ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۱۵ دقیقه·۳ روز پیش

دفترچه ام

من از آن کسانی نیستم که برای حفظِ خاطره می‌نویسند. حافظه، اگر بخواهد همه‌ چیز را نگه دارد، به گورستانی بدل می‌شود که در آن، هیچ مرده‌ ای به‌ راستی دفن نشده است... من می‌ نویسم تا چیزها پیش از آنکه در ابتذالِ دوامِ خود ناپدید شوند، برای لحظه‌ای از درونِ خویش بیرون کشیده شوند و چهره‌ ای را که هر روز پنهان می‌کنند، نشان دهند. دفترچه‌ام از این رو کنارِ قلبم نیست که آن را عزیزتر از دیگر اشیا بدانم، بلکه از آن رو که قلب، این ساعتِ کورِ تن، باید در همسایگیِ چیزی بتپد که علیهِ کوریِ جهان کار می‌کند... من بارها اندیشیده‌ام که شاید انسان تنها هنگامی واقعاً چیزی را دیده باشد که بتواند آن را در حدِّ یک سطر، بی‌ رحمانه و بدونِ پناه بردن به فصاحت و ابتذال، حمل کند. از این حیث، دفترچه‌ ام نه مخزنِ یادداشت‌ ها، بلکه محکمه‌ ای کوچک و قابلِ حمل است؛ جایی که هر منظره، هر شیء، هر لرزشِ بی‌ اهمیتِ صدا، باید از نو برای بودنِ خویش دلیل بیاورد...

هیچ چیز برای من به صرفِ حضورش پذیرفته نیست. اشیا پیش از آنکه در کنارِ ما زندگی کنند، علیهِ ما توطئه می‌کنند، با عادت کردن به چشم، با هموار شدنِ سطح‌ شان، با آن سکوتِ حساب‌ شده‌ ای که از دلِ آن، سلطه‌ جهانِ آشنا تغذیه می‌شود. یک صندلی فقط صندلی نیست؛ انحنای خستگیِ تن‌ هایی است که بی‌ آنکه دیده شوند بر آن فروریخته‌ اند. لکه‌ ای بر دیوار فقط کثیفی نیست؛ تداومِ نامرئیِ زمانی است که هیچ تقویمی ثبتش نمی‌ کند. من به چیزهایی که کارکردِ خود را با موفقیت انجام می‌ دهند، کمتر اعتماد دارم تا به چیزهایی که در گوشه‌ای ترک برداشته‌ اند و از خلالِ شکستگی‌ شان چیزی از تاریخِ پنهانِ خود را فاش می‌ کنند... جهان تا هنگامی که سالم و یک‌دست به نظر می‌ رسد، خطرناک‌ تر است؛ زیرا در سلامتِ ظاهریِ اشیا، همواره چیزی از توافقِ عمومی برای ندیدن نهفته است... ترک، سایش، خوردگی، تعلل، لکّه، بوی ماندگیِ کاغذ، صدای ناصافِ کشوی چوبی، همه برای من شریف‌ تر از درخشندگیِ سطوحِ بی‌ نقص‌ اند؛ چرا که نقص، زبانِ فشرده‌ زمان است...

دفترچه‌ ام در جیبم، بیشتر از آنکه شبیهِ یک کتاب باشد، شبیهِ اندامی اضافه است؛ عضوی که طبیعت از ساختنش صرف‌ نظر کرده و من ناچار شده‌ ام خودم آن را بسازم تا بتوانم زیرِ فشارِ آنچه می‌بینم از هم نپاشم... جلدش از تماسِ مکرر با دست‌هایم نرم شده، چنان‌ که دیگر به مقوا نمی‌ماند، به پوستی دوم می‌ ماند که پیوسته در معرضِ هوای شهر، دود، اضطراب، عرقِ کفِ دست و تأخیرِ ایستگاه‌ ها بوده است... هر بار که آن را باز می‌کنم، فقط صفحه‌ ای سفید رو به‌ رویم نیست؛ نوعی خلأِ متراکم پیشِ رویم دهان باز می‌کند، خلایی که نه خالی، بلکه مملو از فشارِ چیزهایی است که هنوز نام ندارند و از همین بی‌ نامی رنج می‌برند. سفیدیِ صفحه هیچ‌ گاه برای من آرامش‌ بخش نبوده است... سفیدی، بی‌ گناه نیست. هر صفحه‌ی سفید میدانی است که در آن هزاران امکانِ نوشتن، پیشاپیش، یکدیگر را حذف کرده‌ اند تا سکوتِ فعلی‌ اش ممکن شود و من، هر بار که قلم را بر آن می‌ گذارم، احساس نمی‌ کنم دارم چیزی می‌ افزایم؛ احساس می‌ کنم در حالِ انتخابِ یک خیانت از میانِ خیانت‌های واجد امکان ام...

من به جمله‌ های کامل بدگمان‌ ام. جمله‌ کامل بیش از آنکه حقیقت را حمل کند، اغلب آن را محبوس می‌کند. از همین رو در دفترچه‌ ام بسیاری از جمله‌ ها ناتمام مانده‌ اند، نه از ضعف، بلکه از سرِ وفاداری... چیزها در جهان ناتمام‌ اند، رنج‌ ها ناتمام‌ اند، دریافت‌ ها ناتمام‌ اند و فقط ذهنِ تنبل است که می‌ خواهد بر دهانِ هر شکافی مُهرِ نتیجه بزند... آنچه می‌ نویسم غالباً چیزی میانِ ثبت و عقب‌ نشینی است؛ گویی من با هر کلمه هم پیش می‌روم و هم پس می‌کشم، زیرا می‌ دانم که زبان، این ابزارِ ظاهراً مطیع، بیش از هر چیز آمادگی دارد تا آنچه را می‌ خواهد نشان دهد، به چیزی خوش‌ ساخت و در نتیجه بی‌ خطر بدل کند. چه بسیار جمله‌ هایی که من فقط به این سبب خط زده‌ ام که زیادی زیبا بوده‌ اند... زیبایی، آنگاه که پیش از حقیقت بیاید، نوعی همدستی با فراموشی است. زبان دوست دارد زخم را به نقش‌ و نگار تبدیل کند؛ من دفترچه را نگه داشته‌ ام تا تا آنجا که می‌ توانم در برابرِ این وسوسه مقاومت کنم...

خط من ریز است، نه از کم‌ رویی، بلکه از آن رو که نمی‌خواهم کلمات با وقاحت روی صفحه راه بروند... باید جا برای تردیدها، حاشیه‌ها، بازگشت‌ها، تکذیب‌ های بعدی باقی بماند. من اغلب مهم‌ترین چیز را در حاشیه می‌نویسم، چون حقیقت کمتر از درِ اصلی وارد می‌شود... آنچه در متنِ مرکزی با اعتماد نوشته شده، بارها پیش آمده که بعدتر به نظرم نوعی خودفریبیِ موقر رسیده باشد؛ حال آنکه در کنارِ همان جمله، با خطی کج و تند، عبارتی نوشته‌ام که از اضطرابی واقعی برخاسته و هنوز زنده مانده است... من به آن اندیشه‌ ای اعتماد می‌کنم که بتواند بعداً علیهِ خود شهادت دهد... فکر، اگر نتواند صورتِ پیشینِ خود را بشکند، صرفاً شکلِ نجیب‌ترِ تعصب است. از این جهت، دفترچه‌ام نه آرشیوِ باورهایم، بلکه میدانِ رسواییِ باورهاست؛ جایی که هر یقین دیر یا زود در معرضِ پوسیدگیِ درونیِ خویش قرار می‌گیرد...

من سال‌هاست که به این نتیجه رسیده‌ ام که روحِ هر عصر نه در خطابه‌ هایش، بلکه در خرده‌ و ریز هایش خانه دارد. برای فهمیدنِ زمانه، به بیانیه‌ هایش نگاه نمی‌کنم؛ به قبض‌ های مچاله‌ شده، به فرمِ صبرِ آدمها در صف، به نحوۀ بستنِ درها، به ابعادِ سکوت در اتاق‌ های انتظار، به نوعِ نوری که ویترین‌ و تابلوها شبانه به چهره‌ رهگذران پرتاب می‌کنند، به تنِ خسته‌ کارمندی که عصر، یقه‌ اش دیگر به گردنش تعلق ندارد، نگاه می‌کنم... آنچه دوره‌ ای را رسوا می‌کند، دقیقاً همان چیزی است که آن دوره بی‌ اهمیت می‌شمارد... دفترچه‌ ام از این بی‌ اهمیتی‌ های فاش‌کننده پُر است... من بارها دریافته‌ام که یک دستگیره‌ی برنجیِ صیقل‌خورده، تاریخِ استفاده و سلطه و اطاعت را بهتر از بسیاری از کتاب‌ها در خود حفظ کرده است... هر شیءِ فرسوده، سندی است که دولتِ عادت نتوانسته آن را به‌کلی نابود کند...

من مفاهیم را از آسمان نمی‌گیرم. هر واژه‌ای که هنوز گردِ خاکِ جهان بر آن ننشسته باشد، برای من مشکوک است. اگر بنویسم ترس، باید پیش از آن لرزشِ نامحسوسِ انگشتِ زنی را دیده باشم که اسکناس خرده را روی پیشخوان میشمارد و نمیخواهد نگاه فروشنده را تحمل کند... اگر بنویسم قدرت، مقصودم فقط آن جایی نیست که فرمان صادر می‌شود؛ مقصودم فاصله‌ی دقیقی است که میانِ دو نفر در آسانسور حفظ می‌شود، طرزِ خم شدنِ بی‌اختیارِ شانه‌ها در برابرِ میزها، شیوه‌ای که یک امضا تن را از قامتِ خود خالی می‌کند... اگر بنویسم امید، آن را از رخسارِ ایده‌ ها وام نمیگیرم؛ از ایستادگیِ گیاهی میگیرم که از شکافِ سیمان بیرون آمده و با این حال، هیچ خیالی درباره‌ پیروزی ندارد. من به مفاهیمِ بی‌ریشه اعتماد ندارم. اندیشه اگر از ماده نگذرد، به‌زودی یا به موعظه بدل می‌شود یا به تزئین...

در بعضی عصرها، وقتی نور از پنجره نمی‌تابد بلکه می‌فرساید، دفترچه را باز می‌کنم و فقط به صفحه‌ها نگاه می‌کنم. من همیشه نمی‌نویسم تا چیزی را بگویم؛ گاهی باید صبر کنم تا چیزی از ناحیه‌ای که هنوز در من زبان نشده، به صفحه نزدیک شود. صفحه‌ سفید در این لحظات، شبیهِ برف نیست، شبیهِ دیواری آهکی است که می‌توان روی آن صدای خاموشِ ترک برداشتن را شنید. کلمه‌ها با تأخیر می‌آیند، و این تأخیر را نباید با فقرِ اندیشه اشتباه گرفت. آنچه زود می‌رسد، اغلب هنوز به اندازه‌ی کافی رنج نکشیده است که راست باشد. من به تخمیرِ معنا ایمان دارم... بعضی دریافت‌ ها باید در تاریکی بمانند؛ باید از گرمای خامِ عاطفه بگذرند، باید مزه‌ شرم، خطا، بازنگری و حتی فراموشی را بچشند، تا شاید روزی در شکلی فشرده‌تر و بی‌ ادعاتر برگردند. دفترچه برای من انبارِ نارسیده‌ ها نیست؛ قفس رسیدن است...

آنچه در آن می‌نویسم، به ظاهر پراکنده است، رنگِ چراغی در غروب، وضعِ پاهای مردی خواب‌رفته در مترو، بوی پله‌های نمور و ناتمام صادقیه، جمله‌ای که در نیمه راه قطع شده، نامِ خیابانی که دیگر به نامِ خود شبیه نیست، رویایی که بامداد هنوز استخوان‌بندی‌ اش را حفظ کرده، تردیدی درباره‌ی امکانِ صداقت و گاهی فقط یک واژه آستانه، تاخیر، سایش، باقی‌مانده... اما این پراکندگی، شکلِ راستینِ وفاداری است. جهان هرگز خود را به صورتِ فصل‌ های مرتب در اختیارِ ما نمی‌ گذارد. این فقط کتاب‌های بد هستند که می‌خواهند واقعیت را از همان ابتدا تمیز و شماره‌گذاری کنند... آنچه واقعاً وجود دارد، همچون خرابه‌ای زنده است، تکه‌تکه، لایه‌لایه، پوشیده از آثارِ دست‌ هایی که دیگر نیستند... من اگر می‌خواهم چیزی را درست ببینم، باید آن را در همین وضعِ شکست‌ خورده و چندپاره تحمل کنم، نه آنکه با نظم‌ بخشیِ زودرس، آن را دوباره به خواب ببرم...

من بارها دیده‌ام که چگونه چیزهای کوچک، در خاموشی، سنگین‌ تر از وقایعِ بزرگ بر جان می‌افتند. تاریخ، آنگونه که در دهانِ فاتحان گفته می‌شود، همیشه بیش از حد بلند حرف می‌زند. اما حقیقتِ زمانه اغلب در چیزی نجوا می‌کند که تقریباً هیچ‌کس نمی‌شنود، در خمشِ ستونِ مهره‌های زنی که سال‌ها پشتِ دخل ایستاده، در عادتِ مردی که پیش از نشستن، بی‌اختیار غبارِ صندلی را با کفِ دست می‌گیرد، در صورتِ کودکی که هنوز نیاموخته چگونه شگفتیِ خود را پنهان کند... من به همین نجواها گوش می‌دهم... دفترچه‌ ام گوش دوم من است؛ گوشی که نه برای صداهای بلند، بلکه برای ته‌ مانده‌ ها ساخته شده است. بسیاری از آنچه می‌نویسم، اگر با صدای بلند خوانده شود، ممکن است پیش‌ پا افتاده به نظر برسد. اما من می‌دانم که جهان، پیش از آنکه در فجایعِ آشکار خود را نشان دهد، در همین پیش‌پاافتادگی‌ ها تمرین می‌کند...

من هرگز دفترچه‌ ام را به کسی با رغبت نشان نداده‌ام. نه از بخل و نه از حراستِ کودکانه بر داراییِ شخصی، بلکه چون می‌دانم بعضی جمله‌ها اگر پیش از موعد دیده شوند، سقط می‌شوند. معنا مثل میوه نیست که در ویترین برسد. برخی فکرها محتاجِ تاریکی‌ اند؛ باید مدتی از چشم دور بمانند تا از شرمِ نیم‌ پختگی جان سالم به در ببرند... چه بسیار چیزهایی که اگر زود بر زبان آورده شوند، دیگر هرگز به حقیقتِ خود نمی‌رسند، چون نگاهِ دیگران پیشاپیش آنها را به صورتِ اجتماعیِ قابلِ قبول‌ شان بدل می‌کند. دفترچه برای من محل مقاومت در برابرِ این مرگِ زودرس است... در آنجا، جمله هنوز مجبور نیست از خود دفاع کند. هنوز لازم نیست مفید باشد. هنوز نباید به بازارِ فهمِ مشترک تن بدهد. این تعلیق، این بیرون ماندنِ موقت از گردشِ عمومیِ معنا، برای فکر همان‌قدر ضروری است که خواب برای تنی که می‌خواهد از نو بیدار شود...

گاهی شب‌ ها، هنگامی که شهر از فرطِ خستگی به چیزی شبیه اعتراف نزدیک می‌شود، صفحه‌ها را ورق میزنم و حس میکنم نه نوشته‌هایم را، بلکه دگردیسیِ شکست‌هایم را می‌خوانم... من در دفترچه با خودِ ثابت روبه‌رو نمی‌شوم. هر صفحه، شاهدِ انهدامِ صورتی از من است که زمانی گمان می‌کرده‌ ام می‌تواند دوام بیاورد... من در نوشته‌هایم بیش از آنکه حضور داشته باشم، ردِ عقب‌نشینی‌ هایم را بر جا گذاشته‌ ام. آدمی اگر درست نگاه کند، می‌بیند که هویتش نه چیزی است که دارد، بلکه چیزی است که بارها از دست داده و هنوز از فقدانِ آن ساخته می‌شود. دفترچه‌ ام موزه این فقدان‌ها نیست؛ کارگاهِ آن‌هاست. من در آن میبینم چگونه یک یقین به گردی از تردید فرو می‌ریزد، چگونه یک اندوه با عبور از زبان، شکلِ دیگری از بینایی می‌یابد، چگونه تحقیرِ یک روز، ماه‌ ها بعد در هیئتِ مفهومی آرام و سرد بازمی‌گردد...

من در جوانی گمان می‌کردم نوشتن یعنی چیره شدن بر آشوب. اکنون می‌دانم نوشتن فقط می‌تواند شکلِ نجیب‌تری از همزیستی با آشوب باشد... دفترچه‌ام این را بهتر از هر آموزگاری به من فهماند. هر بار که کوشیده‌ام چیزی را بیش از اندازه خلاصه کنم، بخشِ حیاتیِ آن گریخته است... هر بار که خواسته‌ام با صراحتِ تحسین‌ برانگیز همه‌چیز را روشن کنم، در پایان چیزی جز پوسته‌ای روشن نمانده که مرکزِ تاریکِ موضوع را از دست داده است. از این رو آموخته‌ام که باید به ابهامِ راستین احترام گذاشت؛ نه آن ابهامی که از تنبلی یا تصنع می‌آید، بلکه آن تیرگیِ ضروری که از عمقِ خودِ چیزها برمی‌خیزد. همه‌چیز را نمی‌توان با نور نجات داد. برخی حقیقت‌ها فقط در نیم‌تاریکی قابلِ رؤیت‌اند، همان‌گونه که برخی ستاره‌ها در روز، با آنکه بر آسمان‌اند، از فرطِ روشنیِ پیرامون‌شان ناپدید می‌شوند...

در دفترچه‌ام بارها از دست‌ها نوشته‌ام، از دستِ رفتگر، از دستِ بازیستایی فراموش‌شده‌ در کافه‌ای ارزان، از دستِ پیرزنی که برای بستنِ روسری‌اش هنوز همان دقتِ جوانی را خرج می‌کند، از دستِ خودم که گاه در حاشیه‌ی صفحه می‌لرزد، بی‌آنکه سرما در کار باشد. دست‌ها برای من خلاصه‌ روح نیستند؛ سندِ کارند، سندِ تحمل‌ و تاریخ اند که بی‌اجازه بر تن نوشته شده است. چهره‌ها بیش از حد آموخته‌اند که خود را پنهان کنند، اما دست‌ ها هنوز گاه حقیقت را لو می‌دهند و من، هرگاه بخواهم بفهمم انسانی تا کجا زیرِ بارِ جهان خم شده، نخست به دست‌هایش نگاه می‌کنم. دفترچه‌ام از همین خیانت‌های صادقانه‌ تن پُر است. تن، آخرین آرشیوی است که دروغ را با دقتِ زبان نمی‌نویسد...

من همچنین از اشیایی نوشته‌ ام که دیگران دور می‌اندازند رسید های باطل، دکمه‌ های بی‌ جفت، کلیدهایی که قفلِ خود را گم کرده‌اند، پاکت‌هایی که نامِ گیرنده‌ شان خط خورده، کتاب‌هایی که یادداشت‌های حاشیه‌شان از متن مهم‌تر شده و آینه‌ هایی که سیاهیِ پشت‌شان از گوشه‌ها به تو آمده است... این اشیا به من آرامش نمی‌دهند؛ برعکس، مرا متهم می‌کنند... هر شی دورافتاده، شاهدی است علیهِ آن دروغِ رایج که وانمود می‌کند هر چیز در جهان جایگاهِ معقول و زمانِ مناسبی برای مصرف و پایان دارد... نه، چیزها میمانند، سرگردان می‌شوند، از کارکرد می‌افتند اما از معنا نمی‌افتند. برخی اشیا درست وقتی دیگر به هیچ کار نمی‌آیند، برای نخستین بار شروع به سخن گفتن می‌کنند. دفترچه‌ ام روزهایی پناهگاهِ این بازمانده‌ هاست... شاید من خود نیز در ژرف‌ترین لایه‌ام چیزی جز یکی از همین بازمانده‌ها نباشم؛ قطعه‌ای که از نظامِ مصرفِ فوریِ جهان جا مانده و حالا با لجاجتی کم‌فروغ اما سمج، به دیدن ادامه می‌دهد...

گاه با خودم فکر می‌کنم که اگر دفترچه‌ام گم شود، آیا چیزی از من واقعاً از دست رفته است یا نه. پاسخِ صادقانه این است که هم آری و هم نه... آری، زیرا در آن صفحه‌ ها فشرده‌ترین شکلِ رابطه‌ام با جهان رسوب کرده؛ نه آنچه بر من گذشته، بلکه شیوه‌ای که اشیا از خلالِ من عبور کرده‌اند و مرا اندکی جابه‌جا کرده‌اند و نه، زیرا دفترچه در معنای نهایی‌ اش هرگز این جسمِ جیبیِ ساییده نبوده است. دفترچه‌ی راستین، عادتی در جان است، عادتِ متوقف کردنِ نگاه در جایی که دیگران شتاب می‌کنند؛ عادتِ تشخیصِ رنج در بافتِ چیزهای عادی؛ عادتِ شک کردن به هر روشنایی‌ای که خیلی فوری و کامل ظاهر شود؛ عادتِ احترام گذاشتن به باقی‌مانده‌ها، به حاشیه‌ها، به آنچه هنوز زیرِ نام‌های عمومی دفن نشده است... اگر این عادت در من بمیرد، هزار دفترچه هم نجاتم نخواهد داد و اگر زنده بماند، حتی دستِ خالی نیز همچنان شکلی از نوشتن را ادامه خواهد داد...

با این همه، من هنوز به این جرم کوچک وابسته‌ام؛ به وزنِ اندکش در جیب، به صدای باز شدنش، به مقاومتی که صفحه پیش از پذیرفتنِ جوهر نشان می‌دهد... شاید از آن رو که در جهانی که هر چیز با شتاب به تصویر بدل می‌شود و هر تصویر با شتاب به فراموشی، هنوز لمسِ کاغذ مرا به نوعی مسئولیتِ بدوی بازمی‌گرداند. صفحه را نمی‌توان همان‌گونه مصرف کرد که صفحه نورانی پیکسل ها را... کاغذ مکث می‌طلبد، و هر مکث امروزه شکلی از مخالفتی غیرجدلی است. من وقتی می‌نویسم، فقط چیزی را ثبت نمی‌کنم؛ در برابرِ جریانِ بی‌وقفه‌ای می‌ایستم که می‌خواهد هر تجربه را پیش از آنکه به ادراک بدل شود، به اطلاع تقلیل دهد. دفترچه‌ام این ایستادگیِ کوچک است؛ این لجاجتِ بی‌سروصدا که هنوز می‌خواهد میانِ دیدن و نام بردن فاصله‌ای باقی بگذارد، همان فاصله‌ای که حقیقت ها برای تنفس به آن نیاز دارند...

من اغلب حس کرده‌ام که آنچه در این دفترچه جمع می‌شود، نه زندگیِ من، بلکه ته‌ نشین برخوردِ من با جهان است؛ چنان‌ که گویی هر روز از میانِ انبوهِ ساعات، فقط چند ذره، چند خرده‌ نورِ

تیره، چند خراش معنایی، از صافیِ روحم عبور می‌کنند و در صفحه می‌مانند. همین خرده‌ها بعدتر از مجموعِ روزها واقعی‌تر به نظر می‌رسند. چه بسا زندگی در مقیاسِ بزرگ، چیزی جز پیوستگیِ خواب‌ گردانه نباشد و فقط این بیداری‌های لحظه‌ای، این وقفه‌های گزنده، این برخوردهای کوتاه با جوهرِ اشیا، حقیقتاً زیسته شوند... اگر چنین باشد، دفترچه‌ام نه شرحِ زندگی، بلکه شاهدِ اندک لحظاتی است که من واقعاً بیدار بوده‌ام...

و شاید به همین دلیل است که هر بار آن را می‌بندم، احساسی دوگانه به سراغم می‌آید، اندکی تسکین و اندکی محکومیت... تسکین، زیرا چیزی از زیرِ آوارِ خاموشی بیرون کشیده شده و دیگر کاملاً بی‌نام نیست. محکومیت، زیرا می‌دانم آنچه نوشته‌ام هرگز با سنگینیِ خودِ چیزها برابری نخواهد کرد. میانِ جهان و جمله، همواره فاصله‌ای هست که نه مهارت، نه صداقت، نه رنج، هیچ‌کدام آن را به‌کلی پر نمی‌کنند. اما شاید شانیت نوشتن نیز دقیقاً در همین ناتوانیِ شریف باشد، در این کوششِ محکوم اما ناگزیر برای نزدیک شدن به چیزی که مدام عقب می‌رود. دفترچه‌ام سندِ پیروزی نیست؛ سندِ تعقیب است. تعقیبِ چهره‌ی جهان در لحظه‌ای که می‌خواهد دوباره در نقاب آشنایی فرو رود...

من هنوز هر روز آن را با خود حمل می‌کنم، گویی جسدی کوچک را به امانت می‌برم؛ جسدِ لحظاتی که اگر ننویسم، دفن هم نخواهند شد، فقط در هوای فاسدِ روزمرگی معلق خواهند ماند. دفترچه‌ام برای مرده‌ها جا دارد، اما نه برای آرام گرفتنِ آنان؛ برای آنکه از خلالِ خطوطِ باریک و فشرده‌اش، دوباره در سکوتِ من رفت‌وآمد کنند و من، تا وقتی بتوانم این رفت‌وآمد را تحمل کنم، تا وقتی هنوز چیزی در یک لکه‌ی نور، در ترکِ لیوان، در سکوتِ کشیده‌ی اتاقی پس از رفتنِ مهمان، مرا متوقف می‌کند، می‌دانم که کاملاً تسلیم نشده‌ام. زیرا تسلیم شدن، پیش از هر چیز، از دست دادنِ توانِ مکث است... دفترچه، در آخرین معنایش، چیزی نیست جز شکلِ مادیِ همین مکثِ سرسخت؛ مکثی در برابرِ جهانی که می‌خواهد پیش ا

ز دیده شدن، تمام شود...

جهانعادتفلسفهنوشتندفترچه
۰
۰
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید