زمین سرد است. زمین در هبوط ، زمین در سقوط ، چنان از بالا افتاده که دیگر بالا نمیشناسد. زمین در خود فرو رفته ، چو گودالی چنین سرد کجا دیدی مگر اینجا؟ به دود دِل گُل ، زمین پنبه میکارد ، به آه دشت از این تکه پنبه های صف در صف نخ ها میریسد ، در شب تار و نگاه غریبه ماه بر او ، با دستان شکستهی درختان مایوس و گم ، نخ های دل های ریش را میبافد. آخر این حجاب بهر چیست ، چو از بحر کشید تا به بر. در دم به در دادن بر سینه و فرو فرستادن به تار و پود و در و دیوار و رگ و پیوند ، آن را جامهای ساخت ، جامهی پرچمِ تسلیمِ مرگ. از بالا به پایین یکسره آن را پوشاند ، دستانِ چشمانِ سرگردانِ خورشید ، اما ، کجا جوید گلی در دشت ؟ کجا یابد درختی تا بنازد بر سر و دامان او؟ کجا دارد چناری تا ببالد بر قد رعنای او؟ اسیرانند ، اسیران ، اسیر دستِ زنجیرانِ نرمِ این حجاباند. حجابی نه میله ولی قفس. این کفن را بر آسمان فرا خواند تا به نرمیِ قلوبِ مهربانِ گلهایی که دگر به دستِ ناسزایِ ظلم مردهاند بر زمین فرو ریزند و خود بساط تنگنای پهن شده بر دشت باشد.
از این پس ، آخرین شبنم اشک شب بود ، اشک ماه ، اشک آن ماه که در او شب فروریخته ، همان که صدایش مرشد سنجاقک ها بود و مخاطب ناله های گرگ که التماسی از خودبیگانه بود. گرگ درّنده دندان و تیز نیش در نالهای ملتمسانه خود را میباخت ، میباخت به سرگذشت. هر شبش توبه در دستان نیاز خود میریخت که لبریز از آن بر زمین فرو میآمد. در زیر نور به تاریکی گراییدهی شب خود را در بخشش و توبه غرق میداشت و شب دیگر باز کوزهی محشونِ التماس و نالهاش بر آسمان میشکست.
در این جنون بیصدا که هیاهو را کار هر شب جغد ها کرده ، جغدی که فریادش صدای بیصدای خفگی گلهاست ، سکوت گلها را فریاد میزند ، نالههایش درد بغرنجی از عمق استخوان های شکستهی درختان است. این بوف ، لال نیست ولی صدایش گوش شنیدن ندارد. این بوف ، کور نیست بلکه دو دیدهاش زبان تشریح دیدهها ندارد چون دیدگان ، خط و زبان ستمدیدگان جز فریاد و داد و بیداد ندانند.
اگر داد نی پس زبانش کجاست؟ زبانش به داد است و بیداد و درد
به هنگام صبح ، هنوز جو دلمرده و در وحشت فرورفته. خورشید اما هنوز امیدی به این کفنِ بساط شده بر دشت دارد. هنوزش امید است تا دروغی باشد. آرزویی است تا این یک شوخی کودکانه باشد. اما نیست. بعد چندی تماشای لبریز و سرشار از لطفی آمیخته با تمنا که لطفش چون خون چکه چکه بر پای او ریخت ، خورشید به سوگ نشست. خورشید را اشک چشمانش به جوش آورد. به هر هنگام که چشمش به درختان برافتاد ، زخمش در همین گاه خود را باخت و دهان فریاد گشاد.
«هوا دلگیر.
درختان ، اسکلت های بلور آجین.
خورشید ، خسته و غمگین.
سقف آسمان کوتاه.
غبار آلوده چشم ماه.
زمستان است....»
زمین سرد شد. زمین در هبوط ، زمین در سقوط ، چنان از بالا افتاده که دیگر بالا نخواهد شناخت. زمین در خود فرو رفت ، چو گودالی چنین سرد کجا بینی مگر اینجا؟ حالا در گوشهای دور افتاده و پرت به دور از نغمه و سرود بلبل ، در تنهایی به خود بازمیگردد. خویشتن را همنشین خویش میسازد. در سرگشتگی واپسین نفس های وجدانش که کلام سرزنش در آنها حک شده ؛ او رنگ میبازد. به تبعید خود از خود به دور میافتد ، به گودال سیاهی از فراموشی. زمین حالا در این خودباختگی ، به چشمانی که پلک بر آنها سنگینی از افسوس و دریغ دارد ، به چشمانی که پشیمانی قطره قطره زهر خود را در آن چکانده ، به چشمانی که دیگر اشک.... آنها را در خود خفه کرده و غرق؛ به دستانش نگاهی پرتاب میکند ، پرتابی آرام به بوی سکوت. دستانی که خون در آنها پهلو گرفته و خوابیده ، در بازتابشِ مردابِ کوچکِ خون در راهرویِ چین و چروک دستان او ، نور کرم شبتاب به خود میگرید. ابروان او میشکند. صدایش شکستن اوست ، صدای مرگ ، صدای انفجار ظلمت و بیبارگی ، آری! همان صدای متلاشی شدن چکهی اشکِ از خودبیگانه او. کمی مانده که چشمه چشمانش خشک شود....پژواک نگاهش در بازگشتی از خون ها ، به همنوازی و همدلی با آنها ارغوان میبارد. آنقدر که ستونِ ایستادهی دیوارِ چهرهاش یاقوت نشان شد. اما دیری نمیگذرد که ستون ها با او در هم میشکنند. در خود فرو رفته ، در خون غلتیده و مجنون ، او مُرد. به یادگارِ خونِ هایِ مهمانِ دستش ، به آغوش آنها لغزید. در سکوتی که تحمل نگاهی را برنمیتافت.
خورشید به سان ابر اشک های روان را آرام آرام زیر طاقچه پیشانیاش روان میداشت و روان هر چه بود از خود میزدود. درخشش میباخت ، به طلوعِ غروبِ تاریکی و سیاهی پیش میرفت. آفتاب برقش را به اشکش هدیه میکرد. میریخت و به هر چکه ، قطرهای نورش شکست میخورد. شکست به خاطره. یادآور روز رقص گلها با آواز بلبل و نوازش نسیم. فرخنده روز هایی که پرتو های فروغ خورشید درختان و گلها و دشت را در کنار میگرفتند و در پیچاپیچ و تنگنای گل رز خود را به آغوش او نرم رها و آزاد میکردند. روزهای جاویدان یادی که خورشید خود را در پهنای برگ درختان پهن میکرد. آری! همین خاطره ها در گوشه به گوشهی بی گوشهی دایرهی اشک او متجلی میشد. در درنگی که حنجرهاش مجال به خود داد و آرام گرفت ، اشک او قرار و آرام از کف بیرون داد و تشویش بر هیئت او پژواک سر داد. این اشک که مظهر تجلی و آینهای پاک است با نگاهی خیره و دوخته و معطوف در عمق آسمان شیرجه زد. دوید. شنا کرد. فرو افتاد. به آوایی از درد ، آمیخته با شوق ، عجین با شادمانی گذشته ، آغشته به حسرت بر زمین نقش شد. بر همان دیرینه نادم و مرده زمینی که حالا فقط اسمش بنای یادبود او بود. بر همان زمینِ بد انجامی که خود را در بالین گل و دشت و درخت از دست و از پنجه به در داد. حالا از کردارِ نوایِ بوسهی اشک بر زمین ، همه چیز و حتی ستارگان تماشاگر به تعلیق درآمد. هنوز در مکث و درنگ همه چیز مبهوت مانده تا که از نقش بوسهی اشک به گسترای زمین و پهنای دامن آهسته آهسته ، به سان باران ، به رنگی آرام ، همه چیز از اشک گرم و داغ خورشید هستی خود را باز ستاند. از گوشه گوشهی بی گوشهی دایرهی اشک او همه چیز وجود و رنگِ لذیذِ زندگیِ خود بازگرفت. آینهی اشک حقیقت و لطف منعکس در چشمان خورشید را در خود نهفت ، سرآخر به چشمان خالی از رنگ زمین و دشت و درخت و گل ارمغان ساخت.
در این لحظه ، در اینجا. زمین گرم است. زمین در سرور ، زمین در جنون ، جنون لطف و مهر و عشق. جان تازه یافته ولی به هدیه خورشید و به گرمای چشمان او ، هدیهای که منبت و نقش بر دیوار دل زمین فرو دمید. نقشی گرم که میجوشد.
از این رنگ آمیزی هنرمندانهی متواضعانه ، پرنده یک دم از آفرین گفتن باز نه ایستاده است. باد همگرا با برگ درختان هلهله سر میدهد و کف میزند. ابر به سرپنجهی پای باران پایکوبی و جشن فرا میخواند.
خورشید ، در فراق ، دریغ و افسوس خود را اندرون جام تلخ خاطراتی که به خون حاشیه شده بودند ریخت. باده خود ساخته را سر کشید. بلورین اشکی به بوی شبنم از چشمهی آسمان چشمش بیرون کشید و روان ساخت. این پاک بلورِ ارمغان معصومیت را همنشین تار و پود دل زمین کرد. عشق را گرمای نفسش. لطف و بخشش را نور دیدگانش. ایا خورشید زیبایی ، طلوعت بوسه ، غروبت نیز طلوعی میآفریند.....جاودان باشی...!