
این صورتبندی، از بهشت تا مترو امتداد دارد...
در ایده بهشتِ زبان، کلمه هنوز از شیء جدا نشده بود. نام، صرفاً دلالت نمیکرد؛ احضار میکرد. زبان، اشارهای بیرون از خود نبود، بلکه خودِ فعلِ آفرینش بود. نیتِ سخنگو بیواسطه به تحققِ عینی میانجامید؛ گویی میان خواستن، گفتن و بودن هیچ فاصلهای وجود نداشت. در این افق، زبان نه ابزارِ بیان، بلکه نفسِ ظهور بود. همان تصویری که هم در اسطورههای آفرینش بازتاب دارد، آنجا که «خدا گفت: روشنایی بشود» و روشنایی شد و هم در خیالِ زبانِ نخستین، زبانِ آدمی پیش از سقوط؛ زبانی که در آن، نام هر چیز با حقیقتِ آن چیز منطبق بود...
چنانکه در انجیل یوحنا آمده است:
«در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود.
همان در آغاز نزد خدا بود.
همه چیز به وسیلهی او آفریده شد و به غیر از او چیزی آفریده نشد.»
در این تلقی، کلمه نه نمایندهی جهان، بلکه بنیانِ خودِ جهان است. زبان هنوز به تبعید نرفته، هنوز از هستی رانده نشده، هنوز نشانهای فقیر برای اشاره به چیزی غایب نیست. زبان، حضور است...
اما با هبوطِ انسان به دنیا (دنیا اگر به معنای لغویاش بازگردیم، همان پستی و فرود است) این یگانگی از هم میپاشد. زبان از شیء جدا میشود، کلمه دیگر خودِ چیز نیست، فقط نشانهای است که به آن ارجاع میدهد. از اینجا به بعد، انسان در جهانی زندگی میکند که در آن میان دال و مدلول، میان لفظ و معنا، میان تجربه و بیان، شکافی افتاده که بهسادگی پرشدنی نیست. و شاید یکی از ریشهایترین بیقراریهای متافیزیکی بشر نیز دقیقاً از همینجا آغاز میشود, از اینکه دیگر نمیتواند با گفتن، جهان را احظار کند؛ فقط میتواند به غیابش اشاره کند.
البته راهِ نجات هم (اگر نجاتی در کار باشد) باز از دل همین زبان میگذرد. تناقض دقیقاً همینجاست، همان چیزی که ما را از حضور رانده، تنها مجرای بازگشت نیز هست. رنجِ بشر، رنجِ موجودیست که محکوم است با ابزارِ جدایی، بهدنبالِ وحدت بگردد. از همینرو، بسیاری از چیزهایی که ما در سطحِ روزمره با آنها زیست میکنیم، مثل «قلب»، یا «دوستت دارم» اگر خوب دقت کنیم، بیش از آنکه گزارههایی ساده باشند، استعارههایی فشرده از آرزوی همزبانیاند؛ تلاشی برای آنکه دو سوژه، ولو برای لحظهای، از زندانِ خصوصیِ تجربههایشان بیرون بیایند و در افقی مشترک یکدیگر را لمس کنند.
وگرنه پیروی از قلب مدتهاست که بیشتر به شوخی شبیه است تا به یک امکان واقعی. انسانی که از دلِ عقلانیتِ ابزاری، انضباطِ صنعتی، و بعد هم از دلِ بروکراسی، تکنولوژی و سرمایهداریِ متأخر عبور کرده، دیگر حتی فرصتِ خندیدن به این شوخی را هم ندارد. قلب، در این جهان، نه خاموش شده، بلکه در هیاهوی بیپایانِ سود، کارکرد، نمایش و خودشیفتگی، سانسور شده است. کسی صدایش را نمیشنود، چون همه مشغولِ پخشِ صدای خودشاناند.
در این میان، پروژههایی مثل اسپرانتو جذاب میشوند. اسپرانتو، این زبانِ فراساختهی بینالمللی که زامنهوف در ۱۸۸۷ برای تسهیلِ ارتباطِ جهانی و ایجادِ فهمِ متقابل میان فرهنگها طراحی کرد، از یک امید قدیمی تغذیه میکند، اینکه شاید بتوان زبانی ساخت که بارِ تاریخیِ نزاعها، سوءتفاهمها، سلطهها و رسوباتِ ناخودآگاهِ زبانهای طبیعی را نداشته باشد؛ زبانی شفافتر، منطقیتر، عادلانهتر. پرسش اما اینجاست: آیا واقعاً میتوان با مهندسیِ زبان، شکافِ بنیادینِ میان کلمه و جهان را کاهش داد؟ آیا میتوان رسانهای ساخت که در آن، لفظ و مقصود دوباره به هم نزدیک شوند؟
اگر زبانِ بهشت را زبانی تکتعینی (یکتا) فرض کنیم (زبانی که در آن هر کلمه دقیقاً بر یک شیء یا حقیقت دلالت میکند) زبانِ پس از افول، ناگزیر زبانی چندتعینی (پاره) است. هر واژه حاملِ لایههای گوناگونِ معناست؛ هر عبارت در بافتهای مختلف چیز دیگری میشود؛ هر سخن، رسوبِ تاریخ، طبقه، میل، زخم، حافظه و ناخودآگاه را با خود حمل میکند. از همینرو، حتی اسپرانتو هم نمیتواند از سرنوشتِ زبان بگریزد. چون مشکل فقط در بینظمیِ دستور یا ابهامِ واژگان نیست؛ مشکل در خودِ موقعیتِ انسانی است. زبان همیشه در یک جهانِ زیسته معنا مییابد، و هر گوینده چیزی بیش از معنای قاموسی را واردِ کلام میکند. هیچ زبانی آنقدر خالص نیست که از تاریخ، از تن، از میل، از فقدان و از سوءتفاهم رها باشد.
اینجا میتوان به بنیامین نزدیک شد. او در مقالهی قصهگو میان دو نوع تجربه تمایز میگذارد: Erfahrung و Erlebnis.
Erfahrung، تجربهی انباشته، رسوبکرده، زمانمند و انتقالپذیر است؛ تجربهای که از دلِ زیستن، رنجبردن، صبرکردن و روایتکردن بیرون میآید و قابلیت آن را دارد که به حکمت بدل شود.
اما Erlebnis، تجربهی لحظهای، تکهتکه، شوکوار و فوری است؛ تجربهای که در جهانِ مدرن، در شهر، در رسانه، در سرعت، در جنگ و در انبوهِ تحریکهای حسی، جای تجربهی اصیل را گرفته است. این تجربه دیگر نمینشیند، تهنشین نمیشود، به معنا نمیرسد، و در نتیجه به حکمت هم تبدیل نمیشود.
فقرِ تجربه دقیقاً یعنی همینجا، یعنی جامعه دیگر قادر نیست Erfahrung تولید کند. آدمها در انبوهی از Erlebnisها غرق شدهاند؛ چیزهای زیادی برای حسکردن دارند، اما چیزِ چندانی برای فهمیدن، روایتکردن و منتقلکردن ندارند. به همین دلیل، قصهگویی هم میمیرد. نه فقط به این معنا که دیگر کسی حوصلهی شنیدن ندارد، بلکه عمیقتر از آن، خودِ آدمها هم دیگر توانِ قصهگفتن را از دست دادهاند.زندگی نمیکنند، زندگی را از سر میگذرانند. مشاهده میکنند، ثبت میکنند، واکنش نشان میدهند، اما کمتر در چیزی اقامت میکنند. تجربهها به جای آنکه در جان رسوب کنند، از روی سطحِ عصبها رد میشوند و حتی برای فهم عمیق این اقامت هم به سانتی مانتالیسم پناه میبرند و با مفهوم نوستالژی/گرامافون سعی در اعتبارورزی دارند.
عشق هم در چنین جهانی از این قاعده مستثنا نیست. عشق در عصرِ فقرِ تجربه، بیشتر به صورت مجموعهای از Erlebnisهای عاطفیِ فوری ظاهر میشود، شیداییهای آنلاین، نزدیکیهای کوتاه، اتصالهای پرحرارت اما کمدوام، هیجانهایی که زود شعله میگیرند و زود خاموش میشوند. در این وضعیت، عشق کمتر به تجربهای زمانمند، قابلِ روایت و دگرگونکننده بدل میشود؛ کمتر به چیزی شبیه Erfahrung میرسد. نتیجه این نیست که آدمها دیگر عشق را نمیخواهند؛ برعکس، شاید بیش از همیشه تشنهی آن باشند. مسئله این است که ظرفِ نگهداریاش را از دست دادهاند.
و همینجا شکافِ میان کلمه و تجربه عمیقتر میشود. آدمها واژهی عشق را بهکار میبرند، اما اغلب برای توصیفِ تجربههایی که دیگر توانِ حملِ سنگینیِ این واژه را ندارند. واژه باقی مانده، اما افقِ تجربهای که به آن معنا میداد فروریخته است. بهمرور، کلمه تهی میشود؛ نه از آنرو که بیش از حد تکرار شده، بلکه چون کمتر زیسته شده است. و وقتی واژه تهی شد، بیانِ رنج هم دشوارتر میشود. میگویی دوستت دارم، اما خودت هم مطمئن نیستی این جمله دقیقاً حاملِ چه عمقی از حضور است. دیگری میشنود، اما او هم این واژه را از میانِ لایههایی از سوءتفاهم، حافظه، شکست، بدبینی و خستگی دریافت میکند. پس حتی در لحظهی بیانِ عشق نیز تنهایی از بین نمیرود؛ گاهی فقط مؤدبتر و شاعرانهتر میشود.
از اینجا چرخهی معیوب آغاز میشود:
فقرِ تجربه ← تهیشدنِ واژه ← عمیقترشدنِ شکاف ← تنهاییِ بیشتر ← جستوجوی Erlebnis تازه ← تکرارِ چرخه
این چرخه فقط زبانی نیست، وجودی است. انسانِ معاصر، چون تجربهی اصیل کمتری دارد، واژههایش سبکتر میشوند؛ چون واژههایش سبکتر میشوند، کمتر میتواند خودش را به دیگری برساند؛ چون کمتر میتواند خودش را برساند، تنهاتر میشود؛ و چون این تنهایی غیرقابلتحمل است، دوباره بهدنبالِ شوک، تماس، هیجان، اتصال، و Erlebnis تازهای میرود تا شاید خلأ را موقتاً پُر کند. اما همان چیزی که بهعنوان درمان برمیگزیند، اغلب خودِ بیماری را بازتولید میکند.
در چنین جهانِ واماندهای، جهانِ قطعشده از سکون، تعمق و همزبانی، دیگر چگونه میتوان از قلب سخن گفت؟ وقتی صدای قلب زیرِ سر و صدای بیحدوحصرِ حماقت، غرور، نمایش و اضطرابِ انسانی مدفون شده، دمزدن از آن بیشتر به نوستالژی شبیه است تا به واقعیت. مگر در لحظاتِ تشنجی؛ در لحظاتی که نظمِ عادیِ زندگی برای ثانیهای ترک برمیدارد. مثلاً در مترو.
همانجا که بدنها بیاختیار به هم نزدیکاند اما جانها از هم دور، همانجا که انبوهِ انسانها بیآنکه واقعاً با هم باشند از کنارِ هم عبور میکنند، همانجا که هر کس در تنهاییِ فشردهی خودش ایستاده و وانمود میکند عجله دارد، بیآنکه بداند دقیقاً به کجا. مترو شاید یکی از صادقانهترین تمثیلهای جهانِ ما باشد، نزدیکیِ فیزیکیِ محض، بدونِ همحضوریِ حقیقی.
و با اینهمه، شاید هنوز چیزی از امکانِ عشق همانجا باقی مانده باشد؛ نه در نسخههای رمانتیک و ارزانِ آن، نه در فرمانِ مضحکِ از قلبت پیروی کن، بلکه در امکانی نحیفتر و راستینتر آن، در توانِ مکثکردن، در پسگرفتنِ کلمه از مصرفِ روزمره، در بازپسدادنِ وزن به واژهها، در تبدیلِ تجربهی لحظهای به تجربهای که بشود آن را تاب آورد، روایت کرد، و به دیگری سپرد. شاید عشق، اگر هنوز معنایی داشته باشد، دیگر نامِ یک هیجانِ خالص نیست؛ نامِ مقاومتی است در برابرِ فروپاشیِ معنا. تلاشی برای آنکه میان کلمه و جان، میان من و دیگری، میان تنهایی و حضور، پلی هرچند لرزان ساخته شود.
شاید بهشت، جایی در گذشته نبوده باشد که از آن سقوط کردهایم؛ شاید نامِ افقی باشد که هنوز هم در هر گفتوگوی صادقانه، در هر واژهای که واقعاً از عمقِ تجربه برخاسته، و در هر لحظهای که کسی واقعاً دیگری را میفهمد، برای لحظهای کوتاه دوباره پدیدار میشود.
و شاید به همین دلیل است که این صورتبندی، از بهشت تا مترو، هنوز ادامه دارد.
پ.ن: با تشکر از بچه های virgool core که این ایده رو دادن و ممنون از نوید ❤️