پیش، در روزگاری که هنوز شبکههای اجتماعی اینطور آدمها را در ویترینهای دروغین و براقِ خوشبختی حبس نکرده بودند، وبلاگی داشتم،آن روزها، نوشتن برای من یک انتخاب نبود، تنها راه نفس کشیدن بود. پسرکی بودم که از همان ماههای اول تولد با تیغ جراحی روی جمجمهاش و بعدها با لگنِ دررفته و زانوهای خراب، یاد گرفته بود که کالبد فیزیکیاش قرار نیست شبیه بقیه باشد. برای فرار از نگاهها، از القاب زشتی که در کودکی مثل خنجر به سمتم پرت میشدند، و برای فرار از حس عمیقِ «کافی نبودن»، به آن وبلاگ و به دنیای کلمات پناه برده بودم.
فکر میکردم زمان که بگذرد، وقتی بزرگ شوم، وقتی مهندسی نرمافزار بخوانم و برای خودم کسی بشوم، آن «تنهاترین پسر» هم بالاخره دست از سرم برمیدارد و در لابهلای کدهای کامپیوتری گم میشود. فکر میکردم اگر به دنیاهای خیالی پناه ببرم، اگر برای خودم داستان و آدمهای امن بسازم، میتوانم این حفرهی تاریکِ تنهایی و اضطراب را پر کنم.
اما نشد.
امروز ۳۶ ساله هستم. گوشهای از اصفهان نشستهام، بدون شغل، با تهماندهی پولی که همین چند وقت پیش دودستی تقدیم یک کلاهبردار شد، و با روانی که انگار روی یک بندِ پوسیده راه میرود.
اخیراً تصمیم گرفتم برای فرار از این تاریکی دست و پا بزنم. رفتم سراغ درمان. خواستم برای اولین بار با یک آدم واقعی (یک رواندرمانگر) بدون سانسور حرف بزنم. تمام دردهایم، نقصهایی که از جسمم احساس میکنم، پناه بردنهایم به تاریکترین گوشههای اینترنت و افکارِ ممنوعهام را ریختم روی دایره. میدانید چه شد؟ بعد از ۱۲ جلسه، سیستمِ آن آدمِ سالم هم خطا داد. نتوانست تحمل کند، ارتباط را برید و به سادهترین شکل ممکن مرا طرد کرد.
آنجا بود که فهمیدم بعضی از ما، انگار محکومیم که تا آخرِ خط، بارِ این تنهاییِ زمخت را به تنهایی به دوش بکشیم.
پس دوباره برگشتم به نقطه صفر. به نوشتن.
اینجا قرار نیست مثل آدمهای موفق از امید و توسعه فردی بنویسم. من اینجا دلیلی برای پنهان کردن زخمهایم ندارم. این صفحه، ادامهی همان وبلاگِ قدیمی است؛ با این تفاوت که آن پسرکِ تنها حالا به مردی ۳۶ ساله تبدیل شده که خستهتر از همیشه است، اما هنوز هم تنها پناهگاهش کلماتند.
اینجا مینویسم تا دیوانه نشوم. مینویسم تا این روزمرگیهای بدون سانسور، این حسهای طردشدگی و این اضطرابهای بیامان، جایی برای رسوب کردن داشته باشند.
اگر گذر کسی به این کلمات افتاد، بداند که اینجا خبری از نور نیست؛ اینجا فقط روایتِ آدمی است که یاد گرفته در تاریکی خودش قدم بزند.
پینوشت:
من یادداشتهای کوتاهترم را، حالوهوای لحظهای و روزمرگیهایم را در کانال تلگرامم مینویسم. اگر دوست داشتید در این مسیرِ تاریک همقدمِ کلماتم باشید، خوشحال میشوم آنجا ببینمتان:
[آدرس کانال تلگرام شما - مثلاً: t.me/RezaLog]