سلام. شما میدانید بعد از هشت تا پایه و روی ان شانزدهتا پایهیکوتاه زدن، چطور باید رَج را تمام کرد؟! خب رج با "بَست" تمام میشود، نه گره و نه قیچی، بَست میزنم و دایره شکل میگیرد. کاش من هم بعد از اینهمه بافتنِ خودم به زندگی یکجا رَج را تمام میکردم. این دور تمام میشد و دورِ بعدی را شروع میکردم. اما اینقدر رَجهای زندگیام را بدون بست به رَج بعدی متصل کردم که همین الان است که به دورم بپیچد و خفهام کند! در ذهنم صدایی میگوید شاید من هنوز دختربچهای باشم که در خیابان میدود و در کوچه فوتبال بازی میکند، اما خب از ان رَج گذشتهام، چرا هیچوقت تمامش نکردم نمیدانم. اگر بَست میزدم میدانستم که این اتفاق در جهان واقعی تمام شده، دیگر دختربچه نیستم، ادمها واقعا رفتهاند، زندگی واقعا پیچیده شده. اگر تمامش میکردم میفهمیدم واقعا اتفاق افتاده، حتی اگر در قلب من ادامه داشته باشد، اما بَست نزدم، چرا؟ چرا همینجوری پایه روی پایههای کجوکولهی زیرین زدم؟ چرا تمامش نکردم؟ تمام کردن یعنی پذیرشِ واقعیت؟ کدام واقعیت؟ همان واقعیتی که انموقع قابلِ زیستن نبود، واقعا نبود. حالا هم نیست، اما چون گذر کردهام قابل پذیرش شده، ان زمان برای دختربچهای که در خیابان بازی میکرد و خیلی جینگیلیمستون بود، فهمِ اینکه ادمها رفتهاند و هرگز برنمیگردند و باید احساسِ تنهایی را با خود عجین کند، تنها پذیرش نبود، یک مرگ بود. گمانم رَج را باز گذاشتم که تلاش کنم واقعیت را تغییر دهم، اما واقعیت هرلحظه وسیعتر میشود و یحتمل امروز و فردا مرا در خود میبلعد و خفهام میکند. همانچیزی که سالها پیش دستوپا میزدم از وقوعش جلوگیری کنم.
۲۴ بهمن ۱۴۰۴
ـ ۱۳۹