ویرگول
ورودثبت نام
Ladyy_booker
Ladyy_booker{سوگند به قلم و آنچه مى ‏نويسند}? در میان هیاهوی این جماعت، شلوغی این روزها، من چنان کبوتر سفید آزادی، دیوانه وار برای پرواز تا بی‌نهایت بال گشوده‌ام...
Ladyy_booker
Ladyy_booker
خواندن ۳ دقیقه·۱۷ روز پیش

مجموعه داستان های آقای [اون]_قسمت اول: آقای [اون] اعصاب خورد کن

بزارید اینطور شروع کنم:

حدود ۳ سال پیش از این روزی که دارم این متن رو مینویسم، یک مصاحبت نه چندان جذاب اما عمیق و طولانی و به حد زیادی خسته کننده داشتیم، با یک دوست (؟!)، بهتره بگم با یک همکلاسی.

اگر قسمت های کلافه کننده و عجیب اون صحبت هارو کنار بگذاریم، چیزهای زیادی از این مکالمه آموختم و با چیزهای جدیدی هم آشنا شدم، از جمله همین فضا.
قسمت هایی از اون مکالمه عجیب، طولانی و کلافه کننده رو در همون روزها نوشتم و مدام بدنبال فرصتی برای تدوین و انتشارشون بودم؛ بنظر میرسه الان که اتفاقا در اوج شلوغی کار و درس و.. هستم فرصت مناسبی برای بازنگری اون مکالمه و صحبت های رد و بدل شده با چاشنی نظرات خودم و پی‌نوشت ها باشه؛

اگر اشتباه نکنم ترم سوم کارشناسی بودیم، داستان از اونجایی شروع شد که دوست من دعوت شد به یک مکالمه و از قضا من هم همراهیش کردم، ۳ نفر ادم حساس روی حضور در کلاس ها حدود بیش‌از ۱۲ ساعت درحال صحبت و نرفتن سر کلاس‌هاشون بودند!

نظر کلی من درباره اونروز میشه گفت نگاهی کلیشه‌ای، عجیب و اعصاب خورد کنه؛ البته من معتقدم هر مکالمه‌‌ای، چه کوتاه و چه بلند، چه بی هدف و چه با برنامه‌ریزی و پرستیژ، اطلاعاتی به تو اضافه میکنه که شاید در اون لحظه به‌دردت نخوره، اما قطعا دونستن‌شون بهتر از ندونستن‌شونه...

تصمیم داشتم یک اسم مستعار برای این همکلاسی انتخاب کنم اماااااا...
واقعا اسمی به نظرم نمیرسه 🫤! باز هم بهش فکر میکنم که چه اسمی میشه براش انتخاب کرد.
فعلا به همون آقای [اون] بسنده میکنم🙂

دقیقا یادم نمیاد که کدوم حرف‌هاش رو اول زده تا بخوام به ترتیب بیان کنم و نظر بدم،
با این حال از یه جایی شروع میکنم دیگه...


آقای [اون] میگفت ادما x و y نیستند که توی معادله ها بگنجند، ادم‌ها در قالب سکوتند، روابط اجتماعی محدود به موج و سکوتند، میگفت از کمک کردن خوشش نمیاد، که ما اینجا نیستیم که بهم کمک کنیم، ما اینجاییم تا باهم جمله بسازیم، از کلمات جمله بسازیم،
اعتقاد داشت که ادم ها در قالب جملات باهم زندگی و رفتار می‌کنند.


میدونی؛ از نظر من اصلا رسالت انسان بودن یاد گرفتن شفقت، مهربانی و همدلیه؛ چرا کمک نه؟
نمیدونم متوجه تضاد داخل صحبت های آقای [اون] هستید یا نه؟
اگر ادم ها معادله ریاضی نیستند پس چرا به کمک کردن نه میگی؟
شاید بهتر بود بجای واژه کمک از کلمه ترحم استفاده میکرد..

از طرف دیگه، سکوت همیشه پاسخگوی نیاز انسان ها نیست، اتفاقا ادمی نیازمند شنیدن و گفتنه، ادمی نیازمند مکالمه‌ست، نیازمند روابطی که خارج از هر سلیقه و تفکری فقط به فرد اجازه شنیده شدن بده.

این حجم تفکر سورئالی، اونم توی این اوضاع جامعه یکم غیر طبیعیه..
ما اصلا توی این زمان و این شرایط اگر کمک نکنیم پس به چه دردی میخوریم؟
شاید یکی بگه بحث، یاد دادن ماهیگیریه، نه ماهی گرفتن و دادن به ادما؛
من در پاسخ میگم، یاد دادن ماهیگیری خودش یه نوع کمکه دیگه.

بعد هم توی این شرایط خشکسالی، کی دیگه میتونه ماهی و ماهیگیری کنه؟
توی این شرایط که آدم ها نیاز دارند به همدلی و محبت، تا کِی میخوای از منطق و کلمات و جملات حرف بزنی؟

نمیگم منطق رو کنار بگذاریم؛ میگم حداقل توی این تنگنا فاصله قلب‌هامون رو کم کنیم، همدیگه رو در آغوش بگیریم و هرجا که تونستیم، دستی برسونیم و حال همدیگه رو خوب کنیم💕

روابط اجتماعیسکوتشفقتهمدلی
۱۰
۰
Ladyy_booker
Ladyy_booker
{سوگند به قلم و آنچه مى ‏نويسند}? در میان هیاهوی این جماعت، شلوغی این روزها، من چنان کبوتر سفید آزادی، دیوانه وار برای پرواز تا بی‌نهایت بال گشوده‌ام...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید