردم و یادم نمیامد چرا به این حال درامدم، ده_پانزده دقیقه‌ای طول کشید تا فهمیدم شب قبل بابت فلان اتفاق تا نصفه‌های شب گریه کردم. این اتفاق زیاد نمیافتد، تقریبا هربار که درگیرِ ناراحتی یا اضطراب عمیقی باشم این حال را پیدا میکنم. فکر میکردم این هم از ان بلایایی‌ست که فقط سر من میاید، ولی امشب خواندم که "جون دیدیون" نوشته بود فردای مرگ شوهرش بین خواب و بیداری از خودش پرسیده چرا تنهاست؟ و تا چند لحظه یادش نمیامده شب قبل برای شوهرش چه اتفاقی افتاده. دیدیون بخش را با این جمله که "انتظار حمله‌ی قلبیِ سرِ میزشام را نداشتم" تمام کرد. فکر کنم واقعیت این است که هیچکدام از ما "انتظارِ" هیچ اتفاق بدی را نداریم، با اینکه ممکن است احتمال اتفاقات بد، بیشتر از احتمال اتفاقات خوب در سرمان پرسه بزند، ولی عجیب است که انتظارش را نداریم. مددکاری که برای اعلامِ خبرِ مرگ همسر جون دیدیون به او، همراهِ دکتر امده بوده، جون دیدیون را "خانم ارام و خوددار" معرفی کرده. بنظرم "نوعی خصوصیتِ تحمیلی برای به دست گرفتنِ اوضاع" امد!. سیاست محترمانه‌ای که هر فردی که از پشت شیشه به فردِ سوگوار نگاه میکند میتواند ان را به کار ببرد. ادمهایی که بین انها و سوگ‌دیده حائلی به مثابه‌ی شیشه وجود دارد، سیاست‌های زیادی برای به‌ دست گرفتنِ اوضاع دارند. دستشان باز تر از ادمهای ان‌طرفِ شیشه، که ادمهای سوگوار باشند، است. خیلی رسمی شد! از نوشته‌های اینقدر رسمی و اتوکشیده‌ام زیاد خوشم نمیاید. از اینکه اینترنت نداریم هم همینطور.

۲۲ دی ۱۴۰۴

ـ ۱۷۱

سوگاضطرابمرگ
۳
۰
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید