
دیشب بعد از انتظار برای قطعی برق و انفجارِ خیلی نزدیک، تصمیم گرفتم به زورِ قرص بخوابم که اگر برق رفت یا صدا امد خواب باشم. برق نرفت، صدا هم که امد از خواب پریدم. ماماناینها نصفههای شب رسیدند. جنگ هرروز گستردهتر میشود و اخباری هم ناشی از طولانی شدنش به گوش میرسد. با لرزشِ خانه از خواب میپریم، مطمئن میشویم زندهایم، و به ادامهی خواب میپردازیم. با کانفینگ و پروکسی و صلوات، ده دقیقه به اینترنت ازاد وصل شدم و همهچیز ناامیدکنندهتر از همیشه به چشم میخورَد. مقصدِ مشخصی برای خرج کردنِ مبلغهای عایدی از دید و بازدیدهای روزانه وجود ندارد، در اصل تضمینی هم برای رسیدن به مقصدی برای خرج کردنِ تراولهای رنگارنگ وجود ندارد. زندگی طوری در جریان است که راسِ ساعت نُه تلویزیون را برای هزارمینبار دیدنِ سریال روشن میکنیم، عمو لیست بلندبالایی از فیلمهای فاخر که باید ببینیم میگوید و ما یادداشت میکنیم، بچهها از عروسکها سفارش غذا میگیرند، پسرها و بابا بازی کارتی میکنند و همین حوالی بمبی هم به زمین میخورد و یحتمل دیوار ساختمانی میریزد و کمی ان طرف تر پنجرهای خُرد میشود و پدافندی به صدا در میاید و ادمها به کارهای روزمرهشان میپردازند. ما فردا هم به عیددیدنی میرویم، اول خانه بزرگترهایی که در این شهر ماندهاند و بعد خانه کوچکترهای مانده، بابا مثل هر سال عجلهای ندارد، تا روزِ پنجم عید میرسیم روزی ده بار همه اینهایی که ماندهاند را ببینیم. چون همه رفتهاند. انهایی که ماندهاند هم به بهانهی عید و فلان و بهمان همین روزها میروند. ما با صدای انفجارهای دور و نزدیک به خواب میرویم و از خواب برمیخیزیم. ما هرشب برای کاهش احتمالِ ترکیدن پنجره، پنجرهها را کمی باز میگذاریم. ما هرروز از کنارِ بقالیِ بستهی سر کوچه میگذریم. ما هرروز از کنار پارچههای ابی در خیابان میگذریم. ما هرروز به بلوکهای سیمانیِ دور تا دورِ کتابفروشی نگاه میکنیم و آه میکشیم. ما هرروز و هرشب در این شهر تقریبا ویران و به یغما رفته زندگی میکنیم.
۳ فروردین ۱۴۰۵
ـ ۱۰۱