ویرگول
ورودثبت نام
فروغ
فروغبه دور از ورطه جامعه ، رفیقی در میان کلماتم یافتم
فروغ
فروغ
خواندن ۱ دقیقه·۲۳ روز پیش

به طلوع صبح,هم‌آغوش با دشت


به آوازِ گنجشکِ بیدارِ صبح

به نغمه و سرودِ فراخوان مرغ

به گرانیِ پلک و چشمان جغد

به رقص ابر به بالا سر دشت

به چمن های سرمست صبح

به ناله و شعر موزون مرغ

به پایان قمار شبانه‌ی جغد

به پرواز قاصدک بالا سر دشت

سپیده به قلم

قلم به دستش چون چنگ

به رقصی آرام ، به ضرب باران

سپیده به دستش ، به رقص مستش

بر آسمان افتاد

آسمان اما ، آینه است حالا

زینتی بر آن

لکه های ابر ، پنبه های آسمان است این

پنبه های جایگاهِ خوابِ شامگاهانِ او

این نسیم پنبه زن ، این نسیم خوش روی را

ارمغان ارزانی‌اش

لطف او چون بوسه‌ای

بوسه‌ای از بوی عشق ، بوسه‌ای با بوی خوش

مِهر او چون مُهر بر من ، مُهر ضربِ عشقِ او

بارگاهش گرم باد

دشتْ ، سرحال اینجاست اما

در کنار من ، من در آغوشش

این همان آغوش

که من را میپذیرد ، من

در این دنیا ، در این لحظه

هنوزم خواب است آیا ؟

خواب؟

باورم نیست ، یارای باورم نیست

دستم به دست ، روییده بالای هم

چیزی در میانش نیست

با کدامین سکه بخشم طلعتی؟

بر کدامین سکه چشمانش به من؟

با کدام برق طلا ، می‌بیند مرا؟

در میانِ این سخن

در میانِ درد و دل

در خطوط این گمان ، در چنین تار و پودی او مرا

این چنین بانگ زد

بر من ، در همین هنگام که آغوشش

به رویم باز بود:

من تو را ، خواهم تو را ، از برای تو

نه برای آنچه آید از تو مرا

ای عشق ، ای دوست ، مهربانم

آغوش من را بهره ای ، بوسه ام را بهره ای ، نیست

سکه ها با خود نیاور

عشق جای سکه نیست

عشق ، جای مهر است نه کین

عشق را جایِ من نیست

عشق ما را جایِ ما است

عشقادبیاتشعرنویسندگیهنر
۱۰
۰
فروغ
فروغ
به دور از ورطه جامعه ، رفیقی در میان کلماتم یافتم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید