ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۱۶ دقیقه·۲۳ روز پیش

دفترچه خاطرات:قبل، کوه، کمپ

کارا
کارا

پرده آغاز: پیش از کمپ

در واگن، نورِ سفیدِ سقف طوری می‌ریخت که انگار نه برای روشن‌کردن، که برای بازجویی ساخته شده است. پوستِ صورت‌ها را از معنا تهی می‌کرد و به آن‌ها کیفیتی از اشیای مصرفی می‌داد، پیشانی‌هایی با برقِ چربی، پلک‌هایی نیمه‌افتاده، دهان‌هایی که انگار از فرطِ تکرار، دیگر چیزی را نمی‌گفتند، فقط باز و بسته می‌شدند، مثل درهایی که به انباریِ خالی راه دارند. مردی که کنارِ میله ایستاده بود، ناخنش را با دندان می‌جوید؛ نه از اضطراب، از بیکاریِ یک نیرو. روبه‌رو، زنِ میانسالی کیسه‌ی پارچه‌ای‌اش را چنان در بغل فشرده بود که انگار آخرین شکلِ قابل‌حملِ شرافت همین است، چیزی که باید از آرنج‌ها محافظت شود. صدای چرخ‌ها روی درزِ ریل، از آن صداهایی بود که به جای گوش، در مفصل‌ها شنیده می‌شود. شهر پیش از آن‌که دیده شود، به استخوان می‌رسد.

کسی عطسه کرد. دو نفر سر برگرداندند، سه نفر نه. همین نسبت‌ها، بیشتر از هر اعترافی حقیقت دارند. آدم‌ها با جهتِ سرشان ایمان می‌آورند، با مکثِ نیم‌ثانیه‌ای‌شان خیانت می‌کنند، با فاصله‌ای که میان کفش‌شان و کفشِ دیگری نگه می‌دارند، نظامِ اخلاقیِ خود را لو می‌دهند. زبان فقط پس‌مانده‌ی این هندسه است؛ کفِ روی آب. آن‌چه ته‌نشین می‌شود، زاویه‌ی شانه‌هاست، شیبِ گردن، طرزِ تصاحبِ دستگیره، اقتصادِ نگاه. در شهر، هر بدن، هم متهم است هم سند.

ایستگاه که رسید، درها با آن ادبِ ماشینیِ تهوع‌آورشان باز شدند، اول بوق، بعد مکث، بعد شکاف. همیشه همین‌طور است؛ قدرت برای اعمالِ خود، موسیقیِ مختصری می‌خواهد. جمعیت جابه‌جا شد، نه مثل سیل، مثل خمیر. فشار از پشت آمد، بی‌آن‌که کسی صاحبش باشد. تحقیرهای بزرگ، صاحب دارند؛ کوچک‌ها بی‌صاحب‌اند، و درست برای همین همه‌جا هستند. بندِ کیفِ مردی به آستینِ هودی من گیر کرد، نه آن‌قدر که عذر بخواهد، نه آن‌قدر کم که حس نشود. صورتش را ندیدم، فقط بوی تندِ صابونِ ارزان و پارچه‌ی نم‌کشیده‌اش ماند؛ همین کافی بود. انسان غالباً با بوی چیزی که می‌خواهد پنهان کند شناخته می‌شود.

روی پله‌برقی، همه با نظمی ناگفته ایستاده بودند، شتاب‌زده‌ها در چپ، رام‌ها در راست. هیچ قانونی نوشته نشده بود، اما تخطی از آن بی‌درنگ مجازات می‌شد؛ نه با حکم، با نگاه. تمدن همین است، پلیسِ بی‌لباسِ عادت. پسرکی که هدفون به گوش داشت، بی‌خبر در میانه ایستاده بود و مردی پشت سرش، تنها با یک ببخشید چنان فشارِ فک‌اش را زیاد کرد که آن واژه بیشتر شبیه فشردنِ گلوی کسی بود تا طلبِ راه. بعضی واژه‌ها با معنایشان زندگی نمی‌کنند؛ با طرزِ خروج‌شان از دهان زنده‌اند. ادب، غالباً شکلِ اجتماعیِ دندان‌قروچه است.

بیرون، عصر هنوز کامل فرانرسیده بود، اما مغازه‌ها زودتر از آسمان تصمیم گرفته بودند. نورهای نئون، بی‌آن‌که چیزی را آشکار کنند، فقط لبه‌ها را تیزتر می‌کردند، بطری‌های پشتِ ویترین، استخوانِ گونه‌ی فروشنده، خطِ ترک‌خورده‌ی موزاییک هایی که با بی حوصلگی شهرداری نظم داده شده بودند. کنارِ نانوایی، بخار از دهانِ در نیمه‌باز بیرون می‌زد و با هوای سرد، بر سرِ مالکیتِ فضا دعوا می‌کرد. صف، مثل هر صفی، مدرسه‌ی سلطه بود. مردِ جلویی پاهایش را کمی بیش از اندازه باز گذاشته بود؛ اشغالِ اضافه‌ی کف. زنِ پشت‌سری هر بار که صف نیم‌قدم جلو می‌رفت، با بدنش نه، با کیسه‌ی خریدش پیشروی می‌کرد؛ شیء را جلو می‌فرستاد تا مسئولیتِ تهاجم بر عهده‌ی خودش نباشد. انسان وقتی می‌خواهد بی‌گناه بماند، اشیا را به نیابت می‌گمارد.

بوی نانِ تازه، که همه درباره‌اش با حماقتی مشترک شاعر می‌شوند، در اصل بوی اطاعت است، آردی که چند بار کوبیده و الک شده، خمیری که ورز آمده، آتشی که وقتش را بلد است. هیچ چیز معصوم نیست. حتی این گرما که از تنور به پیاده‌رو نشت می‌کند، حاصلِ رام‌شدنِ ماده است. کودکِ کوچکی دستش را به شیشه چسباند و بخارِ کفِ دستش لکه‌ای محو ساخت. مادر، بی‌آن‌که نگاهش کند، دست را پایین کشید. در این حرکت، قرن‌ها فرمان خوابیده بود، شیشه را کثیف نکن، نان را تمنا نکن، میل را عمومی نکن. تربیت، شکلِ خانگیِ بریدنِ بال نیست؛ دقیق‌تر از آن است. زاویه‌ی پرواز را از پیش تنظیم می‌کند.

نانوا با آن ساعدهای آردی و چشم‌های سرخ، نان ها را با چنان خونسردی از دیواره‌ی تنور می‌گرفت که انگار نه نان، که دقیقه‌ها را از آتش بیرون می‌کشد. پشت سرش ساعت بود؛ عقربه‌ها در آن گرما هم کار می‌کردند، با وقاحتی مکانیکی. زمان به رنجِ ما بی‌اعتناست، این را همه می‌دانند؛ اما کمتر کسی می‌فهمد که به وقارِ ما هم بی‌اعتناست. می‌شود در اوجِ فروپاشی بود و ساعت همچنان فقط دو دقیقه جلو رفته باشد. از این بی‌تناسبی، چیزی تلخ‌تر نیست.

وقتی نوبت به پیرمرد رسید، فروشنده سرش را بالا نیاورد. قیمت را گفت، کارت را گرفت، نان را روی پیشخوان سُراند. نان ها کمی چرخیدند و یکی‌شان تا لبه رفت و افتاد. پیرمرد برای برداشتنش خم شد. همین... تمامِ صحنه همین بود. اما جهان اغلب در همین خم‌شدن‌های کوتاه تصمیم می‌گیرد که با چه کسی چه کرده است. هیچ‌کس نخندید، هیچ‌کس کمک نکرد، هیچ‌کس حتی نخواست بی‌تفاوتی‌اش را پنهان کند. جمع، وقتی شرم ندارد، خیلی آرام‌تر می‌شود. من به کفِ مغازه نگاه کردم، کاشیِ زردشده، شیارِ باریکِ میان دو قطعه، سنگی که در تاریکیِ زیرِ یخچال قل خورد و ناپدید شد. حقیقت همیشه جایی نزدیکِ کف می‌افتد. چیزهای بزرگ عادت دارند بالاتر حرف بزنند.

پیرمرد صاف شد، نان را به دست گرفت و رفت؛ با آن دقتِ اضافه‌ای که آدم پس از یک خفیف‌شدنِ کوچک به حرکاتش می‌دهد، گویی می‌خواهد با منظم‌کردنِ بازوها و قدم‌ها، حیثیتِ سوراخ‌شده را وصله کند. عزتِ نفس، در شهر، اغلب فنِّ حملِ شکست‌های کم‌صداست. کسی که تابِ این صداهای ریز را ندارد، دیوانه می‌شود یا خطیب. و از میانِ این دو، دومی خطرناک‌تر است؛ چون برای زخم، تریبون می‌سازد.

از نانوایی بیرون آمدم. باد در خیابان، کاتالوگی مچاله را تا چند متر کشاند، بعد ناگهان رهایش کرد. رهایی هم همیشه فضیلت نیست؛ گاه فقط شکلِ دیگری از بی‌توجهی است. آن‌سوتر، درختی که ریشه‌اش آسفالت را کمی بالا آورده بود، از همه‌ی آدم‌های آن پیاده‌رو صادق‌تر به نظر می‌رسید. چیزی را پنهان نمی‌کرد، نه فشار را، نه پاسخ را. ماده، اگر وادارش نکنند، ریاکار نیست. این انسان است که حتی خستگی‌اش را اجرا می‌کند، حتی مهربانی‌اش را. اشیا به همین دلیل شاهدانِ بهتری‌اند. دستگیره‌ی براقِ درِ بانک، بیش از مشتریانِ درونش درباره‌ی حرص می‌داند. صندلیِ پلاستیکیِ شکسته‌ی کنارِ دکه، بیش از روزنامه‌ها درباره‌ی دوام شهادت می‌دهد. ته‌سیگارِ له‌شده کنارِ جدول، از دهان‌هایی که عدالت را تلفظ می‌کنند، به حقیقت نزدیک‌تر است.

در چهارراه، چراغ قرمز شد و جماعت ایستادند؛ نه از احترام به قانون، از ترسِ فلز. ماشین‌ها از برابر گذشتند، هرکدام با شدتِ خاصِ خودشان در بلعیدنِ فضا. موتوری از خط عابر رد شد و نوکِ سپرش به زانوی دختری خورد. نه آن‌قدر که حادثه شود، نه آن‌قدر کم که فراموش شود. دختر فقط یک قدم عقب رفت. راننده حتی سر برنگرداند. این نه آن‌قدرها دستگاهِ اصلیِ زندگیِ جمعی‌اند. بیشترِ ستم‌ها در حدی رخ می‌دهند که نشود نام‌شان را با صدای بلند گفت. اگر فریاد بزنی، اغراق کرده‌ای؛ اگر سکوت کنی، پذیرفته‌ای. شهر این برزخِ اندازه‌هاست.

از روی خط‌کشی که رفتم، رنگِ سفیدِ زیرِ کفش کمی زبر بود؛ رنگ، روی آسفالت همیشه اندکی برجسته می‌نشیند، مثل وعده‌ای که از واقعیت جدا مانده باشد. آن سوی خیابان، کافه‌ای با شیشه‌های بخارگرفته بود. داخل، چند نفر با ژستِ بی‌خیالی روی صندلی‌های بلند نشسته بودند و فنجان‌ها را چنان در دست می‌گرفتند که انگار گرما را نمی‌نوشند. خنده‌ای از پشتِ شیشه بیرون نمی‌آمد، فقط شکلِ بازشدنِ دهان‌ها دیده می‌شد. صدا گاهی زیادی به آدم امتیاز می‌دهد؛ با حذفش، حقیقتِ عضلات آشکارتر می‌شود. یکی از آن‌ها دستش را بر شانه‌ی دیگری زد، ضربه‌ای کوتاه، مالکانه، با ته‌مانده‌ای از شوخی. بسیاری از صمیمیت‌ها چیزی نیستند جز نسخه‌ی قابل‌عرضه‌ی تسلط.

راه را ادامه دادم و به دیوارِ بلندی رسیدم که نیمه‌اش با آگهی‌ها پوشیده شده بود، کلاس، فروش، تعمیر، مهاجرت، لاغری، لیفت، وام. کاغذها روی هم نشسته بودند، لایه‌لایه، مثل رسوبِ نیازهای تحقیرشده. بارانِ چند روز پیش بعضی‌شان را ورم داده بود و گوشه‌هاشان برگشته بود. زیرِ هر وعده، چسبی مانده بود که سیاهیِ گرد و خاک را گرفته بود. هیچ چیز در شهر یک‌بار گفته نمی‌شود؛ هر ادعا لایه‌ای از چسب بر جا می‌گذارد. دیوار حافظه‌ی کثیفِ امید است.

در کوچه‌ی باریکِ بعدی، نور کمتر شد و بوها دقیق‌تر. رطوبتِ سیمان، گوجه مانده، روغنِ سوخته، ادرارِ کهنه، و جایی دور، شب بویی بی‌موقع. شامه از چشم صادق‌تر است؛ چون هنوز به اخلاق آلوده نشده. چشم آموخته قضاوت کند، بو فقط نفوذ می‌کند. بر زمین، حوضچه‌ی کم‌عمقی از آب مانده بود و در آن، پنجره‌ی طبقه‌ی سوم لق می‌زد. با هر قدمی که نزدیک می‌شدم، قابِ پنجره می‌شکست و دوباره بسته می‌شد. تصویر هیچ‌گاه در اختیارِ صاحبِ تصویر نیست، همیشه به سطحی بستگی دارد که روی آن افتاده. شاید حیثیت هم همین باشد، انعکاسی که با کمترین لرزشِ گودال از هم می‌پاشد.

کنارِ سطلِ زباله، گربه‌ای ایستاده بود، با آن تمرکزِ خاموش و بی‌توجیهِ جانوران. نه امیدوار، نه مأیوس. فقط حاضر. حضور، اگر چیزی باشد، شاید همین حذفِ اضافات است؛ نه فضیلت، نه تکنیک، نه ژستِ سلامت. ایستادن در برابرِ چیزها بی‌آن‌که فوری برای‌شان ترجمه‌ای آماده کنی. بسیاری از مردم زندگی نمی‌کنند؛ زندگی را بی‌وقفه به زبانِ قابل‌تحمل تبدیل می‌کنند. بعد گمان می‌برند که آرام شده‌اند. آرامشِ حاصل از ترجمه، شبیهِ پر کردنِ دهانِ مجسمه با پنبه است... سکوت تولید می‌کند، نه فهم.

از پنجره‌ی نیمه‌بازِ خانه‌ای صدای قاشق به لیوان آمد؛ سه ضربه، مکث، دو ضربه. بی‌اختیار ایستادم. بعضی صداها خبر از واقعه‌ای نمی‌دهند، خودِ واقعه‌اند. در همان لحظه، زنی در طبقه‌ی اول پرده را کمی کنار زد و دوباره رها کرد. این حرکتِ کوچک، از بسیاری از زندگینامه‌ها راستگوتر بود. انسان در تمامِ روز شاید فقط چند بار واقعاً چیزی را نشان دهد، وقتی خیال می‌کند کسی نمی‌بیند، یا وقتی مطمئن است هیچ‌کس نمی‌فهمد. باقی‌اش تنظیمِ نور است.

به انتهای کوچه که رسیدم، آسمان میانِ دو ساختمان باریک شده بود، مثل تکه‌ای پارچه که از شکافی دیده شود. هنوز روشن بود، اما نه به نفعِ ما. هیچ چیز به نفعِ ما روشن نمی‌شود. نور فقط امکانِ رؤیت می‌دهد، نه تسلی. این را شیشه‌های خاک‌گرفته خوب می‌دانند، این را لامپ‌های لرزانِ راهروها، این را آینه‌های ترک‌خورده‌ای که صورت را صادق‌تر از محبتِ نزدیکان برمی‌گردانند. آدمی تا وقتی در مرکزِ روایتِ خودش ایستاده، چیزی نمی‌بیند. باید کمی به حاشیه بلغزد؛ به اندازه‌ی یک شیء، یک سنگ افتاده، یک دستِ پس‌کشیده‌شده از شیشه، یک بندِ کیف که بی‌عذر به آستین گیر می‌کند. حقیقت غالباً از همان‌جا شروع می‌شود که شأنِ ما اندکی خط می‌خورد.

ایستادم، نه برای فکرکردن؛ فکر اغلب دیر می‌رسد و با واژه‌های مستعمل می‌آید. برای این‌که وزنِ بدن را در کفِ پا بشنوم، هوای سرد را روی دندان‌ها حس کنم، فاصله‌ی میانِ دو بوقِ دور را اندازه بگیرم، و ببینم چگونه بخارِ دهان در تاریکیِ رو به آمدن، لحظه‌ای شکل می‌گیرد و فوراً از حقِّ ماندن محروم می‌شود. بعضی معرفت‌ها چیزی به ما اضافه نمی‌کنند؛ فقط توهمِ مالکیت را کم می‌کنند. جهان نه منتظرِ فهمِ ماست، نه محتاجِ شرحِ ما. با این‌همه، گاهی در نسبتِ دقیقِ نور بر لبه‌ی فلز، در افتادنِ سنگی زیرِ یخچال، در امتناعِ گربه از تملق، در فشارِ بی‌صاحبِ جمعیت، در بخارِ نان و تحقیرِ پیرمرد، چیزی خودش را نشان می‌دهد، نه معنا، که ریختِ بی‌رحمِ پیوندها. و شاید بصیرت، اگر کلمه‌ی بزرگی برای چنین امرِ بی‌ادعایی لازم باشد، همین است: ماندن در برابرِ این ریخت، بی‌پناه از تسلی، بی‌مستی از تفسیر، با دهانی که کمتر حرف می‌زند و حواسی که هنوز رشوه نگرفته‌اند.


پرده پایان: کوهنوردی و کمپ

از پارکینگ خاکی که راه افتادیم، هنوز شهر از کفِ کفش‌ها جدا نشده بود. گردِ سیاهِ لاستیک، بوی بنزینِ مانده، و آن لکه‌ی قهوه‌ای روی جدولِ شکسته که معلوم نبود روغن است یا خونِ بسیار قدیمیِ یک موتور. کوه همیشه دروغِ پاکی می‌گوید؛ کافی‌ست کمی باد بخورد تا همه خیال کنند از تاریخ بیرون آمده‌اند. اما سنگ هم حافظه دارد. خاک هم. بندِ کفشِ یکی از بچه‌ها دوبار باز شد و هر بار جمع، با همان مهربانیِ خسته‌ی گروهی، نیم‌دایره‌ای کند و کوتاه ساخت شکلِ اولیه‌ی قدرت همین است، چند بدن که ایستادنِ یک بدن را تماشا می‌کنند.

راه، در یک ساعت و نیم، نه طولانی بود نه کوتاه؛ فقط به اندازه‌ای بود که صورت‌ها از آشناییِ کافه‌ای به هندسه‌ی واقعی‌شان برگردند. در بیست دقیقه‌ی اول هنوز صداها نرم بود، شوخی‌ها مصرف می‌شدند، بطری ها مثل سلاح‌های سبک دست‌به‌دست می‌چرخیدند. بعد شیب، زبان را مالیات بست. هرکس به وزنِ خودش فرو رفت. آن‌وقت حقیقت، مثل همیشه، از دهان‌ها به بندِ کوله‌ها و کفِ پاها مهاجرت کرد. کسی که در شهر بلند می‌خندید، این‌جا با نفس‌های کوتاه راه می‌رفت، گویی بدنش سال‌هاست علیهِ شخصیتش سند جمع کرده. آن یکی که کم‌حرف بود، شیب را با نظمی کینه‌دار بالا می‌کشید، مثل کارمندی که بالاخره فرصتی یافته از طریقِ زانوها انتقام بگیرد.

من پشتِ سرِ جمع راه می‌رفتم، نه از فروتنی، از دقت. از عقب، نسبت‌ها بهتر خودشان را لو می‌دهند. فاصله‌ی میانِ دو نفر، راست‌تر از هر اعترافی‌ست. یکی زیادی نزدیک می‌رفت، انگار از تنهایی می‌ترسید یا می‌خواست سهمی از قامتِ جلویی بدزدد. یکی دیگر همیشه کمی بیرونِ خط حرکت می‌کرد؛ نه آن‌قدر که خروج باشد، فقط به قدرِ یک اعتراضِ قابلِ انکار. کوه راهِ مستقیمی به اخلاق ندارد، اما زاویه‌ها را خوب می‌فهمد.

نورِ عصر، بی‌رحمیِ مؤدبانه‌ای داشت. روی بطری‌های آب می‌افتاد و آن‌ها را از حدِ مصرفیِ خودشان بالاتر می‌برد، انگار اشیا تنها موجوداتی هستند که می‌توانند بی‌شرم قدیس شوند. زیپِ نیمه‌بازِ کوله‌ی آبیِ نفرِ سوم، هر چند قدم یک‌بار به سگک می‌خورد و صدای فلزیِ کوتاهی می‌داد؛ چیزی میانِ تیکِ عصبی و رأیِ مخالف. صدایی کوچک بود، اما همین صداهای کوچک‌اند که جمع را سوراخ می‌کنند، چیزی شبیه مترونوم کنسرواتواری که پیمایش میکرد. تحقیر هم اغلب از همین اندازه وارد می‌شود کسی چیزی نمی‌گوید، فقط صبر نمی‌کند؛ فقط قمقمه را طوری می‌گیرد که تو دستت را پس بکشی؛ فقط وقتی نفس کم آورده‌ای، مسیر را با بی‌حوصلگیِ مختصری نگاه می‌کند، انگار شیب تقصیرِ توست. جهان با اهانت‌های بزرگ اداره نمی‌شود. آن‌ها خرج دارند. این خرده‌ریزها ارزان‌ترند و ماندگارتر.

جایی در میانه‌ی راه، بوی آویشنِ کوهی از لایِ سنگ‌ها بلند شد هر چه بود از بوی گوگرد تهران بهتر بود، اما نه به آن پاکیزگیِ کارت‌پستالی که دوست دارند برای طبیعت جعل کنند. بویش تلخ بود، گرد داشت، با عرقِ خشک‌شده‌ی یقه‌ها مخلوط می‌شد و به من یادآوری می‌کرد که هر رستگاری‌ای اگر واقعی باشد، باید از مجرای متابولیسم بگذرد. یکی خم شد تا شاخه‌ای را بکند، بعد منصرف شد. خوب بود. بعضی چیزها فقط وقتی حقیقت دارند که چیده نشوند. مالکیت، سریع‌ترین راهِ فاسد کردنِ حضور است.

در پیچِ آخر، جایی که مسیر کمی باز می‌شد و شهر دورتر زیر مهِ نازکی مثل یک دستگاهِ خاموشِ بزرگ افتاده بود، همه ناخودآگاه مکث کردند. هیچ‌کس نگفت چه منظره‌ای، لازم نبود. این از معدود لحظاتی بود که زبان از شرم، عقب می‌ایستد. برج‌ها در دوردست مثل میخ‌هایی بودند که کسی با حوصله در گوشتِ افق کوبیده باشد. شهر، از این فاصله، نه هیولا بود نه خانه؛ بیشتر شبیه انباری از اراده‌های نیم‌کاره. من فکر کردم پایین، آسانسورها هنوز بالا و پایین می‌روند، دستگاه‌های کارت‌خوان هنوز بوق می‌زنند، کسی هنوز روی شیشه‌ی یک مغازه دست کشیده تا گردِ آن را به حسابِ نظم بگذارد. این‌جا فقط شیب بود و سنگ و بادی که هر از گاهی از روی صورت‌ها می‌گذشت، بی‌آن‌که به کسی شخصیت بدهد.

محلِ کمپ را نه زیبایی، که توازن انتخاب کرد، سطحی نسبتاً صاف، پناهی نیم‌بند از باد، فاصله‌ای معقول از لبه، نزدیکی به چند تخته‌سنگ که می‌شد کوله‌ها را به آن‌ها تکیه داد. همیشه این‌طور است؛ آدم‌ها بعداً برای ضرورت اسم‌های شاعرانه پیدا می‌کنند. چادرها را که بیرون آوردند، ناگهان صحنه از راه‌پیمایی به کارگاه بدل شد. میله‌ها، طناب‌ها، پارچه‌های فشرده، دست‌هایی که هر کدام می‌خواستند نسخه‌ای از نظم را بر زمین تحمیل کنند. هیچ‌چیز به اندازه‌ی برپا کردنِ یک چادر، نظریه‌های پنهانِ یک جمع را عریان نمی‌کند. کسی دستور می‌داد بی‌آن‌که مسئولیتِ نتیجه را بپذیرد. کسی ساکت کار می‌کرد و بارِ اشتباهِ دیگران را هم جمع می‌کرد. کسی فقط در لحظه‌ی آخر، وقتی اسکلت بالا آمده بود، نزدیک شد تا گوشه‌ای را نگه دارد و سهمی از تصویر ببرد. باد، بی‌طرف‌ترین منتقد بود؛ هر جا گره سست بود، همان‌جا حمله می‌کرد.

میخِ اول به سنگ خورد و برنگشت، فقط صدای کوتاه و بی‌ثمرش در هوا پخش شد. شکست‌های کوچک، نجیب‌تر از موفقیت‌های پرسر و صدا هستند. بعد جای میخ عوض شد. این‌بار خاک نرم‌تر بود. سنگ سبک سه‌بار فرود آمد: تق، تق، تق. حقیقت گاهی همین سه ضربه است؛ نه در مفهوم، در مقاومتِ ماده. کنارِ چادرِ سبزرنگ، یک بسته بیسکویت روی زمین افتاده بود و مورچه‌ای هنوز راهش را به آن پیدا نکرده بود. زمان در ارتفاع، از ساعت جدا می‌شود و به دسترسی وابسته می‌گردد آن‌که زودتر به خرده‌ها برسد، تاریخ را می‌نویسد.

من نشستم روی سنگی که آفتابِ روز را تا نیمه نگه داشته بود. گرمای پس‌مانده‌اش از هر همدردی انسانی قابل‌اعتمادتر بود. پایینِ دست، یکی داشت فندک را از باد پنهان می‌کرد تا سرشعله‌ی کوچک اجاق را نگه دارد؛ کفِ دو دستش مثل دیوارهای موقتِ یک معبدِ بسیار حقیر دورِ آتش خم شده بود. شعله که گرفت، هیچ پیروزی‌ای اعلام نشد، فقط چند شانه کمی شل شدند. همین. رهایی، اگر هست، در حدِ دو سانتی‌متر افتادنِ شانه‌هاست، نه بیشتر.

کم‌کم هوا نازک‌تر و صداها جداجدا شد. صدای باز شدنِ پلاستیکِ نان از صدای کشیده شدنِ کاپشن روی سنگ قابلِ تشخیص بود. بوی کنسروِ گرم‌شده، با فلزِ قاشق و بخارِ چای، ترکیبی ساخت که نه اشتهابرانگیز بود نه زننده؛ صرفاً صادق بود. یکی لقمه‌ها را با دقتِ حسابداری تقسیم می‌کرد، آن یکی ناخواسته سهمِ بزرگ‌تر را برداشت و بعد با شوخی‌ای کم‌جان خواست عدالت را ترمیم کند. خنده‌ای درآمد، اما خنده بیشتر برای این بود که ماشینِ اصطکاک از کار نیفتد. جمع، کارخانه‌ی تولیدِ بخشودگیِ واقعی نیست؛ بیشتر واحدِ بازیافتِ سوءتفاهم‌هاست.

هوا که رو به سردی رفت، بدن‌ها به چادرها نزدیک‌تر شدند، اما نه از صمیمیت؛ از اقتصادِ گرما. هر نزدیکی‌ای را نباید اخلاقی خواند. گاهی فقط ترمودینامیک است که آدم‌ها را کنار هم می‌چیند. پشتِ یکی از سنگ‌ها، بطریِ خالی‌ای در نورِ آخر برق زد. آن برقِ کوچک از خودِ غروب راست‌گوتر بود. هر ویرانه‌ای، اگر خوب نگاهش کنی، نه پایانِ چیزی، که شکلِ صریح‌ترِ مصرف است. ما هم این‌جا، با کفش‌های گِلی، گازِ فشرده، خوراکی‌های بسته‌بندی‌شده و موبایل هایی که دیگر کسی نگاه‌شان نمی‌کرد، بیشتر شبیهِ شعبه‌ای موقت از همان پایین بودیم، فقط با سقفی کمتر و آسمانی بی‌تعارف‌تر.

وقتی تاریکی نشست، کوه ناگهان عمیق نشد؛ فقط چیزهای زائد را پس گرفت. صورت‌ها عقب رفتند، صداها بی‌صاحب‌تر شدند، و هرکس به اندازه‌ی دایره‌ی گرمای خودش واقعی ماند. دورتر، شهری که دیده نمی‌شد هنوز کار می‌کرد، و همین نادیده‌بودن، کارکردش را خالص‌تر می‌کرد. این‌جا اما سنگ، طناب، بخارِ دهان، و صدای دورِ سگی که معلوم نبود واقعی‌ست یا از حافظه‌ی یکی از دره‌ها عبور می‌کند، برای اثباتِ جهان کافی بود.

من به ماگ فلزی‌ام نگاه کردم؛ خطِ باریکی از نور روی لبه‌اش مانده بود، مثل آخرین ادعای شکل در برابرِ شب. حقیقت شاید هرگز در جمله جا نشود. شبیه به میخی که یا می‌رود یا نمی‌رود؛ به بندی که زیرِ فشار، نیتِ واقعیِ دست را افشا می‌کند؛ به فاصله‌ی میانِ دو بدن کنارِ آتش؛ به سنگی که گرمایش را بی‌هیاهو پس می‌دهد؛ به کسی که اسمِ تو را صدا می‌زند اما چشمش جای دیگری‌ست. بعد باد آمد، فنجان کمی سردتر شد، و سکوت، با آن وفاداریِ خشنِ خودش، دورِ کمپ نشست.


پ.ن: من معمولا پی نوشت ندارم ولی اگر موقعیتی توصیفش براتون جذابه دوست دارم که خودم رو به چالش بکشم و خودم رو توی اون سکانس براتون تغریف کنم

حقیقتشهرکمپکوهنوردیفلسفه
۴۷
۶
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید