
شب، همیشه چیزهایی را زنده میکند که روز ها چیزی برای زیست ندارند
دختر سفالگر،
هر شب، بیصدا
فانوس خاموشی در دست
از پلههای سرد خانه اش پایین میآمد.
شهر، خوابیده بود
اما او، آرام،
پا به گورستان فراموششدهی حاشیه شهر میگذاشت.
میگفتند خاک این قبرها، نفرین شده است.
اما دختر دنبال نفرین نمیگشت
دنبال صدایی بود، گمشده،
صدایی که فقط خاک،
در خودش پنهان کرده بود.
دستش را در خاک خنک شب فرو میبرد.
خاک را مشت کرد
و برگشت
در زمزمه های سکوت،
در کارگاه کوچک،
کنار چرخ سفالگری
خاک را آرام روی گل میریخت
و زیر لب، وردی میخواند
که حتی خودش هم معنایش را نمیدانست.
هر سفالی که از دل این شب و خاک برمیآمد،
حسی غریب داشت.
انگار صدایی بینام
در گوش دختر زمزمه میکرد.
اول فکر میکرد این فقط وهم شبهای بیخواب است…
ولی هر بار که سفال بیشتری میساخت،
چشمهای خودش در آینه کارگاه
غریبهتر میشدند.
پیرتر…
یا شاید، بخشی از او هیچوقت خودش را ندیده بود،
و در این سفالها جای میگرفت.
تا آن شب…
همان شبی که آخرین کاسه را بالا برد
و سایهی سفال روی دیوار لغزید.
صدایی، نه از دهان سفال
بلکه انگار از اعماق خودش گفت:
"اگر حقیقت، در چشمها پنهان است
آیا جرات داری هر آنچه را که دیدهای
اعتراف کنی؟"
دختر، مدتی ساکت ماند.
فقط صدای تیک تیک چرخ و ساعت
در اندک نوری که تاریکی بلعیده...
از آن شب به بعد
برای هر سفال تازه،
اول به چشمهای خودش در آینه نگاه میکرد
بعد به تاریکی کارگاه
تا بفهمد،
آیا خاطرهای،
یا دروغی
در سفالش مانده؟
و صدای مردگان،
گاهی
هنوز شبها از ته سفالها
به خوابش میآیند…