سفرنامه: در آن سر دنیا (۵ - نیوزیلند)

در این سلسله نوشته، خاطرات یک ایرانی مقیم سوئد (لینک وبلاگ ایشان در پایان مطلب هست) از سفر به سنگاپور، نیوزیلند، استرالیا و هنگ کنگ باز نشر خواهد شد. آقای شیوا فرهمند راد سال‌هاست در سوئد مقیم است و شیوایی نوشتار، دقت و ریزبینی او و قلم گرم و گیرایش در این سفرنامه نظرم را جلب کرد.

امروز ۲۸ ژانویه قرار است که از نلسون ۲۹۰ کیلومتر تا ساحل غربی نیوزیلند برانیم، سر راه چند ‏جای دیدنی را ببینیم و تا شب به شهر گری‌مائوث ‏(Greymouth‏) برسیم. قصد داریم که کوه‌ها و ‏گردنه‌ها را قطع کنیم، در نزدیک‌ترین جا خود را به جاده‌ی ساحلی برسانیم و باقی راه را به موازات ‏ساحل برانیم.‏

جاده‌ی شماره ۶ باریک و پر پیچ‌وخم است و جنگلی و بسیار زیبا. در بخش‌هایی از جاده به موازات ‏یک رود می‌رانیم که در ته دره و در دل جنگل جاری‌ست. پس از نزدیک ۱۵۰ کیلومتر همه هوس ‏چای و قهوه کرده‌ایم، اما راهنمای جی‌پی‌اس تا ۱۰۰ کیلومتر دورتر هم هیچ کافه یا رستورانی پیدا ‏نمی‌کند. همچنین این راهنما می‌خواهد ما را از نزدیک‌ترین راه به مقصدمان برساند، و ما را به ‏جاده‌ی شماره ۶۹ راهنمایی می‌کند. چند کیلومتری در این جاده رفته‌ایم که متوجه می‌شویم که ‏به‌سوی ساحل نمی‌رویم. دور می‌زنیم و به جاده‌ی ۶ بر می‌گردیم. اکنون سرنشینان دم گرفته‌اند و ‏قهوه می‌خواهند. نیست! هیچ کافه‌ای سر راه نیست! البته می‌توانیم در گوشه‌ای بایستیم و با اجاق گاز کاراوان چای و قهوه درست کنیم.‏ اما به‌گمانم دست خدایان مائوری در کار ‏است که ناگهان یک کافه سر راهمان سبز می‌شود: کافه و بار برلینس ‏Berlins Cafe and Bar‏ ‏‏(فیسبوک). جای خوب و شیک و تروتمیزی‌ست. یک بخاری هیزمی در گوشه‌ای که با سنگ‌های ‏بزرگ تزئین شده گذاشته‌اند. این منظره با گرما و آفتاب بیرون نمی‌خواند. سراسر یک دیوار را ‏عکس‌ها و پوسترها و نوشته‌هایی در بیان تاریخچه‌ی این منطقه و این کافه پوشانده است.‏

اکنون ما به "غرب وحشی" نیوزیلند رسیده‌ایم. در سده‌ی نوزدهم و اوائل سده‌ی بیستم تمامی ‏ساحل غربی و بخش‌هایی از ساحل شرقی جزیره‌ی جنوبی نیوزیلند "الدورادو"ی این سر دنیا بود. ‏جویندگان طلا از سراسر جهان به این‌جا هجوم آورده بودند، غوغایی بپا کرده بودند و وجب به وجب ‏کوه‌ها و جنگل‌ها و رودها و نهرهای منطقه را در پی طلا می‌کاویدند. هر رود و نهر و تپه‌ای این‌جا به ‏نام یکی از آن مردان و زنان بی‌باک و ماجراجو نام‌گذاری شده است. آقای برلینس هم یک جوینده‌ی ‏طلای سوئدی بود که این‌جاها را کاوید. گذشته از این کافه، یک دیواره‌ی سنگی در کوهستان ‏Berlins bluff، و نیز یک نهر بزرگ که از نزدیکی کافه می‌گذرد ‏Berlins creek‏ نام او را بر خود دارند.‏

این کافه اتاق‌هایی برای اقامت نیز دارد و تورهایی نیز برای گردش و پیاده‌روی در منطقه و بازدید از ‏معدن‌های قدیمی زغال‌سنگ و طلا ترتیب می‌دهند، یا برای جستن طلا: یادتان می‌دهند که ‏ماسه‌های کف نهرها را الک کنید، و چه دیدی، شاید زد و یک تکه طلای بزرگ یافتید!‏

این‌جا چیزی به‌نام "چای" ‏chai‏ دارند که یکی از دوستان سفارش می‌دهد، اما آخرش هم سر ‏در نمی‌آوریم که این دیگر چه جور چایی‌ست. روی دیوار پشت سرمان یک حشره‌ی بسیار بزرگ ‏شبیه ملخ بی‌بال را به دیوار چسبانده‌اند و کنارش چیزهایی نوشته‌اند. در نگاه نخست پلاستیکی ‏به‌نظر می‌آید. اما این یکی از بزرگ‌ترین و سنگین‌ترین حشرات جهان است که تنها در نیوزیلند یافت ‏می‌شود. وتا ‏Weta‏ نام دارد و مائوری‌های ساحل غربی بزرگ‌ترین گونه‌ی آن را تایپو ‏Taipo‏ می‌نامند ‏که یعنی "ابلیسی که شب‌ها می‌آید". اما این حشره‌ای بی‌آزار و گیاه‌خوار است. اروپاییان که به نیو زیلند آمدند، با کشتی‌هایشان موش به این‌جا آوردند، و موش‌ها در جزیره‌ی شمالی این حشره را ‏ریشه‌کن کردند. اکنون این حشره از گونه‌های حفاظت‌شده‌ی نیوزیلند است.‏

اندکی بعد به ساحل دریا و به "پارک ملی پاپاروآ" ‏(Paparoa National Park‏) می‌رسیم. این‌جا کوه است و ‏جنگل گرمسیری در کنار دریای تاسمان: آبی، فیروزه‌ای، و خروشان. هر جایی که بتوان، می‌ایستیم، ‏پیاده می‌شویم، چشم‌اندازهای زیبا را تماشا می‌کنیم، می‌رویم، باز می‌ایستیم، پیاده می‌شویم، ‏و...‏

صخره‌های پن‌کیکی

سرانجام به جایی می‌رسیم که "کوره‌راه ترومن" ‏(Truman track‏) نام دارد. این‌جا با پانزده دقیقه ‏پیاده‌روی در آغوش جنگل گرمسیری به ساحلی پر از غارها و فرورفتگی‌ها می‌رسیم. تماشا دارد. باز ‏سوار می‌شویم و می‌رویم، و می‌رسیم به یک آبادی به‌نام پوناکایی‌کی ‏(Punakaiki‏). این نام مائوری ‏را به "پن‌کیک" (Pancake Rocks) ترجمه کرده‌اند. ای‌کاش زبان مائوری می‌دانستم تا ببینم آیا این نام ربطی به پن‌کیک ‏دارد یا نه. هر چه هست، در ساحل این‌جا دست هنرمند طبیعت یکی دیگر از شاهکارهای خود را ‏آفریده است. پیاده می‌شویم و به آغوش مادرمان، طبیعت، می‌رویم. و من باید جمله‌ای را که بیش از ‏شش سال پیش در سفرنامه‌ی ایرلند نوشتم تکرار کنم: «از دیدن این‌دست شاهکارهای طبیعت مو ‏بر تنم راست می‌شود و در خاموشی و با چشمانی تر در جهانی فلسفی غرق می‌شوم». و دیگر ‏چه بگویم؟ چگونگی پیدایش این لایه‌ها بی‌گمان توضیح تاریخی – زمین‌شناسی دارد. اما چه جای ‏این حرف‌هاست؟! می‌روم، می‌ایستم، تماشا می‌کنم، گوش می‌سپارم به صدای شرشر آب، به صدای موج‌ها، به صدای طبلی که موج‌ها بر پایه‌های این ‏صخره‌ها و بر شکاف‌های میان آن‌ها می‌نوازند. باز می‌روم، باز می‌ایستم، ‏تماشا، تماشا...‏

۵۰ کیلومتر آن‌سوتر به گری‌مائوث می‌رسیم. دیگر ترسی نداریم از این که کمپینگ‌ها جا ‏نداشته باشند. بی آن‌که از پیش جا ذخیره کرده باشیم، به کمپ ‏(Greymouth Seaside Holiday Park‏) ‏می‌رویم. برای کاراوان جا فراوان دارند. این‌جا کنار دریاست، اما دیگر غروب شده و من یکی که به ‏فکر دریا و آب نیستم. گرسنه‌ایم و می‌خواهیم نزدیک‌ترین رستوران را پیدا کنیم. دفتردار کمپ و نیز ‏یک رهگذر بیرون کمپ هر دو نشانی رستوران یک هتل را می‌دهند که همان چند صد متری‌ست. ‏این‌جا حاشیه‌ی شهر است. در خیابانی که جز همان یک رهگذر پرنده در آن پر نمی‌زند، می‌رویم، از ‏کنار یک گورستان بزرگ می‌گذریم. این‌جا سنگ گورها همه بسیار بزرگ و با شکوه‌اند با تزیینات ‏فراوان. پیداست که گورستان اشراف منطقه است. در آن‌سوی سه‌راهی از روی خط آهن ‏می‌گذریم و به "بار و کبابی استرالزی" ‏(The Austalasian Bar and Grill‏) می‌رسیم. البته افت ‏دارد که آدم به نیوزیلند آمده باشد و خوراک استرالیایی بخورد. اما آن "-زی" در پایان استرالزی از نام سرزمین‌های اقیانوس آرام و اقیانوس هند مانند ‏میکرونزی، پولی‌نزی، ملانزی، اندونزی، و... گرفته شده و شامل نیوزیلند هم می‌شود.‏

من "سالاد گرم گوشت بره" ‏(Warm Lamb salad‏) سفارش می‌دهم. چه ترکیب جالبی، و چه ‏خوشمزه! دیگر دوستان نیز همه از خوراکشان بسیار راضی‌اند.‏

یخچال فرانتس جوزف

بامداد به‌سوی دیدنی بعدی، یخچال فرانتس جوزف ‏(Franz Josef Glacier‏) می‌شتابیم. فرانتس جوزف ‏‏(یا یوسف) اول، پادشاه اطریش بود و یک کاشف آلمانی در سال ۱۸۶۵ نام او را بر این یخچال ‏طبیعی نهاد. اما من نام و افسانه‌ی مائوری را بر این نام اروپایی ترجیح می‌دهم. نام مائوری این ‏یخچال "کا روی‌ماتا او هینه‌هوکاته‌ره" ‏(Ka Roimata o Hinehukatere‏) است که یعنی "اشک‌های ‏هینه‌هوکاته‌ره". داستان مائوری می‌گوید که زنی به‌نام هینه‌هوکاته‌ره کوه‌پیمایی را بسیار دوست ‏می‌داشت اما دلش می‌خواست که مرد مورد علاقه‌اش "وه‌وه" ‏Wewe‏ نیز در این کوه‌پیمایی‌ها ‏همواره همراه او باشد. وه‌وه در کوه‌پیمایی کم‌تجربه بود، اما پابه‌پای دلدارش می‌رفت، تا آن‌که ‏بهمنی فرو ریخت و او را در خود بلعید. هینه‌هوکاته‌ره در سوگ وه‌وه و پشیمان از اصرارش آن‌قدر بر ‏بهمن اشک ریخت که اشک‌های یخ‌زده‌اش این‌چنین به طول 12 کیلومتر در دل کوه جاری شد و ‏یکی از بزرگ‌ترین یخچال‌های طبیعی نیوزیلند را آفرید.‏

این یخچال اکنون، گویا با گرم‌تر شدن جو زمین، کوچک‌تر شده و تا ارتفاع بالاتری عقب نشسته است. از ‏دفتر راهنمایی گردشگران دهکده‌ی فرانتس جوزف کمی اطلاعات می‌گیریم، از جمله این‌که آیا با ‏همین لباس و کفشی که ما بر تن داریم، می‌توان تا آن بالا رفت، یا نه: آری، می‌توان رفت! اما کلاه ‏و عینک آفتابی یادتان نرود! این‌جا البته سرویس هلی‌کوپتر هم هست با برنامه‌های گوناگون: برای ‏رفتن به بالای همین یخچال، یا ترکیبی از این یخچال و یخچال فاکس ‏(Fox)، یا با افزودن صخره‌های ‏پن‌کیکی و دیگر دیدنی‌های ساحلی. من اهلش نیستم و هنوز ترجیح می‌دهم که با پای خودم بروم.‏

کاراوان را در پارکینگ پای کوه می‌گذاریم. دورترین و بلندترین نقطه را به دلیل ریزش کوه بسته‌اند و ‏تنها یک مسیر برای بالا رفتن و تماشای یخچال باز است. این مسیری دو ساعتی‌ست. یک ساعت ‏بالا رفتن و یک ساعت پایین آمدن. زیر آفتاب سوزان نخست از تکه‌ای جنگل گرمسیری می‌گذریم، و ‏سپس به کف دره‌ای می‌رسیم که تا پای برف‌های یخچال پیش می‌رود. رودی به‌رنگ شیری مایل به ‏سبز در یک سوی دره جاریست. در سوی دیگر آبشارهایی می‌ریزند و نهری زلال در پای آن‌ها در ‏سرازیری می‌رود.‏

هنوز یک ساعت نشده، به جایی می‌رسیم که پارک‌بانان طناب کشیده‌اند و فراتر نمی‌توان رفت. حق ‏دارند، در آن‌سوی طناب پیوسته صدای ریزش صخره‌ها و سنگ‌ها شنیده می‌شود. آفتاب داغ دارد ‏برف و یخ را آب می‌کند و در پی آن سنگ‌ها می‌ریزند. کمی در شگفتی‌های طبیعت غرق می‌شوم، ‏و باز می‌گردیم. یکی از دوستان تندتر می‌رود تا به یکی از هوس‌هایش عمل کند و زیر ‏آب آبشار دوش بگیرد، و به آن عمل می‌کند. شاد است و لباس‌های خیسش را که عوض کرده زیر ‏آفتاب دور سرش می‌چرخاند تا خشکشان کند.‏

مطابق برنامه‌ای که اندرو برایمان چیده، امشب باید در کمپینگی همین‌جا نزدیک یخچال فرانتس ‏جوزف بخوابیم، اما راه فردایمان ۴۰۰ کیلومتر است و تصمیم می‌گیریم که تا شب نشده کمی از راه ‏فردا را برویم و کوتاه‌ترش کنیم. نخست به‌سوی دریاچه‌ی ماته‌سون ‏(Lake Matheson‏) می‌رویم. ‏ماشین را باید در کنار یک یادگاری‌فروشی پارک کرد، و سپس می‌توان مقداری پیاده‌روی کرد: یک ‏ساعت و نیم، اگر می‌خواهید دریاچه را دور بزنید، یا در مجموع ۴۰ دقیقه رفت و برگشت تا سکویی ‏چوبی بر ساحل دریاچه با چشم‌انداز دریاچه و جنگل و کوه‌های دوردست.‏

پنج و نیم بعد از ظهر است. پس ما تا همان سکو می‌رویم. چه آرامشی! چند گردشگر چینی آن‌جا ‏نشسته و ایستاده به خلسه رفته‌اند. سطح آب چین و شکن‌های کوچکی دارد. اگر صبح زود آمده بودیم یا ساعتی دیرتر، به نوشته‌ی کتابچه‌ی راهنما، این سطح چون آیینه‌ای صاف می‌بود و تصویر کوه‌های ‏دوردست روبه‌رو را در آن می‌دیدیم.‏

بنا بر یک ضرب‌المثل ترکی (و آذربایجانی) «یولچو یولدا گرک»، یعنی مسافر باید همواره در راه باشد. ‏پس ما نیز راهمان را پی می‌گیریم و خود را به کمپینگ ‏(Fox Glacier Holiday Park‏) می‌رسانیم. ‏این‌جا شاید مدرن‌ترین و پاکیزه‌ترین کمپینگی‌ست که در تمام طول سفرمان در آن به‌سر برده‌ایم. اما ‏یک اشکال دارد: شامگاه که نشسته‌ایم بر گرد نیمکت چوبی کنار ماشین خانه‌به‌دوش و داریم آبجو ‏می‌نوشیم، مگس‌هایی ریز که ظاهری بی‌آزار دارند و بعدها می‌خوانم که "پشه‌ی ماسه‌ها" نام ‏دارند، از چمن‌ها بالا می‌آیند، بر پاهای لختمان می‌نشینند و گازهای دردناکی می‌گیرند که اثرش تا ‏روزها می‌ماند و می‌خارد و پاهایمان خونین و مالین می‌شود. این‌ها از پدیده‌های تابستانی تمام طول ‏ساحل غربی نیوزیلند هستند، و این رنجی‌ست شبیه حمله‌ی پشه‌های "آدمکش" قطبی در شمال ‏سوئد.‏

منبع


بخش پیشین:

https://virgool.io/@golstar/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DB%B4-%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%B2%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%AF-hwsco4eitoid

سایر مطالب

https://virgool.io/@golstar/%DA%A9%D9%84%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B1-%D8%AA%D9%85%D8%A8%D8%B1-the-stamp-collector-o7wkcwa8uemu