ویرگول
ورودثبت نام
Fatemeh
Fatemeh
Fatemeh
Fatemeh
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

خسته شدی!

مدت ها است که به آمدنت می‌اندیشم با اینکه می‌دانم هرگز نمی‌آیی . اما چه کنم؟ با این حقه ها خودم را سرگرم می‌کنم، تا شاید فراموشت کنم اما حتی در فراموشی من هم خودت را جا داده ای . به چه زبان بگویم؟ نمی‌خواهمت ، می‌خواهم فراموشت کنم همان طور که تو کردی ، احساس تنفر می‌کنم نسبت به تو . چگونه انقدر برایت راحت بود ″گذاشتن و رفتن″ مگر من برایت وسیله بودم که به راحتی مرا در گوشه ای از خانه ات حبس کنی ؟ از آن گوشه ی خانه هر روز می‌بینمت ، محاوره ای می‌کنیم ، در آغوش می‌گیرمت اما نمی‌دانم چرا این همه فاصله بین ما است!! حداقل آن گوشه را یک نگاهی بینداز. اما تو دیگر مرا نیاز نداشتی. خسته شده بودی ، حوصله ات از من سر رفته بود . آخر من نفهمیدم این عشق بود که تو می‌گفتی یا احساس غرور و عزت از عذاب دادن شخصی که تو را دوست دارد . تو گرسنه ی غرور بودی بنابراین تصمیم گرفتی از احساسات من تغذیه کنی . عشق اگر عشق باشد ، انسان هرگز خسته نمی‌شود حتی زمانی که هیچ هیجانی باقی نمانده است اما تو خسته شدی .

عشقاحساس
۱
۰
Fatemeh
Fatemeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید