ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۱۵ دقیقه·۲ ساعت پیش

جهان بی‌معنا نیست، زیادی معنا دارد و همین ما را خفه می‌کند...

جهان بی‌معنا نیست؛ مصیبت، درست از نقطه‌ی مقابل آغاز می‌شود، جهان بیش از اندازه معنا دارد. آن‌قدر معنا در تار و پود اشیا، در چینِ پرده‌ها، در گردِ نشسته بر لبه‌ میزها، در بوی مانده‌ کتابی که سال‌ها در قفسه خاموش مانده، در لرزش کوتاه پلک، در لب گاز گرفته شده کسی که می‌خواهد سخنی را نگوید، در صدای دورِ عبورِ قطاری که هیچ‌وقت سوارش نشده‌ایم، در همه‌ چیز انباشته شده است که روح، اگر بی‌احتیاط به سوی آن خم شود، نه روشن می‌شود، بلکه در زیر آوارِ همین وفور دفن می‌گردد... ما از خلأ نمی‌میریم؛ از تراکم می‌میریم. آنچه سینه را می‌فشارد، سکوت نیست، بلکه ازدحامِ نجواهاست و آنچه چشم را کور می‌کند، تاریکی نیست، بلکه افراطِ نورهایی است که هر یک می‌خواهند خود را حقیقتِ نهاییِ چیزها جا بزنند... انسان مدرن، اگر هنوز بتوان این کلمه را بی‌ طنزی تلخ بر زبان آورد، نه در برهوتِ معنا، بلکه در بازاری نفس‌گیر از معناها سرگردان است؛ بازاری که در آن هر کالا می‌خواهد نه فقط فروخته شود، بلکه همانند تقدیر، پذیرفته شود و هر تصویر نه فقط دیده شود، بلکه مثل قانونِ درون پذیرفته گردد. ما زیر فشارِ تفسیرها زندگی می‌کنیم، نه در حضورِ غیابِ آن‌ها...

در این میان، اشتباه بزرگِ بسیاری از مرثیه‌خوانانِ زمانه آن است که جهان را سرد، تهی، بی‌خدا و متروک می‌نامند، گویی مصیبتِ بشر از آن‌جاست که دیگر هیچ نشانه‌ای از معنا در اطراف خود نمی‌یابد. اما این تشخیص، خود یکی از صورت‌های ظریفِ کوری است؛ زیرا هر دوره‌ای که در آن نشانه‌ها فزونی یابند، هر عصر که در آن همه‌چیز بخواهد خود را به هیأتِ نشانه عرضه کند، دقیقاً همان عصری است که در آن توانِ زیستن به خطر می‌افتد... مسئله این نیست که چیزی نمی‌گوید؛ مسئله این است که همه‌چیز هم‌زمان می‌گوید و آن‌قدر می‌گوید که دیگر نمی‌توان شنید... زبانِ جهان به لکنت نیفتاده؛ به هذیان افتاده است و انسان، این موجودِ محکوم به ترجمه، زیر هجومِ متن‌هایی که از دیوار، از لباس، از خبر، از چهره، از خاطره، از زخم، از لذت، از شهر، از تاریخ، از تبلیغ و از درونش برمی‌خیزند، آرام‌آرام توانِ تمایزِ میان آنچه ضروری است و آنچه صرفاً پرهیاهوست را از دست می‌دهد... خفگی، سرنوشتِ ارگانیسمی است که نه با فقدانِ هوا، بلکه با آمیختگیِ هوا به غباری نامرئی روبه‌رو شده است؛ و روحِ امروز نیز از همین نوع خفگی رنج می‌برد...

در هر شی، جهانی از ارجاعات نهفته است. یک فنجانِ لب‌پر شده تنها فنجان نیست؛ آرشیوی است از لب‌هایی که بر آن نشسته‌اند، از دست‌هایی که آن را شسته‌اند، از عجله‌ای که یک بار آن را از لبه‌ سینک لغزانده، از اقتصادی که شاید خریدِ نمونه‌ تازه‌اش را به تعویق انداخته، از سلیقه‌ای که شکلِ دسته‌اش را انتخاب کرده، از تاریخی که صنعتِ سرامیک را ممکن کرده، از جغرافیایی که خاکِ آن را پرورده، از مناسباتی که آن را به کالا بدل کرده و از تنهاییِ عصرانه‌ای که سرانجام آن را روی میزِ کسی گذاشته که در سکوت، به ترکِ باریکِ لبه اش خیره مانده است... هیچ چیز تنها خودش نیست. هر چیز، کنفدراسیونی است از نیروها، زمان‌ها، تصادف‌ها، تصمیم‌ها و فراموشی‌ها. اگر چنین است، پس بارِ هستی نه در فقدانِ معنا، بلکه در ناتوانیِ ما از تحملِ شدتِ این شبکه‌ی بی‌پایان نهفته است. اشیا سنگین‌اند، نه چون ماده دارند، بلکه چون تاریخ دارند و تاریخ، وقتی در مقیاسِ چیزهای کوچک فشرده می‌شود، از هر اسطوره‌ای سنگین‌تر است...

از این‌رو، آن‌کس که از پوچی سخن می‌گوید، گاه فقط از خستگیِ خود سخن می‌گوید. پوچی، در بسیاری مواقع، نامی نجیب برای فرسودگیِ ادراکی است. آن‌قدر معنا از هر سو بر ما هجوم آورده که دستگاهِ سنجشِ و سنسورهای ما سوخته و آنگاه خرابیِ ابزار را با عدمِ وجودِ موضوع اشتباه گرفته‌ایم... انسانی که روزها در میان تابلوهای یک موزه‌ غول‌آسا بدون مکث دویده باشد، در پایان ممکن است بگوید هیچ تصویری مرا تکان نداد؛ اما این داوری، داوری درباره‌ی نقاشی‌ها نیست، بلکه اقرارِ تنِ فرسوده‌ای است که دیگر قادر به دریافتِ ضربه‌ی یگانه‌ی هیچ رنگی نیست. روح نیز چنین است، وقتی بیش از اندازه در معرضِ معنا قرار گیرد، سپر می‌سازد و نخستین سپر، بدبینی است؛ دومین سپر، طنز؛ سومین سپر، بی‌تفاوتی؛ و واپسین سپر، آن نامِ باشکوه و اندوهبار... نیهیلیسم.

اما چه‌بسا نیهیلیسم، در ژرف‌ترین سطح، نه فقدانِ معنا، که واکنشِ دفاعی علیه طغیانِ معنا باشد. آن‌جا که هر چیز می‌خواهد سرنوشت شود، انسان برای نجاتِ خود همه‌چیز را به هیچ تقلیل می‌دهد...

با این‌همه، این تقلیل نیز نجات‌بخش نیست. زیرا جهان، حتی وقتی انکارش می‌کنیم، از معنا دست نمی‌کشد. معنا چون بخاری نیست که با تکانِ دست پراکنده شود؛ بیشتر به چربیِ نشسته بر دیوار می‌ماند، به دوده‌ای که از سال‌ها سوختن بر سقف مانده باشد، به رسوبی که هر بار پاکش می‌کنی، فقط شکلِ توزیعش تغییر می‌کند. از این‌رو، مسئله‌ی حقیقیِ انسان نه ساختنِ معنا از جهانی خنثی، بلکه آموختنِ اقتصادِ معنا در جهانی افراطی است؛ آموختنِ اینکه چه را باید خواند و چه را باید وانهاد، کدام نشانه را باید تا ژرفا دنبال کرد و کدام را باید چون زباله‌ای در باد رها کرد. خرد، شاید کمتر از آنچه گمان می‌رود، تواناییِ پاسخ دادن باشد؛ بیشتر تواناییِ حذف کردن است. نبوغ، در عصری که همه‌چیز فریاد می‌زند، شاید نه در افزودنِ یک فریادِ دیگر، بلکه در یافتنِ آن سکوتی باشد که هنوز می‌تواند حقیقت را حمل کند بی‌آنکه به هیاهو آلوده شود...

اما این سکوت، سکوتِ خلأ نیست؛ سکوتِ تمرکز است. آن سکوتی که در آن، معنا از پراکندگی به صورت درمی‌آید. همچنان‌که نورِ پراکنده چیزی را نمی‌سوزاند، اما وقتی در عدسی گرد آید آتش می‌زند، معنا نیز تا زمانی که پخش و بی‌نظم باشد فقط گیجی می‌آورد و هنگامی که در یک جانِ توانا جمع شود، بدل به بصیرت می‌شود. آنچه ما را خفه می‌کند، خودِ معنا نیست، بلکه بی‌فرمیِ آن است. دریا، اگر از بسترِ خود بیرون بزند، شهر را غرق می‌کند؛ اما همان آب، اگر از مجرا بگذرد، حیات می‌بخشد. پس فاجعه نه در وجودِ آب، بلکه در شکستِ مجرا(فورم) است... انسانِ امروز، بیش از هر زمان، به فنِ مجرا بندیِ معنا نیاز دارد. او باید بداند چگونه سیلابِ اشارات را به نهرهای قابل‌زیست بدل کند. وگرنه هر صبح، پیش از آنکه از خانه بیرون رود، در خود غرق شده است...

در شهرها این حقیقت با خشونتی خاص آشکار می‌شود. شهر فقط مجموعه‌ای از خیابان‌ها و ساختمان‌ها نیست؛ دستگاهی است برای تولید، تکثیر و انباشتِ معنا. ویترین‌ها، ایستگاه‌ها، تابلوها، دوربین‌ها، آگهی‌ها، چهره‌های شتابان، پنجره‌های روشن، راه‌پله‌های نمور، نامِ خیابان‌ها، قفل‌های زنگ‌زده، پل‌های عابر، گرافیتی‌های روی دیوار، همه در کارِ نوشتنِ متنی بی‌وقفه‌اند؛ متنی که هیچ‌کس آن را از ابتدا تا انتها نخوانده و با این همه، همه زیر اقتدارِ نامرئیِ آن حرکت می‌کنند... هر رهگذر گمان می‌کند فقط از خیابانی عبور می‌کند، حال آنکه از میانِ کهکشانی از ارجاعات گذشته است. یک چراغِ خاموش در سرِ کوچه می‌تواند خلاصه‌ شکستِ یک نهاد باشد؛ پنجره‌ای که همیشه بسته است، مرثیه‌ یک خانواده؛ کافه‌ای که نامش عوض شده، سندِ کوچکی از دگرگونیِ طبقاتی؛ دستفروشی که هر روز در همان گوشه می‌ایستد، حاشیه‌نویسیِ زنده‌ای بر اقتصادِ رسمی. شهر، انجیلِ قطعه‌ قطعه‌ شده سرمایه، خاطره و اضطراب است. و در این انجیل، هر آیه‌ای می‌خواهد مدعیِ نهاییِ حقیقت شود...

از همین روست که قدم‌زدن، اگر به‌راستی قدم‌زدن باشد نه فقط جابه‌جاییِ بدن، می‌تواند شکلی از تفکر شود؛ زیرا اندیشیدن، پیش از آنکه ساختنِ نظام باشد، نوعی توقف در برابرِ جزئیات است. کسی که راه می‌رود و می‌بیند، آرام‌آرام درمی‌یابد که جهان از امورِ بزرگ کمتر تشکیل شده نسبت به خرد و ریزه‌ نشانه‌ هایی که در نگاهِ اول بی‌اهمیت می‌نمایند ولی جهان را به دوش می‌کشند. تاریخ، بارها نه در فرمانِ پادشاهان، بلکه در جنسِ پارچه‌ها، در شکلِ صندلی‌ها، در ابزارهای آشپزخانه، در شیوه‌ نگاهِ مردم به ساعت، در معماریِ انتظار و در نحوِ ایستادنِ بدن‌ها خود را پنهان کرده است. معنا، پیش از آنکه اعلانیه باشد، اغلب لکه است... لکه‌ای بر حاشیه‌ واقعیت که اگر با دقت نگریسته شود، از خودِ متن گویاتر است... اما این دقت بهایی دارد، هرچه بیشتر می‌بینی، کمتر می‌توانی آسوده بمانی... تیزبینی، فضیلتی بی‌هزینه نیست. چشمِ تیزبین، جهان را غنی‌تر نمی‌کند؛ فقط نشان می‌دهد که جهان از آغاز بیش از حد غنی بوده است و این غنا، برای آن‌کس که ناچار است آن را حمل کند، نعمتی مشکوک است...

در این‌جا اراده، آن‌گونه که بسیاری می‌پندارند، به معنای تحمیلِ شکلِ شخصی بر جهانی بی‌تفاوت نیست. اراده، اگر حقیقتی داشته باشد، بیشتر شبیه توانِ هضم کردن است تا توانِ سلطه... جانِ نیرومند آن نیست که بر همه‌چیز نامِ خود را حکاکی کند؛ آن است که بتواند کثرتِ جهان را بی‌آنکه بشکند، در خود بگذراند و به نظمی درونی بدل کند... نیروی اصیل، ظرفیتِ جذب است، نه صرفاً قدرتِ انکار یا تصرف. انسانی که از معنا می‌گریزد، اغلب ضعیف نیست چون می‌ترسد؛ ضعیف است چون معده‌ روحش دیگر تابِ هضم ندارد... برای همین است که برخی از شدیدترین روح‌ها، در اوجِ حساسیت، به نوعی ریاضت روی می‌آورند، نه از سرِ نفیِ جهان، بلکه برای آنکه از هجومِ جهان شکلِ قابل‌تحمل‌تری بسازند... زهد، در عمیق‌ترین وجهِ خود، شاید نه دشمنِ معنا، بلکه هنرِ سهمیه‌بندیِ آن باشد.

و اگر جوهرِ هر چیز، چنان‌که می‌توان گمان کرد، همان نیروی پافشاریِ آن در بودنِ خویش است، پس جهان نه مجموعه‌ای از اشیای مرده، بلکه میدانِ تنشِ میل‌هاست؛ هر چیز می‌خواهد بماند، اثر بگذارد، در شبکه‌ی علل ردّی بگذارد و از آن رد بپذیرد. به همین دلیل است که هر پدیده، حاملِ شدتی درونی است. برگِ افتاده بر پیاده‌رو فقط باقی‌مانده‌ درخت نیست؛ ادامه‌ی میلِ درخت به جهان است، در صورتی دیگر... ساختمانِ متروک فقط شکستِ سکونت نیست؛ پایداریِ فرم در برابرِ زوال نیز هست... حتی فراموشی، شکلِ خاصی از بقای حافظه است، حافظه‌ای که دیگر نمی‌تواند خود را به صورتِ روشن عرضه کند و پس در قامتِ اضطراب، خواب، مکثِ ناگهانی یا حسِ آشناییِ بی‌دلیل بازمی‌گردد... جهان پر است از این بازگشت‌های مبدل. معنا هیچ‌گاه از میان نمی‌رود؛ فقط لباس عوض می‌کند. به همین علت، رهایی از معنا ناممکن است. ما تنها از شکلی از آن به شکلِ دیگری پرتاب می‌شویم...

پس چرا خفگی؟ زیرا انسان نه فقط موجودی است که در معنا زندگی می‌کند، بلکه موجودی است که باید از میانِ معناها انتخاب کند و انتخاب همیشه نوعی قتل است (همانطور که نامیدن چیزی، کشتن آن است)... برای آنکه یک نشانه را جدی بگیریم، باید هزار نشانه‌ دیگر را موقتاً خاموش کنیم. برای آنکه یک عشق، یک فکر، یک کتاب، یک رنج، یک تصویر را تا انتها دنبال کنیم، باید انبوهی از امکان‌های رقیب را از میدان بیرون بزنیم. آگاهی، بی‌رحم است؛ زیرا هر لحظه‌اش با حذف همراه است. ما نه با فقدان، که با مسئولیتِ گزینش فرسوده می‌شویم. هر صبح که بیدار می‌شویم، جهان با لشکری از دلالت‌ها در آستانه ایستاده است و از ما می‌خواهد تصمیم بگیریم چه چیزی شایسته‌ی جان ماست. هیچ محکمه‌ای از این بی‌رحم‌تر نیست. از همین‌جاست که بسیاری، پنهان یا آشکار، میل دارند به دستگاه‌هایی پناه ببرند که به‌جای آن‌ها انتخاب کنند، ایدئولوژی، عادت، مصرف، فرهنگ، مکتب، مد، خبر یا حتی ناامیدی... ناامیدی نیز آسایشگاهی است برای روحی که دیگر نمی‌خواهد میانِ کثرت حکم دهد...

اما هر پناهگاهی بهای خود را دارد. آن‌کس که برای فرار از ازدحامِ معنا، خود را به دستِ دستگاه‌ های آماده‌ تفسیر می‌سپارد، شاید موقتاً از خفگی نجات یابد، اما در عوض، دستگاه تنفسِ دیگری را به سینه‌اش وصل می‌کند؛ دستگاهی که به‌جای او هوا را می‌سنجد و کم‌کم حتی فراموش می‌کند که نفسِ خودش چه بویی داشت... در این‌جا بندگی از جنسِ زنجیر نیست؛ از جنسِ راحتی است... خطرِ بزرگِ زمانه، شاید نه در دروغ‌های عظیم، بلکه در تفسیرهای آماده‌ای باشد که آن‌قدر روان و کارآمدند که دیگر کسی زحمتِ تجربه‌ مستقیمِ پیچیدگی را به خود نمی‌دهد. ما به مصرف‌کنندگانِ معنا بدل شده‌ایم، نه آفرینندگان یا حتی کاشفانِ آن و مصرف، حتی وقتی موضوعش معنا باشد، سرانجام به بی‌حسی می‌انجامد. همچنان‌که شیرینیِ بیش از اندازه زبان را کُند می‌کند، وفورِ تفسیرِ حاضر و آماده نیز حس عمیق و فلسفی و ارجاع به متافیزیک را می‌میراند...

با این همه، راهِ دیگر نیز ساده نیست... (از دیدگاه من) اگر قرار باشد خود بارِ معنا را به دوش کشید، باید به نوعی شجاعتِ دقیق دست یافت، شجاعتی که نه در فریاد، بلکه در مکث است؛ نه در اطمینان‌های سریع، بلکه در تحملِ ابهام؛ نه در جمع‌آوریِ بی‌پایانِ نشانه‌ها، بلکه در ساختنِ نسبتِ درست با آن‌ها است... این نسبت، از جنسِ مالکیت نیست، از جنسِ هم‌ نفسی، هم رپحی یا همدلی است. باید آموخت که همه‌چیز را نمی‌توان نجات داد، نمی‌توان همه‌چیز را فهمید، نمی‌توان به هر نشانه پاسخ داد. برخی چیزها باید در خاموشیِ خود باقی بمانند تا چند چیزِ معدود بتوانند با تمامِ وزن‌شان در ما فرود آیند... بلوغِ روح، شاید درست در همین توانایی باشد که اجازه دادن به اینکه بخشِ عظیمی از جهان، بی آنکه انکار شود، از کنارِ ما عبور کند... نه از سرِ بی‌اعتنایی، بلکه از سرِ وفاداری به آنچه حقیقتاً ما را خطاب می‌کند. هر دقتی، بدون این هنرِ نادیده‌گرفتن، به جنون می‌انجامد...

جهان بیش از اندازه معنا دارد و همین ما را خفه می‌کند؛ اما همین جمله، اگر درست شنیده شود، شکایتی ساده نیست، بلکه دعوتی دشوار نیز هست. زیرا اگر مصیبت در وفورِ معناست، آنگاه وظیفه‌ ما نه اختراعِ معنا از هیچ، بلکه سامان‌دادن به این وفور است. باید از نو یاد بگیریم که چگونه بخوانیم، نه فقط کتاب را، بلکه چهره را، شی را، خیابان را، شکست را، لذت را، تأخیر را و حتی ملال را... ملال نیز تهی نیست؛ فشردگیِ معنایی است که هنوز صورتِ خود را نیافته. بسیاری از آنچه ما پوچی می‌نامیم، در واقع بارداریِ تیره‌ معناست؛ معنایی که نتوانسته از راهی مناسب زاده شود و پس به شکلِ فشار، سنگینی یا بی‌حوصلگی خود را تحمیل می‌کند... روحِ ملال‌زده، گاه نه با فقدانِ موضوع، که با اشباعِ نامفصلِ موضوع‌ها روبه‌روست. چیزی در او می‌خواهد به زبان آید، اما هنوز دستورِ زبانِ خود را پیدا نکرده است...

از این‌جا نوشتن، اگر هنوز شأنی داشته باشد، به کاری مقدس و در عین حال خطرناک بدل می‌شود... نوشتن، هنرِ افزودنِ معنا به جهان نیست؛ جهان به‌اندازه‌ی کافی از این حیث لبریز است... نوشتن، هنرِ آرایشِ معنا، تقطیرِ آن، بریدنِ زوائدِ هذیان‌آلود و فراهم‌آوردنِ شکلی است که در آن کثرت بتواند بی‌آنکه روح را بشکند، در برابرِ او بایستد... نویسنده‌ راستین کسی نیست که جهان را پُرتر کند؛ کسی است که در ازدحام، گذرگاهی باز کند. او از دلِ هرج‌ومرج، نه نظامی انتظامی، بلکه نظمی تنفسی می‌سازد. جمله‌ی خوب، پنجره است؛ نه دیوار و شاهکار، شاید آن متنی است که پس از خواندنش، انسان نه این احساس را دارد که چیزی بر بارِ جهان افزوده شده، بلکه اینکه برای نخستین بار توانسته بخشی از وزنِ جهان را بی‌ خرد شدن تحمل کند... ادبیاتِ بزرگ، دستگاهِ تنفسِ روح است...

اما این تنفس هرگز به آرامشِ نهایی نمی‌رسد. هیچ سامانِ معنایی ابدی نیست. هر نظمی که می‌سازیم، دیر یا زود زیر هجومِ جزئیاتِ تازه، تجربه‌های تازه، زخم‌های تازه و تناقض‌ های تازه ترک برمی‌دارد. از این حیث، زندگی چیزی نیست جز تعمیرِ مداومِ نسبتِ خود با وفورِ جهان. هر دوره، هر سن، هر عشق، هر شکست، دستگاهِ خواندنِ ما را بازچینش می‌کند... آنچه دیروز روشن می‌نمود، امروز شاید فقط پیش‌داوری باشد؛ آنچه زمانی حاشیه می‌نمود، بعدها ممکن است مرکز شود. حقیقت، اگر از جنسِ زنده باشد، هرگز در یک صورتِ ثابت آرام نمی‌گیرد. از این‌رو، خفگیِ ما نیز کاملاً رفع نمی‌شود؛ فقط آگاهانه‌تر می‌شود. اما همین آگاهی تفاوتِ عظیمی می‌آفریند. میانِ کسی که خفه می‌شود و نمی‌داند چرا و کسی که می‌داند فشار از کجاست، فاصله‌ای به وسعتِ امکانِ آزادی وجود دارد...

آزادی، در این منظر، رهایی از ضرورت یا از شبکه‌ علل نیست؛ رهایی از ساده‌لوحی نسبت به آن‌هاست. آزاد کسی است که می‌فهمد چرا این حجم از معنا او را می‌فشارد، و از این فهم، سبکی تازه‌ای در رفتار با جهان می‌سازد. او دیگر از هر نشانه بتی نمی‌تراشد، اما هیچ نشانه‌ای را نیز تحقیر نمی‌کند... او می‌داند که حقیقت، اغلب نه در فریادهای مرکز، بلکه در نجواهای حاشیه پنهان است؛ می‌داند که اشیا بیش از آنچه ادعا می‌کنند سخن می‌گویند و کمتر از آنچه می‌پنداریم معصوم‌اند؛ می‌داند که حافظه، زیر نامِ خاطره فقط بخشی از خود را عرضه می‌کند و بخشِ دیگرش را در ماده، در فضا، در عادت، در ترس و در لحنِ صدا پنهان می‌سازد. چنین انسانی شاید شاد به معنای ساده‌ کلمه نباشد، اما هوشیار است و این هوشیاری، اگرچه آسایش نمی‌آورد، گونه‌ای نجابت به رنج می‌دهد...

آری، جهان بی‌معنا نیست. اگر بی‌معنا بود، چه آسان‌ تر می‌زیستیم؛ در کویری برهنه، با چند پرسشِ محدود و چند پاسخِ موقت... اما ما در جنگلی از دلالت‌ ها افکنده شده‌ ایم، در جنگلی که هر شاخه‌اش به شاخه‌ای دیگر اشاره می‌کند، هر سایه‌اش حاملِ روایتی است، هر ریشه‌اش به لایه‌ای از تاریخ فرو می‌رود و هر پرنده‌ای که ناگهان از لابه‌لای برگ‌ها می‌پرد، نظمی از پیش‌فرض‌های ما را برهم می‌زند. خفگیِ ما، خفگیِ موجودی است که در جنگل راه می‌رود و ناچار است برای هر گام، هم زمین را ببیند، هم افق را، هم ردپاها را، هم صداهای دور را. اما شاید منزلتِ انسان نیز درست در همین باشد، نه در یافتنِ خروجیِ نهایی، بلکه در آموختنِ نوعی راه‌رفتن که زیرِ این فشار، هنوز به تماشا خیانت نکند... اینکه با همه‌ آگاهی از سنگینیِ جهان، باز بتوان در برابرِ یک چیزِ کوچک مکث کرد؛ در برابرِ نوری که بر دیوار افتاده، در برابرِ چیزی فراموش‌شده، در برابرِ جمله‌ای که ناگهان چون تیغه در جان می‌نشیند و در این مکث، نه به قصدِ تصرف، بلکه به قصدِ ادای حقِ حضور...

شاید نجات، اگر این کلمه را بتوان هنوز بی‌ابتذال به کار برد، نه در سبک‌کردنِ جهان، بلکه در ژرف‌ تر کردن سینه باشد. جهان سبک نخواهد شد. معنا از چهره‌ چیزها کنار نخواهد رفت... تاریخ از اشیا دست نخواهد کشید. شهر از تولیدِ نشانه بازنخواهد ایستاد. خاطره، میل، قدرت، رنج، کالا، رویا و زمان، همچنان بر یکدیگر فشرده خواهند شد و متنِ جهان را غلیظ‌ تر خواهند کرد. آنچه می‌تواند دگرگون شود، ظرفیتِ ما برای زیستن در این غلظت است. انسانِ شریف شاید کسی باشد که نه از کثرت می‌گریزد، نه در آن گم می‌شود، بلکه از دلِ آن ریتمی برای تنفس می‌سازد؛ ریتمی که به او امکان می‌دهد هم ببیند و هم نسوزد، هم بفهمد و هم فرونپاشد، هم در برابرِ جهان گشوده بماند و هم از هجومِ آن به سنگ تبدیل نشود...

پس رنجِ اصلیِ ما از تهی‌بودنِ هستی نیست، از لبریز بودنِ آن است... هر آنچه ما را به ناامیدی می‌راند، شاید در اعماقِ خود شهادتی معکوس به غنای جهان باشد. ما به این سبب درمانده‌ایم که نه تنها خیلی کم در اختیارمان گذاشته نشده، بلکه به این سبب که بیش از حد به ما سپرده شده است‌... جهان، با اسرافی تقریباً بیرحمانه، معنا را در همه‌جا پراکنده است؛ در سنگ، در زخم، در لبخند، در ویرانه، در کالا، در رویا، در عشق، در رخدادهای عظیم و در ریزترین زوائدِ روزمره و وظیفه‌ی ما، اگر هنوز بتوان از وظیفه سخن گفت، این نیست که به جهان معنا بدهیم، بلکه این است که زیر فشارِ این بخششِ بی‌حد، راهی برای ادامه‌دادنِ نفس پیدا کنیم. این، تمامِ تراژدی و تمامِ شکوهِ انسان است...

معناجهانفلسفهدیدن
۰
۰
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید