ویرگول
ورودثبت نام
فروغ
فروغبه دور از ورطه جامعه ، رفیقی در میان کلماتم یافتم
فروغ
فروغ
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

گلدان

گرم است ، در واقع شدیدا گرم است ، می‌دانستم که این دفتر نیز برگ آخری دارد ، این قصه نیز پایان دارد ، قابل پیش‌‌بینی بود. قطره قطره می‌چکد ، پرتو آفتاب از میان پنجره می‌گذرد و دیوار رنگ پریده را گرما می‌بخشد ، به من می‌رسد ، قطره ای دیگر می‌چکد. بنظرم این گوشه دیوار قلب خانه است ، سرسبز و زنده و تازه است ، نور تابیده بر آن از کنار دیوار منظره‌ای است که عطشی همراه با ذوق برای نقاشی شدن دارد ، فرش دستباف پهن شده در پایین آن چقدر صمیمی است. گل ها موهای افشان خود را بر گردن انداخته‌اند ، پیچاپیچ آن زیبایی‌اش را دو چندان کرده که هر خم گیسویش داستانی از زیبایی بازگو می‌کند ؛ سرگرم توصیف صحنه بودم و خودم را فراموش کردم ، هنوز متوجه نیستی !؟ تکه یخی افتاده بر دامان گلی بر خاک که در قدر بزرگ خود کوچک تر می‌شود. ممکن است ساده شروع شده باشد همانطور که تکه یخی بر پای گل می افتد اما نگران نباش! هیچوقت ساده تمام نمی‌شود چون این قانون مرگ است ، قانونی که با صدای رسا تر از هر چیزی هنگام شروع پایان را فریاد می‌زند اما کسی نمی‌شنود ؛ همیشه قطره قطره به پایان می‌رسد اما مردمان فکر می‌کنند که مرگ لحظه آخر است که قطره پایانی می‌چکد! خیر ، سخت در اشتباه‌اند ، ما همیشه درحال مرگ هستیم ، فقط در سکوت و احتیاط به سوی او می‌دویم ، فقط خیال زندگی داریم اما دم به دم درحال مرگ. در حالی که خود متوجه نیستیم با هر تیکتاک ساعت قطره ای دست ما را رها و رد پای خود را از عرصه هستی ما پاک می‌کند ، در صورتی که مردمان فکر می‌کنند ساعت در لحظه‌ای خاص دستانش را بر گلوی ما می‌فشارد و عقربه‌اش را بر ما می‌کوبد اما فقط این را می‌گویند تا قبل از پایان فرصت فرار داشته باشند. در واقع با هر حرکت پرگارِ زمان دایره فرصت بر ما تنگ و دستان زمان بر گلوی ما محکم تر میشود.

به هر حال من اکنون این را بهتر احساس می‌کنم چون خود را نه در آینه خود بلکه بالاتر رفتم و در خطوط داستان زندگانی یافتم جایی که هر آنچه هست حاصل رقص قلم نویسنده با آهنگ طربناک هستی است. قطره ها که در هر نفس با تقلا و کوششی برای ادامه مرا ترک می‌کنند در خاک نفوذ و آهسته و وارسته به ریشه ها می‌رسند ، از برای شروعی به سوی مقصدی مرا ترک می‌گویند و در سفری اجتناب ناپذیر ، آنها را به خود می‌آرایند. هیچ گاه در هیچ حال فکر نمی‌کردم ساقی زندگی باشم.

قطره ای امانت وجود خود را از من بازگرفت و چشمان خود را سوی خاک خیره کرد ، قطره‌ غریبی که از دست «اندوه دیو» چکید. این همان اشکی است که رشک و افسوس پیرزن در آن تجلی یافته چون آینه. اشکی که با ناله ای گم شده در زیر و بمی صدا بازمی‌گوید: من همگان را برای خودشان خواستم ولی همگان مرا از برای خودشان. اگر حافظه‌ات در لا به‌ لای صدای او گم نشده باشد یادت هست که یاد پیرزن را با مشابهت دادن اشکش به آینه ، در آینه یادآوری گذاشتم ، قطره ها تصاویر را برعکس بر ما نشان می‌دهند و با هر پرتویی گذار بر خود روشن می‌دارند که حقیقت آنچه به چشمت می‌آید نیست کمی با چشمی تشنه به حقیقت بگرد ، در چشمه زندگی برعکس آن را خواهی یافت. وجودم الماسی است که هر وجهش آینه ورود به حقیقتی از زندگی باز می‌کند ، اگر با نور آن آشنا باشی طوری آن را می‌یابی که گویی یافته بودی‌اش.

ذوب می‌شوم. آری ، اما نه به سوی عدم چه بسا این تمامیت خود آغازی است، البته آغاز که نمیتوان گفت در واقع ادامه جاودانگی. هر لحظه عصاره جانم گل را در جام خاک به شراب زندگی خود می‌نوشاند ، هر لحظه گوشه ای از هستی من خاک را بوسه می‌زند و ساقه گل را نوازش می‌کند. من از خود بی خود در گل جاری می‌شوم. در جای جای گلبرگ و ساقه‌اش که تالار افتخاری پر طمطراق است نقش من نیز بر دیوار آن با نظمی خاص نگاشته شده است ، قطره ها صف در صف در این تالار حقیقتی تازه می‌یابند و وانگهی خود را باز می‌یابند. رد گام هایشان بر کف این سالنِ مشهور منظر، امضا می‌زند و بنا را حفظ می‌کند ؛ نقشه نیم کاره غنچه از من کامل و رنگارنگ می‌شود ، امید در او زنده می‌شود و سرش را بالا می آورد تا پرتوی گرم خورشید تاریکی و یأس را از صورتش فروشوید. هر قطره که عرصه را بر من تنگ‌ تر می‌کند چشم غنچه را وا‌ می‌گشاید و او را به فروغ شوق خورشید خیره می‌سازد.

چه زیبا و پر معناست مرگ چون در دل خود تولدی ققنوس وار به همراه دارد ، تولدی با سرود عشق و ارمغان زندگی. مهمان ویژه‌اش فرشته مرگ و میزبان لطیف آن معشوق اما عاشق جشن را برگزار کرده ؛ این تناقض نیست بلکه راز این مهمانی است. چشمان معطوف به معشوق از جانب عاشق آشکارا آگاهی ای سوار بر محبت است که روح او به عنوان مقصد یافته. من با عشق نه فنا بلکه فدا می‌شوم. عشق معنی دیگری جز این در پس کلمات خود پنهان نکرده. چشمانم خیره به او به سوی او خود را آکنده از شور و شوق می‌بیند. مایه بودن من در بی خودیِ خود ، رها شده از خود در آغوش گل می‌دود ، قطره ها با هر خداحافظی طراوت بیشتری به من می‌دهند چون در پس پندار نمایان در این پرده‌ی حجاب حقیقت نه ترک است این ، بلکه وصالی شیرین است. آری ، از قطعه‌ای یخ تا به ریشه گل قدمکی چند فاصله بیش نیست!!

به چکیدن قطره آخر نزدیکم ، بعد از آن دیگر چنین آگاهی‌ای وجود ندارد زیرا روح عاشق در وحدت هیچ آگاهی جز خود آگاهی ندارد. من سراسر گل خواهم شد ، سراسر گل. من وجود ندارد! منیت نیست! تنها اوست که خودم را در وجودش پیدا می‌کنم. واپسین قطرات کوچک آب آخرین نوا و آواز را بر خاک می‌زنند ، همان نوای پایانی که من را از من باز پس می‌گیرد و او را هدیه من می‌سازد اما نه جدا از من بلکه ما را برای ما به ما ارمغان می‌دهد. ساز خاک چه زیبا می‌نوازد سرود عشق را ، بهبه چه آهنگ و چه آهنگسازی.

خداحافظی‌ای به گرمی سلامِ دخترک به گل از بوی خوش او.

داستاننویسندگیفلسفهنویسندههنر
۷
۰
فروغ
فروغ
به دور از ورطه جامعه ، رفیقی در میان کلماتم یافتم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید