در گذرگاهی که از میانِ بازارِ کهنهی شهر میگذشت و به میدانِ ساعت میرسید، مردی هر غروب با گامی چنان سنجیده راه میرفت که گویی نه از سنگفرش عبور میکند، بلکه از روی حافظهی فرسودهی چیزها میگذرد... او را کمتر کسی میشناخت، با آنکه بسیاری او را دیده بودند؛ زیرا دیدنِ یک چهره آسانتر است تا شناختنِ نسبتی که آن چهره با خاموشیِ پیرامونش دارد... دکان داران رشت به او همچون یکی از عابرانِ بیکارِ عصر نگاه میکردند، کودکان او را مردی میپنداشتند که چیزی را گم کرده و هنوز نمیداند چه چیز را و پیرزنان در پیاده رویشان به کلاهش نظر میدوختند و میگفتند این جنسِ کلاه دیگر دوخته نمیشود. اما حقیقت آن بود که او نه چیزی را گم کرده بود و نه در پیِ یافتنِ چیز معینی بود؛ کارِ او آن بود که در ازدحامِ اشیا، آن نسبتِ نادیدنی را بجوید که میانِ فرسودگی و وقار برقرار میشود، میانِ سقوط و ایستادگی، و میانِ خاکی بودنِ آدمی و آن تمنای مبهم که او را وامیدارد از حدِ صرفِ بقا فراتر برود... اگر کسی میپرسید چه میکند، شاید بهترین پاسخ این بود که او ردِّ شرافت را در چیزهایی میجست که دیگر کسی شایستهی تأمل نمیدانست...
شهر در آن سالها عادت کرده بود هرچیز را با قیمتِ آن بفهمد. نان را با وزنش، پارچه را با بافتش، آدمی را با سودی که از او برمیآمد و حتی غم را با مدتزمانی که میتوانست کار را تعطیل کند... در چنین شهری، فضیلتی که به کارِ حسابگری نیاید، بزودی به افسانهای خندهدار بدل میشود و شرافت، بیش از همه، در خطرِ چنین ابتذالی است، زیرا نه مثلِ نان سیر میکند، نه مثلِ زر میدرخشد، نه چون منصب فرمان میراند و نه همچون ترس بیدرنگ اطاعت میآفریند... شرافت از آن چیزهایی است که تنها از دسترفتگیِ آن آشکار میشود؛ همانگونه که آدمی تا وقتی بیدرد نفس میکشد، از دستگاهِ شگفتِ درونش بیخبر است... شهر نیز تا وقتی چند نسل پیاپی، بیآنکه بدانند، بر تهماندهی شرم و متانت و وفاداریِ گذشتگان تکیه میزند، میپندارد این همه خاصیتِ طبیعیِ زندگیِ جمعی است. اما روزی که دیگر کسی برای کلمهاش زیانی نپردازد، برای نگاهش حدی نگه ندارد، برای دستش خویشتنداری نیاموزد و برای دلش قانونی جز میل نشناسد، آنگاه روشن میشود که آن هوای نامرئی که معاشرتِ آدمیان را قابلِ تحمل میکرد، نه از طبیعت، که از ریاضتِ خاموشِ نسلی به نسلِ دیگر برخاسته بود...
آن مرد، در یکی از همین غروبها، کنارِ دکانِ ساعتسازی ایستاد. در ویترین، ساعتهایی قرار داشت که بیشترشان از کار افتاده بودند و تنها به قصدِ فروشِ هیبتِ زمان نگه داشته شده بودند... پاندولِ یکی تکانی کوتاه میخورد و باز میایستاد، عقربههای دیگری بر ساعتی نامعلوم یخ زده بودند. او در شیشهی غبارگرفته، انعکاسِ خود را دید، اما نه آنگونه که آیینه صورت را بازمیگرداند؛ بلکه چنان که زمان، آدمی را به خودِ او بازمیگرداند، با تأخیر، با خراش، با حذفِ بخشهایی و تأکیدِ بیرحمانه بر بعضی خطوط... همانجا بود که پیرمردِ ساعتساز، که دستی لرزان اما نگاهی بیلرزه داشت، از اندرون بیرون آمد و بیمقدمه گفت چیزی که میگردی اینجا نیست؛ اینجا فقط آنچیزهاییست که خیال میکنند زمان را اندازه میگیرند، حال آنکه خودشان باقیماندهی شکستِ آناند...
مرد لبخندی نزد، زیرا از آن دست آدمیان نبود که هر جملهی نافذی را با تصدیقِ فوری پاداش دهند. گفت شاید من هم از همین باقیماندههایم... پیرمرد پاسخ داد، نه. باقیماندهها خاموشاند. تو به چیزی گوش میدهی... و مرد، که عادت داشت پرسشهای مهم را نه با جواب که با امتداد دادنِ سکوت پی بگیرد، ساکت ماند. در سکوتِ میانشان، صدای فروشندهای از دور میآمد که پارچهای ارزان را چنان میستود که گویی از شکوهِ یک سلسلهی منقرض سخن میگوید و صدای لنت ماشینی که در کوچهی کناری میگذشت، با نالهی فلزیِ کرکرهای نیمهپایین آمیخته بود. شهر همیشه از همین جنس صداها ساخته میشود، نه از آوازهای بزرگ، که از اصطکاکهای ریزِ هزار نیروی کوچک که هرکدام میخواهند چیزی را بفروشند، پنهان کنند، دوام آورند یا از انهدامی نامعلوم جان به در برند...
پیرمرد او را به اندرونِ دکان برد. اتاقی باریک بود با قفسههایی مملو از چرخدنده و فنر و صفحههای شمارهگذاری شده. در گوشهای، میزی قرار داشت که رویش پارچهای سبز پهن بود و بر آن ذرهبینی، پیچگوشتیهای ظریف و ساعتِ جیبیِ بازی دیده میشد. پیرمرد گفت آدمها خیال میکنند شرافت مثلِ نشانِ سینه است؛ چیزی که به آدم الصاق میشود و اگر برق بیندازیاش میدرخشد. اما شرافت بیشتر به فنرِ این ساعت میماند. دیده نمیشود، اما اگر کششِ درست نداشته باشد، همهچیز یا میخوابد یا دیوانهوار میدود... بعد با نوکِ انبر، فنری باریک را بلند کرد که در نورِ چراغ لرزید، چنانکه گویی از خودِ نور نازکتر است... بیشترِ بدبختیهای بشر از آنجاست که میخواهد یا اصلاً کششی نداشته باشد، تا هیچگاه درد نکشد یا آنقدر سخت شود که با نخستین فشار بشکند. شرافت نه بیدردیست و نه تصلب. نوعی نسبت است، نسبتِ نیرو با حدّ خویش...
مرد آن واژه را در دل تکرار کرد، نسبت... او سالها بود میدانست که فسادِ جان، اغلب نه در ضعفِ مطلق که در بیتناسبی رخ میدهد. آدمی ممکن است نیرومند باشد و پست، مهربان باشد و خوار، باهوش باشد و رذل، صبور باشد و بیروح... آنچه شرافت را از این اجزا جدا میکند، جمعِ سادهی صفات نیست؛ بلکه نظمی درونی است که به نیرو اجازه نمیدهد به وقاحت بلغزد، به رنج اجازه نمیدهد به خودترحمی تبدیل شود، و به سکوت اجازه نمیدهد که نامِ ترس بر خود نگذارد. شرافت، اگر کسی بخواهد آن را نه چون موعظه، که چون ساختارِ جان بفهمد، چیزی است از جنسِ معماریِ باطنی؛ آرایشی از تمایلات، غرایز، بیمها، اشتیاقها و خودآگاهی، که در آن هیچ نیرویی حذف نمیشود، اما هیچیک نیز حقِّ استبداد نمییابد و شاید از همین روست که آدمهای شریف اغلب ساده به نظر میآیند، چون آن جنگِ پیچیدهای را که درونشان به آتشِ خاموش ادامه دارد، به نمایش نمیگذارند. سادگیِ آنان نتیجهی فقرِ درون نیست؛ ثمرهی انضباطیست که آشوب را از درون بیرون نمیریزد...
در آن اتاق، کنارِ ساعتهای ازهمگسسته، مرد به یادِ صحنهای افتاد از سالهای دور، زمانی که کودک بود و پدرش هنوز زنده. زمستانی سنگین بود و نان کمیاب. همسایهای، که از فرطِ تنگدستی چهرهاش همچون کاغذِ مچالهشده خشک و نازک شده بود، شبی به درِ آنان آمد و گفت اشتباهی در حسابِ بازار رخ داده و مبلغی بیش از آنچه حقش بوده به او دادهاند. مادرِ مرد، که در آن سالها هر سکه را پیش از خرجکردن با انگشتانش لمس میکرد تا واقعیتِ آن را باور کند، با ناباوری به او نگریسته بود. آن مبلغ میتوانست سه روز آنان را از اندیشیدن به گرسنگی معاف کند... اما همسایه، با گونههایی فرورفته و دستهایی کبود، گفت اگر این پول را نگه دارم، نان میخرم، اما دیگر نمیتوانم نان را با دهانِ خودم بخورم... کودک آن زمان معنای این جمله را نفهمیده بود. تصور میکرد دهان، دهان است و نان، نان؛ هرکه گرسنه باشد میخورد. سالها بعد دانست که آدمی فقط با دهانش غذا نمیخورد؛ با تصوری که از خود دارد نیز میخورد و اگر آن تصور فروبریزد، لقمه در گلوی او به چیزی میانِ خاکستر و تهمت بدل میشود...
از همانجا باید آغاز کرد، شرافت پیش از آنکه نسبتی با چشمِ دیگران داشته باشد، نسبتِ آدمیست با امکانِ سکونت در خویش. بسیاری از مردم آبرو را با شرافت اشتباه میگیرند، چون هر دو به ظاهرِ زندگیِ اخلاقی شباهت دارند. اما آبرو کالایی اجتماعی است؛ در ویترینِ نگاهها زیست میکند، از شایعه زخم میخورد و با تعریف ترمیم میشود. شرافت، برعکس، در تاریکی نیز کارِ خود را میکند. آبرو را میتوان با مهارت، ثروت، تبار یا ترسِ دیگران حفظ کرد؛ شرافت را نه. آبرو میپرسد اگر بدانند چه میشود؟ شرافت میپرسد اگر خودم بدانم چه؟ و این پرسشِ دوم، پرسشیست که آدمی را به پنهانترین محکمهی وجودش میبرد؛ جایی که نه تشویق میتواند حکمش را نرم کند، نه فقر میتواند آن را لغو کند، نه تنهایی میتواند از اعتبارش بکاهد. از این رو، کسی که شرافت دارد، غالباً در چشمِ جهان یا احمق به نظر میرسد یا متکبر یا بیفایده؛ زیرا جهان سودِ فوری را بهتر از انسجامِ باطنی میفهمد...
پیرمرد، ساعتِ جیبی را بست و گفت هر ساعت، اگر درست کار کند، شکلِ خاصی از اطاعت را در خود دارد. عقربه، چرخدنده، فنر؛ هر کدام تا جایی میروند و از آنجا بیشتر نمیروند. اما این اطاعت از ضعف نیست؛ از هماهنگی است. آدمیِ بیشرافت را اگر نگاه کنی، میبینی همهچیز در او میخواهد بیشتر از سهمِ خود باشد، میل میخواهد قانون شود، ترس میخواهد عقل شود، رنج میخواهد حقیقت شود و غرور میخواهد جانشینِ ارزش گردد... مرد به این اندیشید که واقعاً رذیلت، بیش از آنکه سیاهیِ یکسره باشد، نوعی اغتشاشِ مراتب است. دروغ فقط خلافِ واقع گفتن نیست؛ گاه آن است که آدمی به زخمی موقت شأنِ سرنوشت، به کامی زودگذر نامِ حق و به ناتوانیِ خویش عنوانِ حکمت بدهد... در چنین اغتشاشی، جان دیگر نمیتواند تفاوتِ میانِ آنچه هست و آنچه میخواهد باشد را تاب بیاورد، پس شروع میکند به جعلِ پیوستهی خویش. شرافت، در این معنا، توانِ تحملِ این فاصله است، فاصلهی دردناکِ میانِ واقعیتِ خود و افقی که خود را به سوی آن میکشد، بیآنکه برای پر کردنِ این فاصله به فریب متوسل شود...
وقتی از دکان بیرون آمد، هوا رو به تاریکی رفته بود. چراغهای خیابان یکییکی روشن میشدند و در گودیِ چالههای آب، تصویری لرزان از خود میافکندند. او از کنارِ کتابفروشیِ کوچکی گذشت که همیشه نیمهخالی بود، گویی مردم دیگر برای خریدنِ چیزی که مستقیماً به خوردن و پوشیدن و بالا رفتن از نردبانِ روزگار مربوط نیست، حوصلهای ندارند... پشتِ شیشه، نسخهای کهنه از کتابی بینام باز مانده بود و باد، از روزنهای در درگاه، برگهایش را اندکاندک میجنباند. او بیاختیار ایستاد، نه برای کتاب، که برای آن حرکتِ کوچک... چه بسیار حقیقتها که به صورتِ همین لرزشهای جزئی بر ما مکشوف میشوند، نه در قالبِ فریادهای بزرگ. شرافت نیز اغلب در صحنههای کوچک خود را نشان میدهد، در آن لحظه که دست میتواند چیزی را بردارد و برنمیدارد؛ زبان میتواند تحقیر کند و نمیکند؛ چشم میتواند خویشتن را به خواری عادت دهد و سر باز میزند یا دل میتواند از رنجِ خویش برای تحمیلِ زنجیر بر دیگری بهره بگیرد و امتناع میورزد. از همین امتناعهای کوچک است که سیمای بزرگِ جان ساخته میشود. آدمی نه با تصمیمهای قهرمانانهی نادر، که با عادتهای خاموشِ روزانه شکل میگیرد و اگر این عادتها آلوده باشند، هیچ لحظهی باشکوهی قادر نیست پسآب نهفته را تا ابد بپوشاند...
در میدانِ ساعت، جمعیتی گردِ مردی جمع شده بود که از تقدس جعبهای چوبی برای مردم سخن میگفت. صدا بلند بود، دستها پرحرکت، واژهها درخشان و تهی. او از افتخار، عظمت، اصالت، ریشهها و ارزشها میگفت، چنانکه کاسب از حراجِ پایانِ فصل... مردی که از دکانِ ساعتساز آمده بود، لحظهای ایستاد و به چهرهها نگریست. برخی با شور گوش میدادند، بعضی فقط برای تماشا آمده بودند، عدهای نیز آنجا بودند چون ازدحام خود نوعی جاذبه دارد. چیزی در این منظره برایش آشنا و در عین حال نفرتانگیز بود، اینکه هرگاه شرافت از جانها عقبنشینی میکند، زبانها آن را بیشتر خرج میکنند. هرچه گوهر کمتر باشد، نامش بر سرِ بازار بیشتر میافتد. کسانی که حقیقتاً شریفاند، معمولاً از شرافت کمتر حرف میزنند، زیرا آن را موضوعِ خطابه نمیدانند؛ باری میدانند که باید بیصدا به دوش کشید. اما آنکه درونش از آن خالیست، به ناچار نشانههایش را روی پرچمها و دهانها میچسباند، تا خلأ را با پژواک بپوشاند...
او از جمعیت دور شد و به کوچهای پیچید که خانهها در آن کوتاهتر و قدیمیتر بودند. از پنجرهای نیمهباز، بوی عدسی میآمد. در آستانهی خانهای، دختری نوجوان نشسته بود و لباسی پاره را وصله میزد. سرش پایین بود و با دقتی آرام نخ را از سوراخهای ریز عبور میداد. مرد نمیدانست چرا این صحنه، بیش از تمامِ آن فریادهای میدان، به تأمل وادارش کرد. شاید چون شرافت پیوندی پنهان با ترمیم دارد. آنجا که زندگی پاره میشود، آدمی دو راه دارد، یا بگذارد شکاف گسترش یابد و سپس آن را با زرقوبرقِ بیرونی پنهان کند یا بنشیند و در سکوت، با انگشتانِ خود، پارگی را بخیه زند، هرچند بخیه از دور پیدا باشد. شرافت همین میلِ دوم است، رضایت ندادن به فروپاشی، بیآنکه از نقصِ ترمیم شرمسار باشی. شریف بودن یعنی ترجیح دادنِ وصلهی صادقانه بر جامهی پرزرقِ دزدی. یعنی دانستنِ اینکه زیباییِ راستین گاه نه در بیعیبی، که در نحوهی حملِ نقص است...
او به خانهی خود بازگشت؛ خانهای در طبقهی دومِ ساختمانی قدیمی، با راهپلهای با نرده های چوبی که در هر گام آه میکشید. اتاقش ساده بود، میزی، چراغی، چند قفسه کتاب، صندلیای که دستهی راستش ترک برداشته بود و پنجرهای رو به پشتبامها. بر میز کاغذهایی پراکنده بود، یادداشتهایی کوتاه از مشاهداتِ روزانه، بلیتی کهنه، جملهای نیمهتمام، توصیفِ دستی که لرزیده بود، رنگِ یک درِ پوسیده پس از باران و طرحی از چهرهی مردی که شاید هیچگاه دوباره دیده نمیشد... او از آنگونه نویسندگانی بود که به جایِ ساختنِ جهان از مفاهیمِ بیجسم، از خردهریزههای واقعیت پلی به سوی اندیشه میزنند، زیرا میدانست حقیقت، اگر بخواهد در زبان زنده بماند، باید از مادهی جهان عبور کند. واژهای که بوی چوبِ خیس و زنگِ فلز و خاکِ عصر ندهد، برای او هنوز نارس بود...
نشست و چراغ را روشن کرد. نور، دایرهای زرد روی کاغذ انداخت. او میخواست دربارهی شرافت بنویسد، اما میدانست که شرافت از آن موضوعاتیست که اگر مستقیم به آن حمله کنی، یا به موعظه میلغزد یا به تعارف. باید از کنارِ آن گذشت، همچون نزدیک شدن به حیوانی وحشی که با نخستین شتاب میگریزد. پس نوشت، شرافت، شاید، نامِ آن لحظهایست که انسان تصمیم میگیرد اجازه ندهد رنج او را از صورتِ خویش بیندازد... بعد قلم را زمین گذاشت، زیرا حس کرد جمله هنوز خام است، هنوز بیش از آنکه کشف باشد، ادعاست. آنگاه از جا برخاست و پنجره را گشود. هوای شب با بوی زغال و رطوبت بالا آمد. در پشتبامِ روبهرو، زنِ همسایه ملحفهای را که دیر شسته بود جمع میکرد؛ آرام، بیشتاب، با آن اقتصادِ حرکتی که زندگیِ دشوار به بدن میآموزد... او باز اندیشید که شرافت چیزی از جنسِ سبکِ حرکت نیز هست. نه فقط آنچه میکنیم، که چگونه میکنیم... انسانِ بیشرافت حتی اگر کارِ درست انجام دهد، غالباً در آن شتابی هست، ولع و حرصی، خودنماییای یا محاسبهای که فعل را از درون میپوساند... اما آنکه شرافت دارد، در عادیترین کنشهایش نیز نوعی وزنِ نامرئی حمل میکند؛ انگار هر حرکت را از صافیِ معیاری درونی عبور داده باشد...
باز نشست و این بار نوشت، شرافت، هنرِ در اختیار داشتنِ نیروست، بیآنکه نیرو در اختیارِ خودخواهی قرار گیرد... این جمله به حقیقت نزدیکتر بود، اما هنوز همهچیز را نمیگفت. زیرا شرافت فقط مهار نیست. اگر تنها مهار بود، از سنگ و آهن نیز میشد انتظارش را داشت. شرافت باید نوعی آری نیز در خود داشته باشد؛ آری به صورتی از بودن که آدمی به خاطرش حاضر است از سودی بگذرد، تنهاییای را تاب بیاورد و حتی گاهی شکست بخورد. آنجا که هیچ عشقِ مثبتی به شکلی از والایی نباشد، مهار به خشکی و کینه بدل میشود. پس مسئله نه سرکوبِ نیرو، که تعالیِ آن است؛ نه محروم کردنِ جان از اشتیاق، که آموختنِ جهت... همان نیرویی که در انسانی میتواند به صورتِ تحقیر، سلطه، تجاوز و خودستایی بیرون بریزد، در انسانی دیگر به صورتِ وقار، بخشندگی، آفرینش و وفاداری متجلی میشود... موادِ خام، چندان متفاوت نیستند؛ تفاوت در ترکیبِ آنهاست، به قول اسپینوزا در هندسهی روح... از این رو، شرافت را نمیتوان فقط با احکامِ بیرونی آموزش داد. باید در باطنِ انسان، سازمانی از عواطف و اندیشهها پدید آید که خیر را نه چون تکلیفِ بیگانه، بلکه چون شکلِ افزونتر و نیرومندترِ بودن تجربه کند...
ساعتی بعد، وقتی سکوتِ شب غلیظتر شد و خانههای اطراف یکییکی در تاریکیِ پشتِ پنجرهها فرو رفتند، او به یادِ مردی افتاد که سالها پیش در ایستگاهِ قطار دیده بود، سربازی بازگشته از خدمت، با بازویی باندپیچیشده و چمدانی سبک. قطار تأخیر داشت و مردم بر نیمکتها خسته و بدخلق بودند. زنِ میانسالی تصادفاً کیفِ پولی را روی زمین انداخت، بیآنکه متوجه شود. سرباز آن را دید، خم شد، برداشت و لحظهای در دست نگه داشت. در آن مکثِ کوتاه، چیزی از سرنوشتِ اخلاقیِ او فشرده شده بود، فقرِ آشکار، خستگی، زخمی که شاید برایش جبرانی در کار نبود، جمعیتی که هیچکس بر او نظر نداشت و امکانِ ربودنِ چیزی کوچک از جهانی که چهبسا بسیار از او ربوده بود. سپس سرباز آرام قدم برداشت، کیف را به زن رساند و بیهیچ کلامی برگشت. زن فقط سرسری تشکری کرد. او از تشکرِ کافی محروم ماند، از پاداش نیز. اما در همان لحظه، چیزی را از دست نداد که اگر از دست میداد، تمامِ غنائمِ ممکن نمیتوانست جای آن را پر کند. اینجاست که شرافت، چهرهی راستینِ خود را نشان میدهد، نه در صحنههایی که جهان آمادهی کفزدن است، بلکه در لحظههایی که جز خودِ آدمی کسی ناظر نیست و با این همه او زندگی را طوری رقم میزند که گویی کلِ هستی در آن نقطه متمرکز شده است...
بسیاری میگویند چنین رفتاری ناشی از تربیت است، بعضی میگویند از ایمان، بعضی از عادت، بعضی از منش... همه تا حدی راست میگویند و در عین حال هیچکدام به عمقِ مسئله نمیرسند. زیرا شرافت، پیش از آنکه محصولِ دستور باشد، نتیجهی کیفیتِ خاصی از ادراک است. آنکه شرافت دارد، جهان را صرفاً مجموعهای از اشیای سودمند نمیبیند؛ او در هر کنش، تصویری از کلِ خویش را نیز میبیند. برای او عمل، فقط وسیلهای برای رسیدن به نتیجه نیست؛ مکانیست که در آن جان، خود را شکل میدهد. دیگران از او میپرسند که در این کار چه نصیبی بردی؟ و او، اگر بخواهد صادق باشد، باید بگوید نوعِ حضور داشتنم را... این پاسخ برای حسابگران پوچ است، چون آن را نمیتوان در جیب گذاشت. اما حقیقتِ انسانی، اغلب دقیقاً در همان چیزهایی نهفته است که جیب از حملِ آنها عاجز است...
او نوشت و نوشت و کلمات آهسته، نه چون سیلاب، که چون قافلهای در مه، از درونش عبور کردند... نوشت که شرافت نه تزئینِ اخلاق، که اسکلتِ آن است؛ نه تظاهر به پاکی، که توانِ زیستن با چشمانی باز در میانِ آلودگی، بیآنکه آلودگی را به اصلِ جهان تبدیل کنی. نوشت که شرافت، دشمنِ ناامیدی نیز هست، زیرا ناامیدی اغلب بهانهایست برای هر پستی، وقتی کسی باور کند هیچ چیز ارزشِ پاسداری ندارد، به زودی خودش نیز چیزی برای پاسداری نخواهد داشت... اما شرافت، حتی در ویرانی، بر باقیماندهای تکیه میکند؛ بر این یقینِ صامت که هرچند جهان ممکن است عدالت را تضمین نکند، انسان همچنان موظف است صورتِ خویش را از دستبردِ ابتذال حفظ کند. این وظیفه از بیرون تحمیل نشده؛ از خودِ امکانِ انسانی بودن برمیخیزد. آنکس که شرافت را وانهاده، شاید زنده بماند، شاید کامیاب شود، شاید بر دیگران برتری هم یابد؛ اما دیگر به تمامی انسان نیست، زیرا میانِ نیروی زیستن و شأنِ زیستن جدایی افکنده است...
نیمهشب که گذشت، چراغ همچنان روشن بود و او حس کرد متن دیگر فقط دربارهی شرافت نیست؛ خودِ متن نیز به آزمونی برای شرافتِ نوشتن تبدیل شده است... آیا میتوان دربارهی چیزی چنین لطیف و عظیم نوشت بیآنکه آن را به نمایش بدل کرد؟ آیا میتوان به جایِ ستایشِ پر زرق و برق، ساختارِ پنهانِ آن را نشان داد؟ او فهمید که نویسنده نیز تنها وقتی به موضوعش وفادار میماند که از وسوسهی اغراقِ توخالی بگذرد. شرافتِ زبان آن است که بیش از آنچه حقیقتش تاب میآورد، بر آن آرایه نبندد و با اینهمه، حقیقتِ والاتر همیشه اندکی مازاد میطلبد؛ نه دروغ، بلکه شدتی در بیان که بتواند عمقِ تجربه را به سطحِ واژه بیاورد. پس او کوشید زبانی بیابد که هم تیز باشد و هم فروتن، هم بُرنده و هم شکیبا؛ زبانی که نه از رنج بگریزد، نه از قدرت، نه از پیچیدگی، و نه از سکوت...
پیش از سپیده، هنگامی که مرزِ شب و صبح هنوز به رنگی خاکستری و نامطمئن بر شیشهها نشسته بود، سرانجام نوشت شرافت آن نیست که انسان هرگز نیفتد؛ آن است که در افتادن نیز به زمین اجازه ندهد معنای او را تعیین کند. آن نیست که زخمی نشود؛ آن است که زخم، زبانِ او را به دروغ و دستش را به دزدی و نگاهش را به فرومایگی تعلیم ندهد. آن نیست که از جهان شکست نخورد؛ آن است که شکست، او را از نسبتِ درستِ خویش با نیرو، میل، ترس، حقیقت و دیگران بیرون نیندازد... شرافت، آخرین شکلِ آزادیِ آدمیست در جهانی که تقریباً همهچیز را میتوان از او گرفت... وقتی این جمله را تمام کرد، احساس نکرد به نتیجهای نهایی رسیده؛ بلکه تنها حس کرد اندکی به منطقهای نزدیک شده که در آن کلمات، کمتر خیانت میکنند...
سپیده که زد، شهر آرامآرام از زیرِ خاکسترِ شب برخاست... صدای جاروی رفتگر در کوچه پیچید، تنور نانوایی آتش گرفت، پنجرهها یکییکی روشن شد. مرد به خیابان آمد. جهان همان بود که بود، سنگفرشهای ترکخورده، صورتهای خوابآلود، دادوستدِ بیپایان، شتاب، نیاز، فریب، محبتهای کوچک، قساوتهای بیعلت... هیچ معجزهای رخ نداده بود. شرافت نیز هرگز جهان را یکباره نجات نمیدهد. کارِ آن نجاتِ تدریجیِ شکلِ انسان است از درونِ شرایطی که پیوسته میخواهند او را به چیزی کمتر از خود بدل کنند. مرد از کنارِ همان میدان گذشت، از کنارِ همان دکانها و حس کرد چیزی در نگاهش اندکی دگرگون شده است، او اکنون بهتر میدانست که چرا بعضی چهرهها، با همهی فقر، خاموش نمیشوند؛ چرا بعضی دستها، با همهی پینه، از التماسِ پست دور میمانند؛ چرا بعضی صداها، با همهی لرزش، هنوز صافاند. زیرا شرافت، پیش از آنکه صفتِ اشخاص باشد، نوعی نور است که از ترتیبِ درستِ نیروها در جان برمیخیزد. نوری که شاید کمسو باشد، اما اگر باشد، آدمی را از درون مرئی میکند...
انسان شریف کسی نیست که جهان او را ستوده باشد، بلکه کسیست که در هیاهوی بازارِ سود و ترس و تظاهر، هنوز جایی در درونِ خود دارد که فروخته نشده، ترسانده نشده و با هیچ منفعتی مبادله نشده است. آنجا، در آن حجرهی بیصدا، او با چیزی زندگی میکند که نه میتوان لمسش کرد و نه مصادرهاش؛ چیزی که از جنسِ قانونِ زندهی جان است. هرچه بیرون بیشتر ویران شود، ارزشِ آن حجره بیشتر میشود. و اگر روزی همهچیز از هم بپاشد از خانهها، نهادها، پیمانها، نامها تا جانها، جهانها، رابطهها، باز هم شاید همین حجرهی نامرئی آخرین جایی باشد که انسان در آن هنوز انسان بماند. شرافت نامِ همان حجره است؛ همان اتاقِ درونی که باید هر روز ساخت، هر روز روبید، هر روز از هجومِ گرد و غبارِ مصلحت و دروغ و خستگی حفظ کرد. هرکس آن را داشته باشد، حتی اگر تهیدست و تنها و بینام بمیرد، چیزی را نگاه داشته که از بسیاری پیروزیها بزرگتر است و هرکس آن را ببازد، هرچند جهان را به زانو درآورد، در بنیادیترین معنا، پیشاپیش از دست رفته است...