چند روزی میگذرد و چند روزی گذشته و چند روزی خواهد گذشت... بعضی روزها خونین و بعضیها غمگین میگذرند... برای چه...؟ و به سوی چه...؟ جوابهای قالبی و آمادهای دارم که با آنها، میتوانم چند ساعتی مغزم را خفه کنم و لااقل امشب را راحت بخوابم. همان جوابهای همیشگی و همان طبقهبندیهایی که هر آدمی با هر عقیدهای میتواند در قبال افکارش انجام دهد... اما دیگر چنین چیزهایی پاسخگو نیست... اکنون از هرگونه سوال، جواب، شهود و استدلالی تهی شدهام... من فقط یک چیز میدانم... و اینکه این وضع به هیچوجه خوب نیست... نمیدانم این را چه مینامید... اما من نام وضعی که در آن هستیم را هرگز نمیتوانم زندگی بگذارم... همهچیز تیره و تار است... لزوما تیره نیست... اما قطعا تار است... بینهایت غبارآلود و صد البته بینهایت ناعادلانه. از هرگونه وعدهی نور، صرفا به مثابه تحمل تاریکی گریزانم. از هر سخنی که وضع حاضر را توجیه کند گریزانم... نه این طرف و نه آن طرف... نه اینجا و نه اکنون... هیچکدام برایم معنا ندارد... فقط یک چیز میدانم و آن ارزش جان آدمهاست... آدمهای بیگناه... آدمهای گناهکار... هر آدمی... آدمی که طلب حق میکند... همه در یک چیز مشترکند و آن آدم بودن است... شاید من زیادی احمق هستم که خود را متعلق به گروهی نمیدانم و وعدهی نور نمیدهم و یا پی ایام دور نمیگردم... ولی فقط میدانم که آدمها نباید بمیرند. اما این عقاید راه به کجا میبرند؟ ارزشها چه میشوند؟ هرچه کنیم باز هم نمیشود شکاف بین ایده و ماده را با امید پر کرد... همهچیز این است که میبینید و هیچ تحریفی در وضع حاضر جایز نیست... (البته که هرکس با عینک خود وقایع را میبیند...) چه میشود کرد... درون داستانی هستیم که نمیدانیم الان صفحه چندم است... داستانی درام، روانشناختی، جنایی، معمایی و شاید هم کمی فلسفی... طبیعتاً داستان جالبی است... هیجان را برمیانگیزد ... ولی دیگر آخر داستان هم برایم ارزشی ندارد. داستانی که از خط اول پوچ و ناعادلانه و غیرمنطقی بود، ادامهاش چه ارزشی دارد؟
خستهام... از این اوضاع... از این شرایط... حتی از حرفهای پوچ خودم... خدای من... ببین چقدر چرند نوشتهام... احتمالا وقت زیادی گذشته... آسمان را میبینم... گمان میکنم شب از نیمه گذشته... ساعتها سپری میشوند... همهچیز سیاه میشود... پس طلوع کجاست؟ نمیدانم چند ساعت، روز، هفته، ماه یا سال است که در این ویرانه کرهی خاکی(شاید هم آبی) اسیر شدهام... فقط میدانم که اکنون بینهایت تاریک و سیاه است... احتمالا الان حدود پنج صبح است و هنوز خبری از نور خورشید نیست... کسی را در تاریکی میبینم... کسی در سیاهی قدم میزند... ظاهراً من اینجا تنها نیستم...
_ آقا، ببخشید... شما نور مرا این اطراف ندیدید؟
+ این طرفا دنبال نور نگرد...
_ ببخشید اما کمی دیر این را متذکر شدید... من تمام اطراف را گشتم و نیافتمش... چندین سال است که دارم دنبالش میگردم... اما فکر میکنم که دیگر هرگز این اطراف پیدایش نشود... آقا، بنظر شما خورشید مرده؟
+ نمیدونم... شاید هم... شاید هم زمین مرده... شاید خدا مرده... کسی چه میدونه...؟
_ اما من گمان میکنم این ما هستیم که مردهایم... ما خیلی وقت است که مردهایم... قرنها از مرگمان میگذرد و هنوز هرسال جشن تولد میگیریم. دردناک نیست؟
+ دیگه هیچی قلب منو به درد نمیاره...
به مسیرش ادامه میدهد و میرود... حیف که یادم رفت ازش بپرسم برای چه و به سوی چه میرود...

نوشته شده در یکی از روزهای دی ماه
پ.ن: 🎼 سونات پیانوی شماره دوم، موومان سوم، از فردریک شوپن.
پ.ن: این نوشته صرفا یه بهانه بود؛ حال و احوالتون این روزا چطوره؟