ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۱۱ دقیقه·۲۴ روز پیش

دفترچه خاطرات: بیمارستان

چراغِ بالای تخت، نه روشن می‌کند نه پنهان؛ فقط به اشیا اجازه می‌دهد اعتراف‌شان را با تأخیر ادا کنند. فلزِ نرده‌های تخت، از همه راست‌گوتر است. هر بار که پهلو عوض می‌کنی، با آن صدای خشک و تحقیرآمیزش یادآوری می‌کند که بدن، تا همین دیروز خیالِ خودمختاری داشت و امروز با یک پیچ، یک بخیه، یک ورمِ بنفش، به دستگاهِ اطاعت بازگردانده شده است. بیمارستان کارخانه‌ی فروتنی نیست؛ نمایشگاهِ خردشدنِ نامرئی‌هاست. این‌جا آدم را با فریاد نمی‌شکنند، با شماره‌ی پرونده می‌شکنند، با دستبندِ پلاستیکی، با آن سینیِ استیل که بی‌اعتنا روی میز می‌لغزد، با لحنِ کسی که اسم کوچکِ تو را از روی برگه می‌خواند اما تو را از روی دردَت نمی‌شناسد.

صبح، پیش از آن‌که آدم‌ها بیدار شوند، اشیا بیدارند. کیسه‌ی سرم از میله آویزان است، مثل حیوانی شفاف که آهسته خونِ بی‌نامِ زمان را قطره‌قطره به رگ برمی‌گرداند. بوی الکل و وایتکس از راهرو بالا می‌آید؛ نه بوی پاکی، بوی پیروزیِ موقت بر فساد. همه‌چیز این‌جا موقت است، ضدعفونی، تسکین، امید، لبخندهای شیفتِ صبح. فقط درد است که شیفت ندارد. درد، کارمندِ رسمیِ این بناست.

پای عمل‌شده‌ات زیر ملحفه، حضوری دارد شبیه یک کشورِ اشغال‌شده. هنوز مالِ تو هست، اما از راه واسطه‌ها اداره می‌شود مُسکن، یخ، توصیه، زاویه‌ی مجاز، فهرستِ ممنوعه. زانو از مفصل به پرونده تبدیل شده. رباطِ صلیبی ،چه اسمِ موذیانه‌ای، انگار از ابتدا هم برای رنج نام‌گذاری شده بود چیزی میان مذهب و تکنولوژی. جراح آن را ترمیم کرده، یعنی به بدن گفته‌اند از این پس به شکلی تازه مطیعِ راستا باشد. بدن اما کینه‌اش را در ورم نگه می‌دارد.

پرستارها با کفش‌های نرم از راهرو عبور می‌کنند؛ هیچ‌کس مثل آن‌ها نسبتِ واقعیِ قدرت و خستگی را نمی‌فهمد، و هیچ‌کس مثل آن‌ها این‌قدر خوب آن را پنهان نمی‌کند. یکی از آن‌ها وقتی فشارخونت را می‌گیرد، بندِ دستگاه را کمی سفت‌تر از لازم می‌بندد. نه از روی قساوت؛ از روی عادتِ نهادی. نهادها همیشه یک درجه بیش از ضرورت فشار می‌دهند، فقط برای آن‌که مطمئن شوند هنوز می‌توانند. بعد با همان لحنِ همیشگی می‌پرسد: «درد داری؟» سؤال، سؤال نیست؛ بخشی از پروتکل است، مثل بوقِ دستگاه. اگر بگویی «آره»، عدد می‌خواهد. درد را باید به مقیاسِ قابلِ ثبت ترجمه کنی؛ از صفر تا ده. این نخستین توهینِ روز است و رنج، پیش از آن‌که تسکین بگیرد، باید حساب‌پذیر شود. می‌گویم شش فقط برای آن‌که از گفت‌وگو خلاص شوم. حقیقت شاید هشت باشد، شاید سه. اما حقیقت در این‌جا چیزی نیست جز آن‌چه در کادر جا می‌شود.

دکترها معمولاً با جمع وارد می‌شوند، مثل هیئتِ تفسیر. اول کفِ راهرو پیداست، بعد لبه‌ی روپوش‌ها، بعد بوی عطرِ گران یا قهوه‌ای که فرصتِ نوشیدنش را نداشته‌اند. کنار تخت نمی‌ایستند؛ تخت را در مسیرِ حرکت‌شان لمس می‌کنند، همان‌طور که شهرساز به محله‌ای از پشت شیشه نگاه می‌کند. زانویت را بالا می‌زنند، بخیه را می‌بینند، دو سه واژه‌ی فنی میان خودشان ردوبدل می‌کنند، چیزی در تو را به چیزی روی کاغذ وصل می‌کنند، و پیش از آن‌که تو جمله‌ات را تمام کنی، از نیمه‌ی جمله عبور کرده‌اند. پزشکی، در وجهِ نهادی‌اش، هنرِ بریدنِ کلام از گلوست. درمان می‌کند، بله؛ اما با همان دستی که درمان می‌کند، حقِ روایت را هم از تو می‌گیرد. تو می‌گویی دیشب حس کردم… و او می‌گوید طبیعیه. این «طبیعیه» از بسیاری ناسزاها خشن‌تر است. کلمه‌ای است برای دفن کردنِ جزئیات؛ خاکی نرم روی تجربه‌ای که هنوز نفس می‌کشد.

با این‌همه، گاهی یکی‌شان مکث می‌کند. مکث، کمیاب‌ترین فضیلتِ این ساختمان است. پزشکی جوان که زیر چشم‌هایش گود افتاده، انگشت می‌گذارد کنار زخم، نه روی آن؛ و همان یک سانتی‌متر فاصله، از تمامِ سخنرانی‌های اخلاقی انسانی‌تر است. از فاصله‌ها می‌شود فهمید چه‌کسی هنوز کاملاً به دستگاه تبدیل نشده. بعضی‌ها دست‌شان را پس می‌کشند چون عجله دارند؛ بعضی‌ها چون از گوشت می‌ترسند؛ بعضی‌ها چون یادشان مانده بدن، فقط مسئله‌ی حل‌کردنی نیست.

تختِ بغلی مردی‌ست با مینیسکِ پاره و غرغرِ تمام‌نشدنی. دردِ او اجتماعی است؛ باید شنیده شود تا وجود داشته باشد. هر چند دقیقه یک‌بار نامِ دردش را عوض می‌کند، سوزش، کشیدگی، تیر، قفل، لعنت. کلماتش روی پرده‌ی بین دو تخت می‌خورند و برمی‌گردند. زنِ همراهش، که معلوم نیست همسر است یا خواهر، با صدای آهسته اما پیگیر، شرحِ اقتصادِ رنج را می‌دهد این دکتر خوب است؟ بیمه چقدر می‌دهد؟ چند روز طول می‌کشد؟ کی می‌توانی راه بروی؟ در بیمارستان، هیچ دردی تنها نیست؛ هر درد یک دفترِ حسابداری هم دارد. مردِ تختِ بغلی از دردش می‌نالد، اما بیشتر از آن از این‌که ناگهان به کسی تبدیل شده که برای جابه‌جا شدن باید زنگ بزند. تحقیرِ واقعی، خودِ زخم نیست؛ وابستگیِ دقیقه‌به‌دقیقه است. زنگِ کنار تخت برای همین این‌قدر خوارکننده است، دکمه‌ای کوچک که شأنِ آدمی، استقلال، غرورِ شهری، و خاطره‌ی راه‌رفتنِ بی‌اجازه را در یک فشارِ کوتاه خلاصه می‌کند.

شب، بیمارستان به شهر شبیه‌تر می‌شود. روز مالِ پروتکل است؛ شب مالِ صداها. از انتهای راهرو چرخ‌های برانکارد می‌آید؛ صدایی شبیه کشیده شدنِ تاریخ روی موزاییک. آسانسور دهان باز می‌کند و می‌بندد. کسی دورتر سرفه می‌کند، سرفه‌ای که نه به ریه که به تنهایی مربوط است. تلویزیونِ دیواری بی‌صدا تصویر پخش می‌کند؛ مجری لب می‌زند، زیرنویس می‌دود، اما این بی‌صدایی از خودِ برنامه صادق‌تر است. جهانِ بیرون آن‌قدر پرحرف بوده که این‌جا فقط تصویرِ بی‌جانش مانده؛ بدنِ کلمه پس از مرگِ معنا.

سیگار، مسئله‌ای است که از پنجره شروع می‌شود. درِ بالکن بسته است، روی شیشه نوشته‌اند ممنوع. ممنوعیت در بیمارستان شکلِ اخلاقی به خود می‌گیرد، انگار نیکوکاریِ نهاد با ریه‌ی تو نسبتِ خویشاوندی دارد. اما عصر که می‌شود، مردی با سرِ پانسمان‌شده و دمپایی‌های آبیِ یکبارمصرف، آرام از راه‌پله پایین می‌رود. او به سیگار نیاز ندارد؛ به لحظه‌ای نیاز دارد که در آن هنوز بتواند علیه چیزی کوچک تصمیم بگیرد. در حیاطِ خدمات، کنار مخزنِ زباله‌های عفونی، چند نفر می‌ایستند: یکی با آنژیوکت در دست، یکی با سوند، یکی با ماسک که پایین کشیده شده، و دود بین‌شان مثل قراردادی بی‌امضا ردوبدل می‌شود. این صحنه از بسیاری از موعظه‌های سلامت راست‌گوتر است. انسان نه حیوانِ عاقل، که حیوانِ در محاصره است؛ و سیگار گاهی نه لذت، که شکلِ قابلِ حملِ لجاجت است. کام اول همیشه شبیه انتقام است؛ کام دوم شبیه اعتراف.

نسخه، کاغذی است که وانمود می‌کند از درد واقعی‌تر است. روی آن نام‌هایی نوشته‌اند که اگر بلند بخوانی، بیشتر به طلسم شبیه‌اند تا درمان، انوکساپارین، سلکوکسیب، پنتوپرازول، یخ هر چهار ساعت، فیزیوتراپی از ۱۴ روز بعد. داروخانه‌ی بیمارستان معبدِ نامقدس سرمایه و نجات است؛ جایی که درد، سرانجام، بارکد می‌گیرد. پشت شیشه، مردی با حوصله‌ ای به اندازه چای دپتون ۱۰۰ بار مصرف شده، نسخه را می‌گیرد، مهر می‌زند، برمی‌گرداند. او نه بی‌رحم است نه مهربان؛ فقط در میانه‌ی جریانِ عظیمِ نسخه‌ها فرسوده شده. فرسودگی از قساوت خطرناک‌تر است، چون حتی از تو متنفر هم نیست؛ فقط تو را اضافه می‌بیند. اضافه بودن، شکلِ مدرنِ رنج است.

ملاقات که شروع می‌شود، اتاق از بدن‌های ایستاده پُر می‌شود. میوه، آبمیوه، گلِ پلاستیکی، دعا، شوخی‌های بی‌جا، نصیحت، خاطره‌ی فلانی که عملش سخت‌تر بود، مقایسه، و آن همدردیِ پرسر و صدا که بیشتر به تصرف شبیه است تا تسلی. هر ملاقات‌کننده چیزی با خود می‌آورد جز آن‌چه لازم است یعنی سکوت.

روی صندلیِ فلزی کج می‌نشینند، پای سالمت را می‌بینند و فوراً سراغ پای خراب می‌روند؛ کنجکاوی همیشه به سمتِ زخم گرایش دارد. می‌گویند چیزی نیست، مردی، درست می‌شه»

؛ انگار مردبودن یک روشِ جوش‌خوردن باشد. بعضی‌ها با دست روی پای عمل‌شده می‌زنند، همان‌طور که آدم روی گلگیرِ ماشینِ تصادفی دست می‌کشد. مهرورزیِ بی‌دقت، یکی از رایج‌ترین اشکالِ خشونت است.

مادرها اما جور دیگری می‌ایستند. نه به زبان، به جاگیریِ بدن. چیزی را صاف می‌کنند، لیوان را جابه‌جا می‌کنند، گوشه‌ی پتو را می‌کشند، و با همین دخالت‌های کوچک می‌خواهند جهان را دوباره قابل‌تحمل کنند. عشق، اگر چیزی باشد، شاید همین جنگِ خاموش با بی‌نظمیِ اشیا باشد. با این‌همه، حتی این مراقبت هم گاهی بوی مالکیت می‌گیرد. بیمار بودن آدم را به میدانِ بازگشتِ اقتدارهای قدیمی تبدیل می‌کند: بخور، نخواب، زنگ بزن، چرا نگفتی، من می‌دونستم. زخم، فقط رباط را پاره نمی‌کند؛ مرزهای قدیمی را هم باز می‌کند.

غذا وقتِ خودش می‌رسد، دقیق، بی‌اشتباه، بی‌خاطره. برنجِ بی‌تصمیم، سوپِ ولرم، مرغی که انگار اول از مزه خلع شده بعد پخته شده. سینی را می‌گذارند روی میزِ چرخ‌دار؛ بشقاب‌ها مثل پرونده چیده شده‌اند. بیمارستان به تو یاد می‌دهد که تغذیه و لذت دو حکومتِ متفاوت‌اند. این‌جا بدن باید دوام بیاورد، نه اینکه شاد شود. قاشقِ پلاستیکی در سوپ فرو می‌رود و برمی‌گردد؛ مزه نه بد است نه خوب، فقط اداری‌ست. حتی گرسنگی هم در این‌جا شخصیتش را از دست می‌دهد.

دستشویی رفتن یک رساله‌ی کامل در بابِ کرامت است. تا قبل از عمل، راه‌رفتن را فعل نمی‌دانستی؛ زمینه بود، مثل هوا. حالا برای رسیدن به سرویس، باید جهان را دوباره اختراع کنی دست روی نرده، وزن روی پای سالم، عصا در زاویه‌ی درست، لوله‌ی سرم در دست دیگر، دمپایی که روی زمینِ صیقلی کمی لیز می‌خورد، نگاهِ کوتاهِ پرستار که وانمود می‌کند نگاه نمی‌کند. انسان وقتی راه‌رفتن را از دست می‌دهد، تازه می‌فهمد تمدن از پا شروع شده، نه از مغز. مغز پرحرف است؛ پا راست می‌گوید. هر قدم، جدلی‌ست میان ترسِ سقوط و تحقیرِ کمک خواستن. و وقتی در آینه‌ی دستشویی خودت را می‌بینی کله کچل، رنگِ پریده، دستبندِ بیمار، شلوارِ بیمارستان که به هیچ‌کس نمی‌آید می‌فهمی هویت چقدر به قامت وابسته بوده. قامت که خم شد، اسم‌ها هم شل می‌شوند.

فیزیوتراپیست‌ها از نژادِ دیگری‌اند نه مثل دکتر از بالا نگاه می‌کنند، نه مثل پرستار از کنار. آنان با حدِ درد معامله می‌کنند. می‌گویند باید خم بشه، و این باید از جنسِ دیگری‌ست؛ نه اداری، نه اخلاقی، بلکه مکانیکی. دستش را پشت زانو می‌گذارد، کمی فشار می‌دهد، و تمامِ متافیزیکِ اختیار فرو می‌ریزد. بدن تا جایی مالِ توست که هنوز با تو همکاری می‌کند. بعد از آن، تو بیشتر شبیه مترجمِ بدی هستی برای زبانی که مفصل‌ها به آن حرف می‌زنند. او می‌گوید نفس بکش، و تو می‌فهمی نفس هم فقط وقتی آگاهانه می‌شود که درد از حدی بگذرد. رستگاری در این‌جا نه معنا دارد نه شکوه؛ فقط پنج درجه خم‌شدنِ بیشتر است. پیروزی‌های بدن همیشه حقیر و دقیق‌اند.

در اتاق، پرده‌ی بین تخت‌ها چیزی از دیوار کم ندارد. بیمارستان با پرده نشان می‌دهد که حریم خصوصی در اصل یک افسانه‌ی پارچه‌ای‌ست. صدای جویدنِ تختِ بغلی، بوی پماد، گفت‌وگوی تلفنیِ آرام اما ناگزیر، ناله‌ای که می‌خواهد فروخورده بماند و نمی‌ماند، همه عبور می‌کنند. آدم‌ها در شهر سال‌ها کنار هم زندگی می‌کنند بی‌آن‌که از وجود هم بویی ببرند؛ این‌جا در دو روز به اندازه‌ی یک عمر از صدای بلعیدن، ریتمِ خواب، آستانه‌ی درد، و عادت‌های دستشوییِ هم باخبر می‌شوند. تمدن نازک‌تر از آن است که فکر می‌کردیم؛ کافی‌ست یک پرده بکشند و اسمش را اتاقِ مجزا بگذارند.

گاهی خدمتکار می‌آید و تی می‌کشد. حرکتِ او از همه فلسفی‌تر است. نه شرح می‌دهد، نه دلداری می‌دهد، نه نسخه می‌نویسد؛ فقط لکه‌ها را جابه‌جا می‌کند. آبِ خاکستری در سطل می‌چرخد، تی روی زمینِ لکه‌دار راه می‌رود، و تو می‌فهمی بسیاری از حقیقت‌ها نه کشف می‌شوند نه درمان؛ فقط موقتاً پاک می‌شوند تا شیفت بعد. تمدن، شاید پیش از آن‌که بر قانون و اخلاق بنا شده باشد، بر همین تکرارِ بی‌افتخارِ پاک‌کردن بنا شده. اما لکه همیشه چیزی از خود می‌گذارد. بیمارستان موزه‌ی لکه‌های نامرئی است.

و تحقیرهای کوچک پایان ندارند. اینکه وقتی می‌خواهی چیزی را از کیف برداری، باید از کسی بخواهی. اینکه بالش را نمی‌توانی دقیق همان‌طور که می‌خواهی تنظیم کنی. اینکه سوزنِ زیر پوست از خودِ زخم بیشتر آزارت می‌دهد اما کسی آن را جدی نمی‌گیرد چون در سلسله‌مراتبِ درد، جایگاهِ پایینی دارد. اینکه وقتی می‌خواهی از تجربه‌ات چیزی بگویی، دیگری فوراً نمونه‌ای بدتر می‌آورد، مثل کارمندی که برای شکایتِ تو پرونده‌ی بزرگ‌تری از کشو درآورده باشد. جهان نه با فجایع، که با همین خُردخُردها انسان را می‌سابد و می‌ساید...

با این‌همه، اشیا علیه این سایش شهادت می‌دهند. لیوانِ نیمه‌پر روی میز، ردِ انگشت روی شیشه‌ی پنجره، چینِ ملافه کنار زانو، جورابِ فشاری که تا نیمه لوله شده، قرصِ جاافتاده زیر تخت، عصایی که به دیوار تکیه داده و هنوز طرزِ ایستادن را به بدن دیکته می‌کند. حقیقت بیشتر در این‌هاست تا در جملاتی که درباره‌ی امید گفته می‌شود. امید کلمه‌ی مشکوکی‌ست؛ زیادی شبیه مُسکن است. آن‌چه واقعی‌تر است، همین پایداریِ بی‌زبانِ اشیاست، چیزی که می‌افتد، چیزی که فشار می‌آورد، چیزی که نگه می‌دارد، چیزی که شاهد می‌ماند.

بامدادِ آخر، وقتی هنوز ترخیص قطعی نشده اما همه‌چیز از پیش در حالِ جمع‌شدن است، اتاق حالتی شبیه خرابه‌ی موقت پیدا می‌کند. کیسه‌ها بسته شده، نسخه در کیف است، جوراب‌ها گم شده‌اند، تخت هنوز گرم است اما دیگر به تو تعلق ندارد. بیمارستان تعلق را از همان اول قرض می‌دهد. تو با زانویی که هنوز به آیینِ راه‌رفتن برنگشته، آهسته می‌نشینی و به نورِ لبه‌ی پنجره نگاه می‌کنی. شهر بیرون، با آن همه بوق و آسفالت و کار و کافه و دود، ناگهان نه آزاد که فقط گسترده به نظر می‌رسد. آزادی، بعد از عمل، دیگر ایده نیست؛ وزن‌انداختنِ بی‌فکر روی دو پاست. فلسفه اگر از جایی باید شروع شود، از همین‌جا، از ناتوانیِ یک زانو در اطاعت از فرمان‌های بزرگ.

بعد تو را با ویلچر تا در خروج می‌برند. این آخرین طنزِ نهاد است، حتی اگر بتوانی چند قدم راه بروی، باز باید بنشینی تا خروجت شکلِ قانونی پیدا کند. نگهبان نگاهی به برگه می‌اندازد، در باز می‌شود، هوا عوض می‌شود. بیرون، سیگارِ اولِ مردی که مرخص شده بوی رستگاری نمی‌دهد؛ بوی ادامه می‌دهد. و ادامه، از همه‌چیز رادیکال‌تر است. نه پیروزی‌ست، نه معنا، نه آشتی. فقط این است که بدن، با همه‌ی خیانت‌هایش، دوباره به جهانِ سطوح، پله‌ها، پیاده‌روها، تاکسی‌ها، و نگاه‌های بی‌اعتنا بازگردانده می‌شود. جهان تو را پس می‌گیرد، بی‌آن‌که چیزی از تو فهمیده باشد.

و شاید همین کافی‌ست که زانو هنوز ورم دارد، بخیه می‌کشد، تخت بغلی هنوز غر می‌زند، پرستار هنوز عدد می‌خواهد، دکتر هنوز جمله را نصفه می‌بُرد، ملاقات‌کننده هنوز سکوت را نمی‌شناسد، سیگار هنوز از ممنوعیت مزه می‌گیرد، و اشیا هنوز صبورانه کنار دیوار ایستاده‌اند و حقیقت را به زبانِ وزن، بو، اصطکاک و فاصله حمل می‌کنند. انسان هرچه بیشتر حرف می‌زند، کمتر می‌فهمد. اما یک عصای تکیه‌داده به دیوار، از بسیاری کتاب‌ها دقیق‌تر می‌گوید که هستی یعنی چه، یعنی اتکایی موقت، تعادلی مشروط، و سقوطی که فقط فعلاً اتفاق نیفتاده است.

بیمارستانخاطرهدکترپرستار
۴۹
۱۴
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید