
در همنوازی با ماه آنچه بر خود گذاشت را بر کاغذ روا داشتم:
سکوت ، صدای درون اما فریاد
همهمه ، ندایی از درون برنمیخیزد
شلوغ در گرد دوستان ، لحظه ها از معنی خالی
خلوت ، در هم نوازی با ثانیه ها
دانه معنی را بکار
زیر سایه
در نسیم
میوه معنی بگیر
عشق را به طراوت بر خود پیرایه کن
در پشت ابرِ دود حاکم بر این شهر
آیا باز هم میبینی؟
در پس این همهمه نمیشنوی
خواهد شنید
غرق در خود
معلق در زمان
تو را به دقایق سیراب میسازد
نوش کن ، نوش ، ای دوست که ما گمشده ایم
در این کویر بی صدا
در این جنگل بی نگاه
در این دریا
در این کوه
که مارا غرق کرده
که مارا کشته و در خود گرفته
افتاده و مغلوب
یارای رفتن نیست
نه آن که پای رفتن نیست ، نه
چشم ها نمیبیند
نه آن که راه رفتن نیست ، نه
چشم ها شسته و رفته
باد آنها را با خودش برده
خیلی وقت است
خیلی وقت
.....
...