ویرگول
ورودثبت نام
Ladyy_booker
Ladyy_booker{سوگند به قلم و آنچه مى ‏نويسند}? در میان هیاهوی این جماعت، شلوغی این روزها، من چنان کبوتر سفید آزادی، دیوانه وار برای پرواز تا بی‌نهایت بال گشوده‌ام...
Ladyy_booker
Ladyy_booker
خواندن ۲ دقیقه·۲۱ روز پیش

مرثیه‌ای برای سوگ

«تا حالا به عمق درد از دست دادن عزیز نگاه کردی؟
وقتی بعد از خاکسپاری، باید برگردی توی همون خونه‌ای که شب قبلش کنار هم خوابیده بودید...

وسایلش...
لباس‌هاش...
مسواکش...
کفش‌هاش...
تار مویی که توی شونه جا مونده...
بوی عطرش...
دست‌خطش...
غذای مورد علاقه‌ش...
عکس‌هاش...


صداش...
لعنت به تکنولوژی.
لعنت به ویس‌هایی که ازش باقی مونده...
لعنت به فیلم و عکس‌هاش...
لعنت به آهنگ‌های مورد علاقه‌ش...
به مکان‌های دوست‌داشتنی‌ش...

لعنت به من که بعد از اون زنده موندم...
لعنت به جای گرمِ لب‌هاش روی صورتم...

***

فقط خدا خبر داره از قلب اونی که این حس رو تجربه کرده...

تا کی قراره یادت بمونه که یه عزیزی رو داشتی و حالا ازش فقط یه سنگ قبر یادگاری مونده؟
کی قراره از لباس‌هاش دل بکنی؟ از قاب عکسش؟
کی قراره پیرهن‌هاشو تا کنی، بچینی توی چمدون و روونه تنِ بقیه کنی؟

کی قراره شماره‌شو از تو گوشیت پاک کنی؟
اصلاً کی قراره دست از زنگ زدن بهش و درد و دل کردن برای بوق آزاد برداری؟

چقدر طول می‌کشه تا با دیدنِ موردعلاقه‌هاش، دیگه یادش نیوفتی؟
چند تا پنج‌شنبه و جمعه دیگه باید بگذره تا سر مزارش نری؟ تا این غصه سنگینِ عصر جمعه رو حس نکنی؟

چقدر دیگه مونده تا با دیدنِ آدم‌ها کنارهم، زوج‌ها، خانواده‌ها، مادر و بچه‌ها... دیگه به یاد خاطراتِ از دست رفتتون نیوفتی؟
قبطه نخوری برای نبودنش...
برای زمان‌هایی که نبودی کنارش...
برای روزهایی که دلش رو شکوندی...
برای روزهایی که جواب تلفنش رو ندادی؟

چقدر ترسناکه... چقدر عمر و زندگی ترسناکه...

اینکه نمی‌دونی این ممکنه آخرین لحظات دیدارتون باشه...
اینکه نمی‌دونی ممکنه بعد از این دعوا، بعد از این گریه‌ها، بعد از این آغوش، بعد از این قهقهه‌ها؛ برای همیشه از پیشت بره...
و تا اخر عمر فقط همین دقایق آخر رو به یاد بیاری و حسرت بخوری که ای کاش تموم نمی‌شدند...
***
از نظر من، واقعاً خوش‌بحال اون‌هایی که واقعیت مرگ رو فهمیدند و باهاش کنار اومدند... پذیرفتنش و قلبشون رو آماده رو در رو شدن با مرگ کردند؛ مرگی که اجتناب‌ناپذیر، قطعی و بدون درمانه...

و بَدا به حال من و تو که هر سوگ و فقدان قراره تَرکی غیرقابل ترمیم روی قلبمون باشه...
بَدا به حال من و تو، که قراره تا آخر عمر لحظاتِ از بیمارستان تا غسالخانه و از غسالخانه تا قبرستان رو بیاد بیاریم و هر بار انگار که همین دیروز بود، اشک بریزیم و حسرت بخوریم...

بدا به حال من و اشک‌های تمام‌نشدنی‌م...
و بدا به حال تو و حسرت‌هایی که هیچ‌وقت برآورده نمی‌شن...»

سوگعمرحسرتدردمرثیه
۸
۳
Ladyy_booker
Ladyy_booker
{سوگند به قلم و آنچه مى ‏نويسند}? در میان هیاهوی این جماعت، شلوغی این روزها، من چنان کبوتر سفید آزادی، دیوانه وار برای پرواز تا بی‌نهایت بال گشوده‌ام...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید