چهل.
امیر دیوونهی وضعیت سفید، به منیره خواهرش میگوید دیگر از خطِ عشق و عاشقی بیرون امده، اما هنوز هم با خانمِ شیرین صحبت میکند! اما نگاهِ خیرهی من سهمِ اسمان است، نه تو. نگاهِ خیرهی من سهمِ کبابِ سوختهی کفِ ماهیتابه است، نگاهِ خیرهی من سهمِ سرمهدانِ قدیمیِ روی میز است. نگاهِ خیرهی من سهمِ رنگِ پاشیدهشده روی فرش است. نگاهِ خیرهی من سهمِ روزهای از دسترفتهی جوانیام است. نگاهِ خیرهی من سهمِ تو نیست. من امیر دیوونهی وضعیت سفید نیستم.
چهل و یک.
چند روز پیش هستی پرسید "برای پسرت هیچی ننوشتی؟". امروز برای پسرم نوشتم، هم نوشتم و هم به زینب گفتم الگوی شلوار پیشبندیاش را بکشد که بروم پارچه کبریتی یا کتان بگیرم و برایش بدوزم. چند روز پیش هم امدم از انقلاب برایش یک ورق برچسب بخرم، همهشان تکراری بودند. برای پسرک خریدم، یک ورق برچسبِ boss baby و یک کتاب از کتابهای پانچلو، بچهتر که بودم بابا برایم "تو بینظیری" را خرید، بعدترها که پسرکِ کلاسدومی خواندن و نوشتن یاد گرفت برایش دوتا از کتابهای پانچلو را گرفتم، حالا هم برای پسرکِ کلاس اولی "تو برای من عزیزترینی" را گرفتم.
چهل و دو.
گاهی فکر میکنم با تمام رویاها و تصوراتم، زمانش که برسد عطای مامان بودن را به لقایش خواهم بخشید. کسی چه میداند سر اخر زورِ روانشناس و مشاور کودک و کتاب و مقاله و مراوده با مامانهای موفق که بچههایشان ازشان راضیاند و در هر حالی انها را انتخاب میکنند، به زورِ مامانهای دمپایی به دست و جملههای فوقالعاده تاثیر گذارِ "دیگه مامانت نیستم" و "دیگه جوابتو نمیدم" و "اسباببازیاتو میریزم اشغالی" و چه و چه و چه، میچربد یا نه؟ مثلا بعد از اینهمه مَن کردن و اِهِن و تولوپ! دورِ خانه دنبال بچهام بدوم و داد بکشم که چه بچه بدیست که اتاق را به هم ریخته؟ با تعاریفِ فعلیام در همچون روزی خودم را خواهم کشت. کاش ترازوی این مادری و ان مادری جوری نتظیم شود که مجبور نباشم عطایش را لقایش ببخشم.
امروز روزِ پنجاه و هفتم جنگ است.
۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
- ۶۸