ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۷ دقیقه·۲ ماه پیش

استحقاق عشق

خیلی وقته دوست دارم راجب ایده‌ی استحقاق عشق بنویسم ولی مواجهه با همچین چیزی احتیاج به اقتدار داره و باید بتونی با پا های متزلزل و ذهن ترس خورده سعی کنی فرو نپاشی، امیدوارم لذت ببرین


من خود را لایق دوست داشته شدن نمی‌دانم؛ اما نه به آن معنای مبتذل که روان‌های ضعیف برای جلب ترحم به زبان می‌آورند. این نه شکایت است، نه تمنای دلداری، نه حتی اعترافی برای سبک شدن. این صرفاً صورت‌بندیِ بی‌رحمانه‌ی یک آگاهی است، من در خود چیزی نمی‌یابم که عشق را توجیه کند. و من از توجیه سخن می‌گویم، زیرا هر کجا سخن از ارزش است، پای داوری در میان است؛ و هر کجا داوری هست، دروغ‌های اخلاقیِ همگانی دیگر کفایت نمی‌کنند.

به انسان‌ها آموخته‌اند که خود را شایسته‌ی محبت بدانند، فقط به این دلیل مضحک که وجود دارند. چه تعلیم سخیفی. گویی بودن، خودبه‌خود، حقی بر دل دیگری ایجاد می‌کند. گویی زاده شدن، امتیازی متافیزیکی است. من هرگز به این خرافه تن نداده‌ام. بودن، هیچ حقی تولید نمی‌کند. زیستن، استحقاق نمی‌آفریند. و عشق، اگر اصیل باشد، هرگز صدقه‌ای نیست که به صرفِ رنج کشیدن یا دوام آوردن، نصیب کسی شود.

شاید شدتِ سوءظن من نسبت به همه‌ی ارزش‌های تسلی‌بخش باشد مرا از دیگران جدا کند، اما چه باک؟ دیگران هنوز در پناه واژه‌هایی چون شایستگی، پذیرش، مهر بی‌قیدوشرط و دیگر افزارهای زبانیِ ناتوانان، برای خود سرپناهی می‌سازند. اما من دیده‌ام که این مفاهیم، اغلب چیزی جز پرده‌هایی بر چهره‌ی خلأ نیستند. انسان را دوست نمی‌دارند چون لایق است؛ او را دوست می‌دارند چون خطایی رخ داده، توهمی شکل گرفته، نیازی خود را به نام عشق جعل کرده، یا اراده‌ای برای تصاحب، خود را در جامه‌ی محبت آراسته است. عشق، در اغلب صورت‌هایش، شریف‌تر از گرسنگی نیست؛ فقط زبانِ متکبرانه‌تری برای بیانِ کمبود است.

پس اگر خود را لایق دوست داشته شدن نمی‌بینم، این از سر فروتنی نیست؛ بلکه از سر دقت است. من خود را با معیارِ توهم‌های رایج نمی‌سنجم. در من، آن هماهنگیِ فریبنده‌ای که دیگری را به ماندن وا دارد، وجود ندارد. من برای تسکین ساخته نشده‌ام، برای آسایش‌بخش بودن، برای آن نرمیِ قابل‌تحملی که روابط انسانی بر آن استوارند. در من چیزی هست تیز، ناساز، بیدار، و همین بیداری است که مرا از اقتصادِ متعارفِ عشق بیرون می‌اندازد. زیرا انسان‌ها، در نهایت، آن‌چه را دوست می‌دارند که بتوانند در آن بیاسایند، نه آن‌چه آن‌ها را تا مرزِ انهدامِ خویشتن‌شان به اندیشیدن وادارد.

نه، من از خود متنفر نیستم. نفرت، هنوز شکلی از تعلق است؛ نوعی جدی گرفتنِ خود. آنچه در من مانده، سردتر از نفرت است، تعلیقِ ارزش. گویی خود را نه محکوم، نه معصوم، بلکه بیرون از مقیاسی می‌یابم که در آن، آدمیان به یکدیگر نامِ خواستنی و ناخواستنی می‌دهند. شاید من اساساً از جنسِ آن چیزها نیستم که برای دوست داشته شدن به جهان می‌آیند. برخی موجودات در جهان هستند تا زیسته شوند، مصرف شوند، فراموش شوند؛ و برخی دیگر فقط برای آن‌که چونان پرسشی بی‌پاسخ باقی بمانند. من خود را بیشتر به این دومی شبیه می‌بینم، نه حضوری برای آرامش، بلکه گسستی در نظمِ آرامش.

اما اگر متن در همین‌جا تمام شود، هنوز در سطحِ انکار باقی مانده است. باید قدمی دیگر برداشت، آن هم نه به سوی تسلی، بلکه به سوی واژگون‌سازیِ خودِ مفهومِ عشق. زیرا شاید خطای اصلی نه در این باشد که من خود را لایقِ عشق نمی‌دانم، بلکه در این باشد که هنوز، پنهانی، عشق را با معیارهای کهنه می‌سنجم، با زبانِ استحقاق، تعلق، اطمینان، پناه، جبران. حال آن‌که شاید عشق، اگر قرار باشد چیزی بیش از نیازِ آراسته باشد، درست از همان‌جایی آغاز می‌شود که این واژه‌ها می‌میرند.

عشق، در معنای متعارفش، همواره اقتصادی پنهان دارد، مبادله‌ای از توجه، امنیت، تأیید، حضور، وفاداری. حتی در شریف‌ترین صورت‌هایش نیز رگه‌ای از تملک خوابیده است. انسان می‌گوید دوستت دارم، و در نهان، اغلب می‌گوید، «می‌خواهم در افقِ تو برای خود جایی تضمین کنم.» اما من می‌خواهم عشق را از این اقتصاد بیرون بکشم؛ از این بازارِ کمبودها، از این دادوستدِ نیازهای نجیب‌نمایانه. می‌خواهم آن را نه به‌مثابه‌ی پاداشِ ارزش، بلکه به‌مثابه‌ی مواجهه با چیزی بفهمم که ارزش‌گذاری را مختل می‌کند.

شاید عشق، در معنای حقیقی‌اش، آن لحظه‌ای باشد که دیگری نه به عنوان پناه، نه به عنوان مکمل، نه به عنوان دارایی، بلکه به عنوان ویرانه‌ای حاملِ حقیقت بر ما ظاهر می‌شود. نه ویرانه به معنای نقص، بلکه به معنای تاریخِ فشرده‌ای از شکست‌ها، فقدان‌ها، سکوت‌ها و امکان‌های سوخته. در این معنا، دوست داشتن یعنی دیگری را نه در تمامیتِ دروغینِ او، بلکه دقیقاً در شکستگیِ غیرقابلِ ترمیمش دیدن؛ و با این حال، نگریختن. نه برای نجات دادنش، نه برای اصلاحش، نه برای مصرفِ زیباییِ زخم‌هایش؛ فقط برای آن‌که در آن شکستگی، برقِ نوعی حقیقت را بازشناسی.

در این‌جا عشق دیگر احساس نیست؛ نوعی خواندن است. خواندنِ خطوطِ خاموشِ یک ویرانه. همان‌گونه که در خرابه‌ها، تاریخ نه با شکوهِ بنا، بلکه با ترک‌ها، ریزش‌ها و باقیمانده‌ها سخن می‌گوید، در انسان نیز حقیقت نه در آن‌چه عرضه می‌کند، بلکه در آن‌چه از دست داده، در آن‌چه نتوانسته حفظ کند، در آن‌چه فرو ریخته اما هنوز خاموش نشده، خود را نشان می‌دهد. اگر چنین باشد، عشق نه میل به تصاحبِ دیگری، بلکه تواناییِ ایستادن در برابرِ ویرانیِ اوست، بی‌آن‌که فوراً بخواهیم آن را به معنا، نجات، یا خوشبختی ترجمه کنیم.

از این منظر، شاید من نیز دچار سوءتفاهم بوده‌ام. وقتی می‌گفتم، من لیاقت دوست داشته شدن را در خودم نمی‌بینم، هنوز در چارچوبِ همان زبانِ کهنه می‌اندیشیدم؛ زبانی که عشق را به فضیلتِ قابلِ دریافت فرو می‌کاهد. اما اگر عشق، مواجهه با ویرانه باشد، آن‌گاه مسئله دیگر لیاقت نیست. ویرانه‌ها لایقِ نجات نیستند؛ آن‌ها فقط حاملِ لحظه‌ای از حقیقت‌اند که بناهای سالم پنهانش می‌کنند. شاید بعضی انسان‌ها دقیقاً از آن رو دوست‌داشتنی نمی‌شوند که خوشایند، آرام، کامل یا امیدوارکننده‌اند؛ بلکه از آن رو که چیزی فروپاشیده در آن‌ها، در سکوت، حقیقتی را آشکار می‌کند که جهانِ مرتب و موفق تابِ دیدنش را ندارد.

پس عشق، در این بازتعریف، نه انتخابِ امرِ زیبا، بلکه وفاداری به برقِ حقیقت در امرِ شکسته است، نه تسلی دادن، بلکه تاب آوردنِ حضورِ چیزی که تسلی‌ناپذیر است. عشق تعهدیست مادام، که دلبرکانی مدام میخواهند آن را بدزدند و این تعهد مدام و مادام تمرین میشود. نه ادغامِ دو کمبود در یک قراردادِ گرم، بلکه مکثی سهمگین در برابرِ دیگری، آن‌جا که او دیگر نقشی برای ما بازی نمی‌کند و با این حال، حذف‌پذیر نمی‌شود. عشق، شاید، آخرین تواناییِ انسان باشد برای آن‌که چیزی را نجات دهد بی‌آن‌که آن را مالک شود؛ برای آن‌که شاهدِ ویرانی باشد، بی‌آن‌که از آن روی بگرداند.

در این صورت، آن‌که خود را نالایقِ عشق می‌دانست، شاید فقط برای شکل‌های مبتذلِ عشق نالایق بوده است، برای عشقِ آسودگی، عشقِ تفاهمِ بی‌دردسر، عشقِ مصرف‌پذیرِ روزمره. اما شاید هنوز امکانی دیگر وجود دارد اینکه کسی نه مرا به رغمِ ویرانی‌ام، بلکه درست درونِ همین ویرانی ببیند؛ نه برای ترمیم، بلکه برای شهادت دادن. نه برای آن‌که به من بگوید تو کامل خواهی شد، بلکه برای آن‌که اعتراف کند: «در شکافِ تو، چیزی از حقیقت را می‌بینم که در نگاه دیگران غایب است.»

و این، اگر نامش هنوز عشق باشد، دیگر با نوازش آغاز نمی‌شود، بلکه با مکاشفه. با لحظه‌ای که دیگری، ناگهان، همچون سندی از رنجِ تاریخ، همچون قطعه‌ای نجات‌نیافته از جهانی شکست‌خورده، پیشِ چشم ظاهر می‌شود. در چنین لحظه‌ای، عشق دیگر کور نیست؛ برعکس، بیش از هر چیز بیناست. اما این بینایی، به جای آن‌که به داوری منتهی شود، به نوعی توقف می‌رسد، توقفِ اراده برای تصاحب. ما دیگری را می‌بینیم، و به جای بلعیدنِ او، می‌گذاریم در حقیقتِ زخم‌خورده‌اش باقی بماند. شاید این تنها شکلِ نجیبِ عشق باشد.

پس اکنون اگر باز بگویم من لیاقتِ دوست داشته شدن را در خودم نمی‌بینم، باید فوراً اضافه کنم، مگر آن‌که عشق، دیگر نامی برای پاداش، امنیت و انتخابِ امرِ دلپذیر نباشد. مگر آن‌که عشق، هنرِ دیدنِ فروپاشی باشد. هنرِ بازشناختنِ نوری که فقط از خلالِ شکستگی می‌تابد. هنرِ نجات دادنِ چیزی، نه از راهِ تعمیرش، بلکه از راهِ به رسمیت شناختنِ شکستِ غیرقابل‌جبرانش.

اگر چنین عشقی ممکن باشد، آنگاه شاید من نه بیرون از عشق، بلکه در آستانه‌ی معنایی دیگر از آن ایستاده‌ام، معنایی که در آن، محبوب بودن دیگر به معنای خواستنی بودن نیست، بلکه به معنای خوانده شدن است؛ به معنای آن‌که کسی بتواند از میانِ ترکش‌های وجودت، جمله‌ای را بشنود که جهانِ سالم‌ها هرگز توانِ شنیدنش را ندارد...

+ سیوران + لحن شخصی خودت شود.

عشقفلسفهنیچهبنیامین
۶۱
۶
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید