ویرگول
ورودثبت نام
آنه👒
آنه👒فاطمه محمدنژادم ،دانشجوی روانشناسی🧠👩🏻‍🎓 دوستدار رویا و خیال 🪄 عاشق نور و شیفته ی غروب 🌅 مجذوب ادبیاتِ کلاسیک ، موسیقی و شعر📜🕯
آنه👒
آنه👒
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

برایت گریه میکنم

دانه‌های برف نرم‌نرم روی زمین می‌نشینند و لایه‌های یخ سنگین‌تر می‌شوند. آسمان رنگِ غروب به خود می‌گیرد و لحظه‌ها نفس‌گیرتر می‌شوند.

نگاه من به سرخیِ آسمان و غروبِ آفتاب است؛ به ابرها و نورِ صورتی، به هر چیزی جز چشمان تو. چشمانی که نجیبانه در پیِ ثبتِ این لحظه‌اند.

هر بار همین است؛ نگاهی که مرا در آغوش می‌گیرد، نگاهی که مرا می‌بوسد و می‌بوید، و دستانی که فقط شال‌گردن را دور گردنم محکم می‌کنند. و در آخر، ضربه‌ای ملایم و کوتاه روی بینیِ سرخ‌شده‌ام.

تمامِ لمس و ستایشِ ما همین است. لحظه‌های آخرِ مراسمِ خداحافظیِ دونفره‌مان این‌گونه می‌گذرد و خدا می‌داند این منِ خجالتیِ دست‌وپابسته، چقدر ناز دارد برای نوازش‌های تو؛ 
تویی که با چشم‌هایت همه‌ی نرسیده‌ها را جبران می‌کنی.

حالا من خیره به آسمانم تا تو چشم‌های مرا نبینی؛ تا این منِ طلبکار را نبینی که آغوش می‌خواهد، لمسِ دست‌ها را می‌خواهد و حتی تکیه بر سینه‌ات را.

منی که خط می‌گذاشتم و مرز می‌کشیدم؛ دختری که همه می‌دانستند دورِ خود دیوار و حصار دارد. همان که می‌گویی روزها را شمردی تا از پسِ دیوارهای بلندِ قلعه‌اش بگذری و نامت را بی‌پیشوندِ «آقا» از زبانش بشنوی.

حالا همان دختر از تو نگاه می‌گیرد تا ندانی دل و دینش را برده‌ای؛ آن‌قدر دست و دلش را لرزانده‌ای که دست‌ها و نگاهِ همیشه محتاطش، حالا بی‌پروا به دنبال توست.

لمسِ کوتاهِ انگشتت، بینی‌ام را چین می‌اندازد و تو خوب می‌دانی این یعنی دارم خودم را لوس می‌کنم.

صدایم می‌کنی. نگاه از آسمان می‌گیرم، اما هنوز هم چشم می‌دزدم.

خوب فهمیده‌ای تا چه اندازه گرفتار و دچار شده‌ام؛ آن‌قدر که برقِ شیطنت و شگفتی، جای آن غم و دلتنگی را در چشمانت می‌گیرد و می‌خواهی از من اعتراف بگیری؛ 
از منِ بینوایی که در همان خداحافظی‌های پیشین، دست و دلش پیشِ تو رو شده بود و امروز با اشک‌هایش بدرقه‌ات می‌کند.

اشک‌هایم یکی‌یکی می‌ریزند و گونه‌هایم خیس می‌شوند. می‌بینم که شگفت‌زده و ناباور، دستپاچه می‌شوی و نمی‌دانی چگونه آرامم کنی.

اولین بار است که برایت گریه می‌کنم، و این یک اعتراف است.

می‌دانم یادت هست؛ گفته بودم هر وقت برایت گریه کردم، بدان عاشقت شده‌ام و سپر انداخته‌ام.

و من یادم هست که تو گفتی روزی را نشانم خواهی داد که بیش از یک دوستِ ساده‌ی دانشگاهی که دور و برم می‌پلکد، دوستت خواهم داشت.

حتی وعده‌ی شنیدنِ آهنگِ «غیرمعمولی»ِ چاووشی را با هندزفریِ صورتی‌رنگم دادی؛ یکی در گوشِ من و یکی در گوشِ تو.

چقدر ساده بودم من، که خود را در برابر عشقِ تو مسلح می‌دانستم و آن جمله را به شوخی و برای سر باز کردن از تو به زبان آوردم.

آن زمان، برخلافِ آنچه تو می‌گفتی، من حتی تو را دوستِ خودم هم نمی‌دانستم.

و حالا چگونه برایت گریه می‌کنم؟

چگونه مسیری را با تو طی کردم که لطیف‌ترین رؤیاها، عمیق‌ترین دردها و نازنین‌ترین کلماتم را با تو می‌گویم؟

نقطه‌ی عطفِ ما کجا بود؟

چگونه پسرِ سمجِ دانشکده، که بالاترین نمره‌ها در برابر تلاش و جسارتش سر خم می‌کردند، این بار در پیِ من، همه‌ی ویژگی‌های منحصربه‌فردش را تا نهایت خرج کرد و ذره‌ذره مرا به خود دلبسته کرد؟

بعد از آن روز، زمان گذشت. تو دوست شدی، بعد مهم شدی، و دوستیِ ساده‌ی ما رنگی دیگر گرفت.

نمی‌دانم امروز در وجودم چه شد؛ 
چه شد که به این همه احساسِ تو عادت کردم.

امروز آن‌قدر دوستت دارم که هنوز نرفته، دلم برایت تنگ شده است. و اگرچه زبانم هنوز بسته است و شرم مجالِ اعتراف نمی‌دهد، 
چشمانم کارِ خودشان را کردند.

و من با چشمانم پشتِ پایت آب می‌ریزم؛ 
پشتِ پایت آب می‌ریزم 
تا برگردی.

تا جنگی که فاصله بر فاصله‌هایمان افزود، 
شروع نشده تمام شود. 
تا دانشگاه‌ها دوباره باز شوند. 
تا تو برگردی 
و آهنگِ غیرمعمولیِ خواننده‌ی محبوبم را با هم بشنویم.

وقتِ حرکتِ اتوبوس است و تو باید بروی. 
وقتِ رفتن است و میانِ سرانگشتانت و گونه‌ی تَرم فاصله می‌افتد.

من برایت گریه می‌کنم و تو، پارادوکسی غریب در چهره داری؛ 
چشمانت بی‌اشک گریه می‌کنند 
و لب‌هایت پیروزمندانه لبخند می‌زنند.

تو می‌روی و من می‌دانم برمی‌گردی. 
برمی‌گردی و به من نزدیک‌تر خواهی بود؛ 
محرم‌تر 
و ماندنی‌تر.

پی نوشت : لطفا وقتی این داستان رو می خونید ؛ تصور کنید که هنوز زمستونه 🧣☃️

---

زمستوندانشگاهداستانعاشقانهجنگ
۱۰
۴
آنه👒
آنه👒
فاطمه محمدنژادم ،دانشجوی روانشناسی🧠👩🏻‍🎓 دوستدار رویا و خیال 🪄 عاشق نور و شیفته ی غروب 🌅 مجذوب ادبیاتِ کلاسیک ، موسیقی و شعر📜🕯
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید