ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

تراژدی وقار

تالار، بیش از آن‌که روشن باشد، رسوا بود.

نور از چلچراغ‌ها فرو می‌ریخت و بر مرمرِ کف، بر جام‌های بی‌لب، بر پرده‌های سنگین، بر طلاییِ سردِ دیوارها می‌نشست؛ چنان‌که انگار شکوه، آخرین نقابِ توحش است. همیشه همین‌طور است، جهان، وقتی می‌خواهد جنایت را به کمال برساند، آن را آذین می‌بندد و میناکاری میکند...

مرد، زن را در آغوش گرفته بود.

نه با شورِ مردی که زنی را برای خود می‌خواهد، بلکه با دقتِ کسی که می‌داند جهان تا چند دقیقه‌ی دیگر، هرچه را قابل لمس است، از او خواهد گرفت.

دست زن بر شانه‌ی او بود، اما نه بی‌واهمه؛ انگشتانش چنان نشسته بودند که گویی بر ویرانه‌ای متحرک تکیه داده‌اند. تنِ مرد هنوز ایستاده بود، اما آن‌طور که ستونِ شکسته‌ای می‌ایستد، نه از سلامت، از لجاجت...

موسیقی آرام بود.

آن‌قدر آرام که می‌شد صدای فرسوده‌شدنِ زمان را از لابه‌لای آن شنید.

آن‌ها شروع به رقصیدن کردند.

از دور، چیزی نامعمول در این صحنه دیده نمی‌شد؛ زنی با لباس تیره، مردی با قامتی صاف، تالاری عظیم، والسِ کم‌جان. اما حقیقت، همیشه از دور نجیب‌تر به نظر می‌رسد. از نزدیک، همه‌چیز بوی پایان می‌دهد.

زن سرش را بالا آورد و آرام گفت:

«چرا رقص؟»

مرد لبخند نزد.

فقط دست او را اندکی محکم‌تر گرفت، چنان‌که انگار پاسخ، پیش از آن‌که گفته شود، باید در فشار انگشتان فهمیده شود.

«چون نمی‌خواهم آخرین تصویری که از من می‌ماند، ترس باشد.»

زن چیزی نگفت.

چشم‌هایش برق می‌زد، اما نه از نور.

بعضی اشک‌ها پیش از آن‌که فرو بریزند، انسان را پیر می‌کنند.

آن‌ها چرخیدند.

آهسته.

با وقاری که به توهین شبیه بود؛ توهین به آن نظمِ بی‌روحی که پشت در ایستاده و منتظر تمام‌شدنِ سهم ناچیزِ آدمی از عشق است.

وقتی مرد نیم‌رخش را به نور سپرد، زن بار دیگر آن را دید:

خطی خشک‌شده از خون، از کنار شقیقه تا نزدیکِ فک.

سرخی‌اش مرده بود و به قهوه‌ایِ تیره‌ای رسیده بود که بیشتر از خودِ خون، حقیقت را لو می‌دهد.

خونِ تازه فریاد می‌زند؛ خونِ خشک‌شده سوگند میخورد.

زن نگاهش را دزدید.

نه از ضعف، از ناتوانیِ زبان.

برای بعضی واقعیت‌ها، واژه‌ها فقط صورتک‌اند، ایما اند، ایماژ اند...

مرد زمزمه کرد:

«به من نگاه کن.»

زن نگاه کرد.

و همین، از گریه دردناک‌تر بود.

«می‌ترسی؟»

این را زن گفت، اما چنان آهسته که گویی نمی‌خواست سؤال، به گوشِ خودش هم برسد.

مرد لحظه‌ای سکوت کرد.

در سکوتش نه انکار بود، نه اعتراف؛ فقط نوعی خستگیِ بی‌رحم که از عبورِ ناگهانیِ انسان از همه‌ی توهمات پدید می‌آید.

«ترس؟»

نفسش را آهسته بیرون داد.

«ترس حقِ تن است. اما تحقیر… تحقیر را نباید به آن‌ها بخشید.»

زن پلک بست.

اشک از لبه‌ی مژه‌اش گذشت و پایین افتاد.

قطره‌ی کوچکی بود، اما بعضی قطره‌ها وزنِ یک تاریخ را دارند.

آن‌سوتر، کنار ستون‌های بلند، چند مرد ایستاده بودند.

بی‌حرکت، مرتب، بی روح، نازی...

با همان سیمایی که قدرت، وقتی کاملاً از وجدان تهی می‌شود، به خود می‌گیرد.

لباس‌هاشان تمیز بود، چکمه‌هاشان براق، نگاه‌هایشان خالی.

تمدن، گاهی فقط شکلِ مؤدبانه‌ی بربریت است و هر سند تمدن، سند توحش نیز هست...

مرد و زن دوباره چرخیدند.

اکنون در حرکت‌شان چیزی از رقص کم شده بود و چیزی به آن افزوده:

آگاهی.

دیگر هر گام، نه برای لذت، که برای تعویق برداشته می‌شد.

نه تعویقِ مرگ، مرگ هرگز واقعاً به تعویق نمی‌افتد، بلکه تعویقِ تسلیم.

مرگ، واقعه‌ای طبیعی است؛ تسلیم، اختراعِ جلادان است.

زن گفت:

«کاش معجزه‌ای می‌شد.»

مرد این‌بار لبخندی زد؛ لبخندی چنان باریک و تلخ که بیشتر به شناخت می‌مانست تا امید.

«معجزه؟»

سرش را کمی خم کرد.

«معجزه همین است که هنوز می‌توانم بایستم. که هنوز می‌توانی مرا در آغوش بگیری. که هنوز آن‌ها موفق نشده‌اند ما را به چیزی کمتر از انسان تبدیل کنند.»

زن زیر لب گفت:

«و چند دقیقه‌ی دیگر؟»

مرد پاسخ داد:

«چند دقیقه‌ی دیگر، فقط نوبتِ تنِ من تمام می‌شود.»

سکوت، بعد از این جمله، سنگین‌تر شد...

حتی موسیقی هم انگار برای لحظه‌ای عقب نشست، تا حقیقت مجال عبور پیدا کند.

بیرون، جهان لابد همچنان به کارِ همیشگی‌اش مشغول بود...

دود، فرمان، قطار، چکمه، فریاد، خاکستر و احتمالا اتاق گاز

تاریخ، در روزهای جنون، مثل کارخانه کار می‌کند؛ دقیق، بی‌وقفه، و بی‌نیاز از اشک...

اما در این تالار، در این فاصله‌ی کوچک میان یک سیگار و خاکسترش، مرد تصمیم گرفته بود شکست را از درون تهی کند.

اگر نمی‌توانست از مرگ بگریزد، دست‌کم می‌توانست شکلِ ایستادنش در برابر آن را خودش انتخاب کند.

آزادی، شاید همیشه همین بوده است، نه پیروزی بر ضرورت، بلکه تحمیلِ فرمِ خویش بر لحظه‌ی نابودی.

زن دستش را بر گونه‌ی خون‌آلودِ او کشید.

آرام.

چنان‌که انگار می‌خواست درد را نه پاک کند، که به خاطر بسپارد.

«درد داری؟»

مرد گفت:

«به اندازه‌ی کافی که زنده بودنم را باور کنم.»

زن خواست چیزی بگوید، اما کلمات در گلویش شکستند.

در لحظات آخر، زبان از انسان جا می‌ماند.

رنج، تندتر از واژه حرکت می‌کند.

مرد صورتش را به موهای زن نزدیک کرد و چشم بست.

بوی او را مثل آخرین قدم بر خاک وطن تنفس کرد.

انسان در آستانه‌ی حذف، حریصِ جزئیات می‌شود، بوی پوست، گرمای گردن، لرزش دست، چینِ پارچه.

گویی وقتی معنا از جهان می‌گریزد، حواس، آخرین بقایای حقیقت را جمع می‌کنند.

بعد آرام گفت:

«گریه نکن.»

زن بی‌درنگ جواب داد:

«دیر گفتی.»

و این جمله، ساده‌تر و دهشتناک‌تر از هر مرثیه‌ای بود.

مرد برای نخستین بار سرش را پایین انداخت.

نه از شرم، نه از شکست؛ از آن آگاهیِ بی‌دفاعی که تنها عشق به انسان می‌دهد...

این‌که مرگِ خویش چندان هولناک نیست، آن‌چه خرد می‌کند، باقی گذاشتنِ دیگری در جهان است، با حافظه‌ای که نه می‌میرد و نه شفا می‌یابد.

موسیقی هنوز ادامه داشت.

بی‌اعتنا.

اشیا، هیچ‌گاه برای مصیبتِ ما درنگ نمی‌کنند.

صدای کشیده‌شدنِ پوتینی بر سنگ برخاست.

زن لرزید.

لرزشی خفیف، اما آن‌قدر روشن که انگار روح، زودتر از بدن خبر را شنیده است.

مرد زمزمه کرد:

«نگاهشان نکن.»

«چرا؟»

«چون مرگ، وقتی در چشمش نگاه می‌کنی، خودش را بزرگ‌تر از آن‌چه هست جا می‌زند.»

زن گفت:

«و تو؟»

مرد پاسخ داد:

«من به تو نگاه می‌کنم. بگذار او کوچک بماند.»

آن چند مرد نزدیک‌تر شدند.

حضورشان مثل سرمایی بود که پیش از بازشدنِ در وارد اتاق می‌شود.

هیچ‌کس چیزی نگفت.

گاهی قدرت، برای تحقیرِ بیشتر، به فریاد نیاز ندارد.

حالا دیگر همه‌چیز عریان بود

خون بر صورت مرد، اشک بر صورت زن، نظمِ براقِ تالار، و آن پایانِ نزدیک که با انضباطی حیوانی قدم برمی‌داشت.

این دیگر فقط صحنه‌ای از جنگ نبود.

این، مواجهه‌ی برهنه‌ی انسان بود با جهانی که می‌کوشد ثابت کند زور، آخرین حقیقت است.

اما مرد، با همان تنِ نیمه‌ویران، پاسخ دیگری می‌داد.

در سکوت.

در رقص.

در امتناع از شکستن.

گویی می‌خواست بگوید، اگر قرار است نابود شوم، بگذار نابودی‌ام نیز شکلی از اراده باشد.

به آخرین چرخش رسیدند.

نه شتابی بود، نه تمنایی برای قهرمانانه‌کردنِ لحظه.

فقط وقار بود.

وقارِ کسی که فهمیده انسان، وقتی همه‌چیز از او گرفته می‌شود، تازه می‌فهمد چه چیزی هرگز قابل گرفتن نبوده است.

زن پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.

«من بعد از تو چه کار کنم؟»

مرد چشم‌هایش را بست.

برای چند ثانیه، صورتش چنان آرام شد که می‌شد پنداشت در خواب است، نه در آستانه‌ی مرگ.

«زنده بمان.»

مکث کرد.

«نه برای امید. امید زیادی خوش‌اخلاق است. برای شهادت.»

زن گریست.

این‌بار بی‌پرده.

مرد آخرین جمله را چنان گفت که انگار نه به او، که به خودِ جهان خطاب می‌کند

«بگذار ببینند انسان را می‌شود کشت، اما همیشه نمی‌شود شکست.»

و سپس موسیقی قطع شد.

نه ناگهانی؛

چنان‌که انگار خودِ تالار هم سرانجام فهمیده بود دیگر ادامه‌دادن، شکل دیگری از وقاحت است.

دست‌ها هنوز از هم جدا نشده بودند.

فاصله، پیش از آن‌که در فضا رخ دهد، در تقدیر رخ داده بود.

آن‌ها ایستادند.

دو پیکر در میان نورِ سرد، میان شکوهِ مسمومِ تالار، میان تاریخی که دندان‌هایش از خون پر بود.

و رقص، در همان‌جا معنای حقیقی خود را پیدا کرد:

نه لذت،

نه هنر،

نه فراموشی

بلکه آخرین شورشِ نجیبِ تن

در برابر جهانی

که خیلی زودتر از انسان، روحش را باخته بود....

جنگ جهانینازیرقصقصه
۴۶
۲
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید