ویرگول
ورودثبت نام
Fatemeh- Gh
Fatemeh- Ghدر بند ِ کلمات و علاقه‌‌مند به کسب و کار با کلمات
Fatemeh- Gh
Fatemeh- Gh
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

این کمی بیشتر از شکل خودم بودن بود

مامان هرچه که بود، من از آنطور بودنش فرار می‌کردم.

مامان از تنهایی بیزار بود و من مدام می‌چسبیدم به تنهایی. حتی اگر دوستش نداشتم. مامان فقط بچه‌داری کرده بود و به شوهرش بله چشم گفته بود. من به خودم یاد دادم به هیچ مرد و زورگویی بله چشم نگویم. مامان عاشق نقش قربانی بود؛ من از اینکه حتی لحظه‌ای شبیه قربانیان و مظلومان شوم بیزار بودم. مامان، مامان بود و من از مامان بودن بیزار. و این سرمایه‌ای بود که از بابا به ارث برده بودم.

متفاوت بودن. جنگیدن. و جور دیگری نگاه کردن .

بابا از خانواده مادری‌م متنفر بود. به نظرش احمق بودند و کم‌فهم. بزرگ شدم و دیدم نه تنها خانواده مادری که من حتی از خانواده خودم هم فرار می‌کنم. یاد گرفته بودم متفاوت باشم و بجنگم و جور دیگری نگاه کنم. و در این تفاوت‌ها و شباهت‌ها همه‌چیز را از دست بدهم که خودم بمانم و خودم فکر کنم.

آیا ارزشش را داشت؟‌ آیا هنوز ارزشش را دارد؟ آیا جایی هستم که باید؟‌ کدام نقطه‌ست که بابت امروز پشیمان می‌شوم وبرمی‌گردم؟

کاش زن فالگیری کنارم بود که از خطوط درهم و برهم کف دست؛ آینده را می‌ریخت جلوی صورتم. که دست‌کم امشب را به آسودگی بخوابم.

خانوادهتنهاییفرار
۱
۰
Fatemeh- Gh
Fatemeh- Gh
در بند ِ کلمات و علاقه‌‌مند به کسب و کار با کلمات
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید