
جوانتر که بودم، جهان برایم ساده بود؛ سادهتر از آنچه حقیقت تاب تحملش را دارد.
آدمها یا خوب بودند یا بد. عشق یا مقدس بود یا دروغ. حسادت، زشتترین فعل انسانی بود؛ لکهای سیاه بر روح، چیزی شبیه زهر که آرامآرام از درون میکُشد. آن روزها باور داشتم جهان را میشود با دو رنگ فهمید: سپیدی و سیاهی.
کلاغ برایم همیشه نشانهی شومی بود و کبوتر، نشانی از رهایی. سمت راست، قلمرو پاکی بود و سمت چپ، سرزمین سقوط. حتی خدا را هم گمان میکردم جهان را با نظمی دقیق میان خیر و شر تقسیم کرده است.
نمیدانستم حقیقت، جایی میان همین مرزهای خیالی نفس میکشد.
تا روزی که راهی کوه شدم.
سالها بود نامش را در سینه حمل میکردم؛ مراد.
مراد برای من یک خواستهی ساده نبود.
مراد، خلاصهی تمام سالهایی بود که جنگیده بودم. نام تمام شبهایی بود که بیصدا گریسته بودم. شکل تمام زخمهایی بود که زندگی بر تنم نشانده بود و من با این امید تحملشان کرده بودم که روزی، درست روزی که به او برسم، همهچیز معنا پیدا خواهد کرد.
برای رسیدن به او، عمر گذاشته بودم.
از مسیرهایی عبور کرده بودم که دیگران حتی جرأت نگاه کردن به آن را نداشتند.
گاهی در میانهی راه، از خستگی روی سنگها افتاده بودم و با خود گفته بودم:
«فقط کمی دیگر… تمام این دردها ارزشش را دارد.»
روزهایی بود که پاهایم دیگر توان ادامه نداشت، اما خیال رسیدن، مثل آتشی مقدس، از درون هلم میداد.
من زندگی نکرده بودم.
من فقط در حال رسیدن بودم.
و آن روز…
بالاخره قله را دیدم.
برای لحظهای ایستادم.
باد سردی از فراز کوه میوزید و صورتم را لمس میکرد. آسمان آن بالا رنگ دیگری داشت، انگار جهان هرچه پایینتر بود آلودهتر میشد و پاکی فقط در ارتفاع زندگی میکرد.
نفسم سنگین شده بود.
قلبم چنان میکوبید که گمان کردم سینهام تاب تحملش را ندارد.
نگاهم افتاد به مراد.
همانجا بود.
در فاصلهای آنقدر کوتاه که میتوانستم تصور کنم چند ثانیهی دیگر انگشتانم روی آن خواهد نشست.
سالها انتظار…
تمام آن رنجها…
تمام آن اشکها…
تمام آن صبوریها…
همه داشت به پایان میرسید.
لبخند زدم.
احساس کردم جهان برای نخستین بار دارد به من چیزی پس میدهد.
دستم را بالا آوردم.
تنها یک قدم دیگر.
فقط یک قدم.
و درست در همان لحظه…
دستی دیگر از کنارم عبور کرد.
نه.
نخیر.
از کنارم نه.
از تمام سالهای عمرم عبور کرد.
از تمام رنجهایی که کشیده بودم گذشت.
از تمام زخمهایی که تحمل کرده بودم رد شد.
و پیش از من…
مراد را در آغوش گرفت.
خشکم زد.
نفسم برید.
برای چند ثانیه جهان بیصدا شد.
حتی باد ایستاد.
سر برگرداندم.
او بود.
دوستی قدیمی.
آشنایی که سالها پیش کنار هم آینده را ساخته بودیم. همان کسی که روزی خیال میکردم رنجهایش شبیه رنجهای من است.
اما حالا روبهرویم ایستاده بود.
آرام.
بیخدشه.
با کفشهایی صورتی، تمیز… آنقدر تمیز که انگار هیچوقت سنگی زیر پایش نبوده است.
انگار اصلاً راهی طی نکرده بود.
انگار کوه برای او خم شده بود.
مراد را میان دستانش گرفت.
با شوق خندید.
چشمهایش از برقِ پیروزی میدرخشید.
بعد آن را بوسید.
همان مرادی که من سالها برایش خودم را فرسوده بودم.
همان مقصدی که من تمام جوانیام را قربانیاش کرده بودم.
همان چیزی که خیال میکردم پاداش تمام زخمهای من خواهد بود.
پاهایم لرزید.
نگاهم افتاد به رد خونهایی که پشت سرم روی سنگها خشک شده بودند.
تمام مسیر را میدیدم.
تمام آن رنج بیهوده را.
و ناگهان فهمیدم جهان هیچ عهدی با رنج آدمها نبسته است.
هیچ قانونی وجود ندارد که بگوید آنکه بیشتر درد کشیده، بیشتر سزاوار رسیدن است.
این فقط دروغی بود که سالها برای ادامه دادن به خودم گفته بودم.
او مرا دید.
لبخند زد.
آن لبخند…
خدا میداند چرا هنوز بعد از سالها صدایش را میشنوم.
گفت:
«تو هم رسیدی…»
و بعد بازویش را دور شانهام انداخت.
گرمای دستش را حس کردم.
و همان لحظه، چیزی درونم مُرد.
من هم لبخند زدم.
تبریک گفتم.
با او خندیدم.
حتی شادیاش را شریک شدم.
اما در اعماق وجودم، در تاریکترین بخش روحی که تا آن روز از وجودش بیخبر بودم…
چیزی آرام بیدار شد.
چیزی سیاه.
چیزی زهرآگین.
چیزی که سالها از آن متنفر بودم.
حسادت.
آن روز فهمیدم درون هر انسانی کلاغی زندگی میکند.
و کلاغ من،
بالاخره بیدار شده بود.
مدتی طول کشید تا بفهمم این بیداری فقط یک لحظه نیست؛ یک تغییر دائمیست. چیزی در من دیگر مثل قبل کار نمیکرد. جهان هنوز همان جهان بود، اما نگاه من دیگر همان نگاه نبود.
مراد را از آن روز به بعد، هر بار که به یاد میآوردم، دیگر یک «مقصد» نبود؛ یک زخم بود که شکل عوض کرده بود. و آن دوست قدیمی… دیگر فقط یک انسان نبود، بلکه آینهای بود که مرا در خودم شکست.
شبها، وقتی سکوت همهچیز را میپوشاند، همان صحنه دوباره تکرار میشد. دستهایی که پیش از من رسیده بودند، لبخندی که دیر رسیده بودم، و مرادی که دیگر مال من نبود. و هر بار، چیزی در درونم آرامتر از قبل فرو میریخت.
اولش فکر کردم باید فراموش کنم. بعد فهمیدم فراموشی وجود ندارد؛ فقط شکل عوض میکند.
پس کاری کردم که از همه خطرناکتر بود.
شروع کردم به توجیه کردن.
به خودم گفتم: شاید اصلاً آن مراد، مرادِ من نبود. شاید من مسیر را اشتباه آمده بودم. شاید رنج، نشانهی انتخاب نبود؛ فقط نشانهی تأخیر بود.
اما حقیقت، با این حرفها خاموش نمیشد.
هر بار که نامش را در ذهنم تکرار میکردم، کلاغ درونم بال میزد.
نه با جیغ.
با سکوت.
سکوتی که از هر فریادی سنگینتر بود.
روزها گذشت.
کمکم یاد گرفتم لبخند بزنم بدون اینکه چیزی درونم آرام شود. یاد گرفتم حرف بزنم بدون اینکه خودم را باور کنم. یاد گرفتم در جمع، انسانِ آرامی باشم که دیگران دوستش دارند، اما در تنهایی، کسی باشم که خودش را نمیشناسد.
و این همان لحظهای بود که فهمیدم سفید کردن کلاغ شروع شده است.
نه با درمان.
نه با رهایی.
بلکه با فریب.
من به جای کشتن سیاهی، اسمش را عوض میکردم.
اگر حسادت بود، میگفتم تجربه.
اگر درد بود، میگفتم رشد.
اگر شکست بود، میگفتم تقدیر.
و اگر چیزی در من میخواست فریاد بزند، میگفتم: «سکوت کن… این هم بخشی از سلوک است.»
مردم تغییرم را دوست داشتند.
میگفتند پخته شدهام.
میگفتند آرام شدهام.
میگفتند نور گرفتهام.
و من هر بار لبخند میزدم، چون هیچکس نمیفهمید نور، گاهی فقط انعکاس خاکستر است.
سالها گذشت.
اما کلاغ…
از بین نرفت.
فقط یاد گرفت آرامتر درونم زندگی کند.
و من، هر روز بیشتر مطمئن میشدم که بزرگترین دروغی که انسان میتواند به خودش بگوید، این نیست که سقوط نکرده…
بلکه این است که سقوطش را فهمیده است.
شبها، هنوز هم، وقتی باد از پنجره میگذرد، آن صحنه برمیگردد.
و من در تاریکی، به نقطهای خیره میشوم که دیگر وجود ندارد.
مراد…
دیگر مقصد نیست.
فقط نامیست برای چیزی که هیچوقت کامل به دست نیامد
و کلاغ…
همچنان سیاه است.
و من…
هنوز در حال سفید کردن آنم.
؛شقایق آبی
«لطفا نقد ها و نظراتتون رو برام بنویسید