هیچوقت با خیال راحت؛ با دست ِ زیر چانه و لیوان چای به دست فکر نکردهام که طوفان تمام شده و حالا وقت لذت بردن است. همیشه با اضطراب، شادی را چون ماهی کوچک لغزانی توی مشت نگه داشتم و چشم دوختهام به تیک تیک ساعت و گوش تیز کردهم به صدای نزدیک شدن دوباره یک بحران جدید.
هنوز هم بعد از این همه سال عادتم نشده که در لحظه از آنچه دارد به آرامی و شادی میگذرد خوشحال باشم. هنوز هم بعد از این همه سال، وقتی در آغوش گرفته شدم، وقتی در امان ماندهم، وقتی از قفس تنگ اندوه به کنجی آزاد و رها فرار کردهم باز فکر نکردهم همهچیز تمام شده.
این روزها هم همینم. لیوان چای به دست، رو به روی پنجره، پرواز رهای بادکنکی را میبینم و فکر میکنم همین حالاهاست که سهمش از رهایی تمام شود و دوباره برگردد به زمین ِتنهایی. به قعر ِ اندوه و گرفتگی.
که زمینگیر شدن از نتایج به اوج رسیدن است.