ویرگول
ورودثبت نام
فروغ
فروغبه دور از ورطه جامعه ، رفیقی در میان کلماتم یافتم
فروغ
فروغ
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

لال

لال....لال شد. قلم لال شد. همان هنگام، که باید می‌نوشت. خفه شد. شاید هم خفه‌اش کردند. ممکن نیست. باور نکردنی است. مهم نیست، باور نکن. با خودت چه فکر کرده‌ای؟ مگر فکر می‌کنم؟ مگر مجال فکر هست؟ نه فکر نمی‌کنم. اما این خود یک فکر است! راست می‌گویی. نمیدانم.....شاید....شاید تنها می‌توان به فکر نکردن فکر کرد. از قلم بگو! لال شده است. مگر می‌خواست چیزی بگوید؟ چطور مگر؟چه ربطی دارد؟ شاید در گلویش گیر کرده! بگذار سر و تهش کنم.... آها.... پس این بود.... لخته‌ای خون است. گفتم که غیر ممکن است. نه نیست. چرا دیگر! مگر نمی‌بینی ممکن شده! آه خدای من. خب! حالا با لخته‌ای خون پخش بر روی کاغذ..... خدای من.... چه کنیم؟ نمی‌دانم. اصلا بنظرت چرا لخته‌ای خون در گلویش گیر کرده؟ شاید گفته های خونین زیادی داشت که نتوانست ادا کند. غیر ممکن است، مگر می‌شود؟ خیر، ممکن است. مگر نمی‌بینی که شده؟ خب! حالا با لخته‌ای خون پخش بر روی کاغذ..... چه می‌توان کرد؟.... کجا رفتی؟ نرو! جواب بده.... آخر این لخته خون پخش بر کاغذ را چه کنم؟ آخ... کاغذ سراسر کلماتی خونین شد. تو بگو لخته خون را چه کنم!؟ کجایم؟......

دلنوشتهادبیاتتنهاییتوهم
۱
۰
فروغ
فروغ
به دور از ورطه جامعه ، رفیقی در میان کلماتم یافتم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید