
گنجشک،
اینبار از کنارِ لیوانِ ترکخورده نمینویسم... از کنارِ کشوی پایینیِ میزی مینویسم که خوب بسته نمیشود. باید با زانو کمی به آن فشار آورد تا جا بیفتد و با اینهمه، نیمهشبها بیصدا چند میلیمتر بیرون میزند، انگار چوب هم حافظهای دارد که با اطاعتِ کامل کنار نمیآید... درونِ کشو چیزهای بیاهمیت جمع شدهاند، خودکار رنگباخته، دکمهای بیجفت، کلیدی که دیگر هیچ قفلی را باز نمیکند، عکسِ فوریِ محوی که نور، نیمی از صورت را خورده و رسیدِ دارویی که نامِ بیماری را از یاد بردهای اما قیمتش را هنوز میدانی. اینها بقایای زندگی نیستند؛ اینها صورتجلسههای شکستاند. هر خانه ادارهای مخفی برای ثبتِ زخمهای بیخبر است. آنچه دور نمیاندازیم، همیشه آنچه دوست داشتهایم نیست؛ اغلب آن چیزی است که هنوز حسابش با ما صاف نشده. تاریخ، پیش از آنکه در میدانها و کتابها بخوابد، در کشوها بوی تعفن میگیرد...
تو میخواستی به خودت نامه بنویسی، اما حقیقت این است که هیچ خودی آنقدر یکپارچه نیست که نامهای را بیواسطه دریافت کند. آنکه مینویسد و آنکه میخواند، هر دو از آوارِ زمان ساخته شدهاند؛ از صداهایی که بلعیدهای، از تحقیرهایی که به اسمِ تربیت پذیرفتهای، از امیدهایی که نه به دستِ آینده، که به دستِ تبلیغ به تو تزریق شدهاند... آدمی موجودی نیست که تاریخ را حمل کند؛ اغلب محفظهای است که تاریخ در آن ته نشین میشود. بر پیشانی، در طرزِ نشستن، در اقتصادِ دست، در نحوهی نگاهنکردن به چشمِ کسی که دارد با تو حرف میزند. تو خودت را من میخوانی، اما این من غالباً نامِ محترمانهی انباشت است. نامِ چیزی که از هزار تصرف، حذف، عادت، ترس و جیرهبندیِ میل ساخته شده و بعد برای آنکه بتواند روز را تاب بیاورد، به وحدتی خیالی پناه برده است...
باید تیرهتر نگاه کنی. نه از سرِ ژست، نه چون تیرگی شأنِ تفکر است، بلکه چون جهان در روشناییِ رسمیاش، دروغ میگوید. هر دورهای نورِ خاصِ خود را دارد؛ نوری که برای دیدن نیست، برای نادیده گرفتن است. ویترینها، صفحهها، لبخندهای مناسب، واژههای نرم، طراحیِ تمیزِ فقر، بستهبندیِ قابلتحملِ اضطراب. زمانهای که همهچیز را قابلِ مصرف میخواهد، حتی مصیبت را نیز وادار میکند خوشفرم به نظر برسد. رنج اگر نتواند خود را به صورتِ محتوایی همدلانه، داستانی الهامبخش، یا زیباییای موقر عرضه کند، از چرخهی توجه بیرون میافتد. آنچه پذیرفته نمیشود، رنجِ بیچهره و بینتیجه است؛ رنجی که نه کسی را بهتر میکند، نه روایتی قهرمانانه میسازد، نه به کالای اخلاقی بدل میشود. تو باید به همانجا بروی، به انبارِ تاریکِ چیزهایی که حتی برای ترحم هم دیر شدهاند.
درست نگاه کن، در بسیاری از اتاقها، اشیا از صاحبانشان بیشتر زنده ماندهاند. پتو، شکلِ شانهها را نگه داشته؛ فرش، راهِ قدمها را حفظ کرده؛ دستهی فنجان، چربی انگشتانی را که دیگر نیستند به یاد دارد و بوی روغنِ مانده در آشپزخانه، تقویمی است که هیچ تاریخنگاری به آن دسترسی ندارد. این وفاداریِ اشیا، مهربان نیست. اشیا برای ما ماتم نمیگیرند؛ فقط خیانت نمیکنند. آدمها حذف میشوند، اما فرورفتگی مبل، جایِ فشار تن را نگه میدارد. همین است که امرِ معمولی را هولناک میکند جهان، حتی بیحضورِ ما، آثارِ فرسایشِ ما را بایگانی میکند. هیچ چیز واقعاً از بین نمیرود، فقط از زبانِ آشکار به زبانِ رسوب ترجمه میشود. و چه بسیار زندگیها که تنها در همین زبانِ رسوب باقی ماندهاند...
از خودت نترس اگر دیدی حافظهات بیش از آنکه روشن کند، لکهدار میکند. حافظه گنجینه نیست؛ کارگاهِ دستکاری است. آنچه به یاد میآوری، همیشه آنچه بوده نیست؛ آن چیزی است که در سازشِ میانِ زخم و بقا اجازه یافته باقی بماند. ما از گذشته محافظت نمیکنیم؛ آن را تا اندازهای دستکاری میکنیم که تحملپذیر شود. به همین دلیل است که عکسها اینهمه دروغگو و اینهمه لازماند. عکس نه لحظه را نجات میدهد، نه مرگ را عقب میراند؛ فقط مدرکی میسازد برای اینکه چیزی روزی در معرضِ نور بوده است. با اینهمه، هر عکس صحنهای از جرم نیز هست، برشزدنِ جهان، جدا کردنِ یک لحظه از پیوستارِ پیش و پسِ آن، و جا زدنِ این قطعهی بریده به جایِ زندگی. آلبومهای خانوادگی اغلب آرامترین صورتِ سانسورند... در آنها کتکها نیست، بدهیها نیست، تحقیرهای بعد از مهمانی نیست، بوی دوا و عرقِ تبدار نیست، صدای جرّ و بحثی که کودک از پشتِ در شنیده نیست. فقط لحظههایی هستند که توانستهاند صورتِ خود را در برابرِ دوربین مرتب کنند. بقیه، در سایه ماندهاند؛ همانجا که حقیقت معمولاً نفس میکشد.
تو باید از این سایه دفاع کنی. نه از سرِ ستایشِ تاریکی، بلکه چون حقیقت اغلب در چیزهایی میماند که نورِ عمومی به آنها نرسیده است. هر تمدنی دستگاهی برای روشن کردن دارد و همزمان دستگاهی برای دفن کردن. آنچه دفن میشود، فقط قربانیانِ آشکار نیستند؛ صورتهای فرسایشاند، شیوههای خاموشِ نابود شدن، شکلهای جزئیِ تمکین، استهلاکِ روزانهی حساسیت. من اسمِ این را میگذارم خرابهی گرم، وضعیتی که در آن هنوز زندگی جریان دارد، هنوز چای دم میشود، لباس شسته میشود، کودکی مشق مینویسد، کسی به شوخی چیزی میگوید، اما در همان حال، فرمِ زندگی از درون ویران شده است. مصیبت همیشه با انفجار نمیآید؛ گاهی با تداوم میآید. با همان فردایی که شبیهِ امروز است و دقیقاً به همین دلیل، ویرانکنندهتر است...
باید از اخلاقِ نورانی فاصله بگیری. این اخلاقِ همیشه آمادهی همدردی، همیشه حاضر برای محکوم کردنِ شر، همیشه مسلط به واژگانِ درست، اغلب چیزی را پنهان میکند که از خودِ شر کمخطرتر نیست یعنی میلِ پاک ماندن. بسیاری نمیخواهند جهان را تغییر دهند؛ میخواهند دستهای خود را از آلودگیِ آن دور نگه دارند و در عوض، امضای اخلاقیِ خود را زیرِ هر فاجعه ثبت کنند. این عفافِ وجدان، یکی از نجسترین شکلهای خوددوستی است. چه بسیار کسانی که علیهِ تحقیر سخن میگویند، اما از آسایشهایی تغذیه میکنند که بدونِ همان تحقیر ممکن نبود؛ چه بسیار کسانی که از کرامتِ انسان حرف میزنند، اما در زبانِ روزمره، با اولین لغزشِ دیگری، او را به اندازهی مصرفش در نظامِ ارزشگذاری تقلیل میدهند. تو اگر میخواهی رادیکال(رادیکال یعنی باشدت و بنیادین) باشی، باید اول این لجنِ محترمانه را ببینی، اینکه شر، فقط در خشونتِ آشکار نیست؛ در پاکیزگیِ خودپسندانهی کسانی هم هست که میخواهند وجدانِ تمیزشان را مثل دستمالِ اتوکشیده روی میز پهن کنند...
از خودت هم همین را بپرس
چند بار به نامِ فهمیدن، از درگیر شدن فرار کردهای؟
چند بار دقت، برایت شکلِ ممتازِ احتیاط شده است؟
چند بار به جایِ آنکه چیزی را تا سرحدِ پیامدهایش دنبال کنی، آن را در نثر نگه داشتهای تا از خطرِ تصمیم مصون بمانی؟
نویسندهبودن، اگر مراقب نباشی، به صنعتِ محترمانهی تعویق بدل میشود. آدم جمله را تیز میکند چون نمیخواهد دستش را آلوده کند. مفهوم میسازد تا ناچار نشود چیزی را بشکند. از نسبتها حرف میزند تا مسئولیتِ بریدن از بعضی نسبتها را عقب بیندازد. تو باید این کاسبیِ پنهانِ ذهن را لو بدهی. فکر، اگر فقط به ظرافتِ بیهزینه برسد، یکی از صورتهای لوکسِ بزدلی است...
اما در سوی دیگر هم دام هست، وسوسهی خشمِ یکدست. خشم، اگر به تاریخِ خود آگاه نباشد، خیلی زود به کالای روانی تبدیل میشود؛ چیزی برای گرم نگه داشتنِ تصویرِ خود، نه برای شکافتنِ واقعیت. باید بفهمی نفرت از کجا تغذیه میشود و کجا از کار میافتد. کسی که فقط از بیرون به پلیدی اشاره میکند، هنوز از آن فاصلهای امن گرفته است. کارِ سختتر این است که ببینی پلیدی چگونه در عادتها، لحنها، شوخیها، ترجیحهای زیباییشناختی، آرزوی آرامش، و حتی در شکلِ چیدنِ اتاق رسوخ میکند. سلطه فقط بر غبار سوار نمیشود؛ در سلیقه خانه میکند. آنچه را نمیتوان با قانون تثبیت کرد، با ذوق تثبیت میکنند. آنچه را نمیتوان با اجبار جا انداخت، با تصویرِ زندگیِ مطلوب جا میاندازند. اینجا باید از کلیشهی اروتیکِ دنیا حرف زد، آن الگویی که جهان از دلپذیری میسازد تا انسان به همان چیزی میل ببندد که او را مصرف میکند. نظم فقط با ترساندن حکومت نمیکند؛ با دلربایی هم حکومت میکند...
ببین چگونه فقر، پیش از آنکه سفره را کوچک کند، دامنهی احساس را کوچک میکند. آدمِ فرسوده دیگر برای هر چیزی توانِ رنجیدن ندارد؛ ناچار گزینشی رنج میبرد، گزینشی میبیند، گزینشی اعتراض میکند. این صرفهجوییِ عاطفی، فضیلت نیست؛ فنِ بقاست و دقیقاً همینجاست که جهان پیروز میشود، وقتی انسان برای زنده ماندن ناچار میشود از بخشی از ظرفیتِ ادراکِ خود صرفنظر کند. من اسمِ این را میگذارم حساسیت کُپُنی. در این وضعیت، آدم نه به این دلیل که سنگدل شده، بلکه چون فرسوده شده، از کنارِ چیزهایی میگذرد که اگر میایستاد و واقعاً میدیدشان، دیگر نمیتوانست کارِ روزِ بعد را تاب بیاورد. جهانِ موجود فقط وقت و پول را نمیبلعد؛ توانِ سوگواری را هم میبلعد و مردمانی که فرصتِ سوگواری از آنها گرفته شده، کمکم حتی نمیفهمند دقیقاً چه چیزهایی را از دست دادهاند...
با زن، با تن، با کارِ خاموش، باید تیرهتر و دقیقتر باشی. زن را نه به عنوانِ حاملِ شکوهمندِ درد، بلکه به عنوانِ بایگانیِ زندهی استفاده ببین. چه تعداد از حرکتهای او حاصلِ اصلاحِ مداومِ خود زیرِ نگاههایی است که او انتخاب نکرده؟ چند بار پیش از نشستن، پیش از خندیدن، پیش از بلند حرف زدن، پیش از پیر شدن، پیش از خوردن، پیش از خواستن، بدنش را با قانونهای نانوشته تنظیم کرده است؟ جامعه فقط از تنِ زن کار نمیکشد؛ از پیشبینیِ او، از احتیاطِ او، از مدیریتِ احساساتِ دیگران به دستِ او، از مهارِ دائمِ خود به دستِ او، نیز تغذیه میکند. اینها را اگر با واژگانِ روشنِ همیشگی بنویسی، دوباره پنهانشان کردهای. باید نشان بدهی چگونه خشونت در گودیِ کمر، در سرعتِ جمع کردنِ سفره، در خندهای که نیمثانیه دیرتر خاموش میشود، در کیفِ سنگینی که بیصدا حمل میشود، تهنشین شده است. حقیقتِ تن، اغلب در آنجاست که زبان از روی آن میپرد...
عشق را هم تاریکتر بفهم. عشق اغلب آخرین مؤسسهی خصوصیِ جبرانِ خسارت است. آدمها با زخمهای اجتماعی، تحقیرهای طبقاتی، بیپدریِ عاطفی، گرسنگیِ تأیید و ترس از حذف، واردِ رابطه میشوند و انتظار دارند دیگری همهی بدهیهای گذشته را یکجا بپردازد. سپس نامِ این طلبکاری را صمیمیت میگذارند و چون این محال است، عشق خیلی زود به دفترِ حساب تبدیل میشود، چه کسی بیشتر فهمید، چه کسی بیشتر داد، چه کسی کمتر دید، چه کسی دیرتر جواب داد، چه کسی زودتر خسته شد. این حسابداریِ زخم، شکلِ پنهانِ بسیاری از روابط است که شاید با خود بگویی آها او هم با من همین کار را کرد و میفهمم!! نه نمیفهمی، چون رفتار خودت را ندیدی... اما در تاریکیِ این صحنه، هنوز چیزی باقی میماند که نباید لوسش کرد، آن لحظهی نادری که حضورِ دیگری، جهان را فقط تسکین نمیدهد، بلکه پیچیدهتر و حقیقیتر میکند. عشق اگر ارزشی داشته باشد، در این است که تو را از مرکزِ خودت کمی جابهجا کند، نه اینکه آن مرکز را باشکوهتر سازد...
و شهر؛ شهر را همچون خرابهای ببین که وانمود میکند فروشگاه است. هر نورِ تیز ال ای دی بر تکهای از انهدام افتاده است. هر کافهی خوشچیدمانشدهای شاید بر حافظهی کارگری ساخته شده باشد که دیگر نمیتواند در همان محله زندگی کند. هر مسیرِ تمیزِ تازه، جایی را از نقشه پاک کرده است. شهر با بولدوزر تنها خراب نمیکند؛ با بازآراییِ لطیف هم خراب میکند. فقر را از دید دور میکند، نه برای حل کردنش، برای آنکه مصرفکننده در آرامشِ بصری بماند یک سر مالک اشتر برو و کودکان عوری که میدوند را لای ضایعات و در میان سرنگ ببین، میتوانی بعد از آن تنت را تا خانه بکشی؟ آنچه از میدانها، دیوارها، مغازهها و خانههای کهنه پاک میشود، فقط ماده نیست؛ حافظهی اصطکاک است. به جایش سطحی میآید که خوب عکس میشود. این فاجعهای زیباشناختی نیست؛ فاجعهای ادراکی است. هرچه شهر هموارتر و تمیزتر و قابلنمایشتر میشود، امکانِ برخوردِ ناخواسته با حقیقت کمتر میشود. اینجا باید از همدستی شیطان حرف زد، آن پالایشِ پیوستهای که جهان را چنان مرتب میکند تا منشأ رنج دیده نشود، فقط اثرِ مدیریتشدهی آن باقی بماند...
تو باید به نجات ایمان نداشته باشی، اما به بازیافتِ نشانهها وفادار بمانی... در دورانِ ما، وظیفه شاید دیگر این نباشد که وعدهی رستگاری بدهی؛ این وعدهها زیادی شبیهِ بروشور شدهاند. وظیفه این است که از زیرِ ویرانی، قطعاتِ شهادت را بیرون بکشی. از بوی راهپله، از پارگیِ جیب، از قبضِ عقبافتاده، از لکنتِ صدایی که میخواهد چیزی مهم را عادی جلوه دهد، از سکوتِ بعد از جملهای که نباید گفته میشد... مورخِ راستین شاید کسی نباشد که گذشته را توضیح میدهد؛ کسی باشد که اجازه نمیدهد شکستخوردگان برای بارِ دوم، اینبار در حافظه، شکست بخورند. هر چیزِ کوچک را مثل شاهدی بخوان که زبانش بریده شده اما هنوز از طریقِ بافت، بو، ساییدگی و جایگرفتن در صحنه حرف میزند. تو باید مترجمِ این شاهدانِ لال باشی...
از امیدهای سالم بیزار باش. این جهان بسیار استادانه یاد گرفته که حتی نقد را به مکملِ روانیِ خود بدل کند. کمی آگاهی، کمی اشک، کمی خشمِ متمدن، کمی متنِ خوب و بعد بازگشت به روال. چیزی که باید از آن ترسید، نه ناامیدیِ عریان، بلکه امیدِ سازگار است؛ امیدی که با برنامهی کاری تداخل نداشته باشد، با تصویرِ شخصیِ تو ناسازگار نشود و بتوان آن را مثل قرص مکمل صبحگاهی مصرف کرد. اگر قرار است امیدی باشد، باید از جنسِ اختلال باشد. باید جایی در تو را از کار بیندازد، نه اینکه تو را کارآمدتر کند. امیدِ حقیقی، اگر هنوز ممکن باشد، چیزی شبیهِ خردهشیشه در دستگاهِ عادت است...
حالا برگردیم به همان کشو. اگر آن را بیرون بکشی، پشتش لایهای از غبار میبینی که سالها کسی به آن دست نزده. غبار، نجیبترین آرشیوِ زمان است؛ چیزی را قضاوت نمیکند، فقط بر آن مینشیند و میگوید اینجا مدتی کسی به سراغِ حقیقت نیامده است. شاید نوشتنِ تو باید شبیهِ کنار زدنِ همین غبار باشد، نه برای براق کردنِ سطح، بلکه برای دیدنِ خراشها. جهانِ تو نیاز به زیباییِ بیشتر ندارد؛ به دقتِ بیپناه نیاز دارد. به نثری که نه تسلی بدهد، نه تزئین کند، نه راهِ فرار بسازد. نثری که مثل چراغِ اضطراری کار کند، نورش کم است، اما به چیزهای درست میافتد...
پس به خودت رحم نکن، اما خودت را به دادگاهِ مبتذلِ تقصیر هم نسپار. مسئله این نیست که تو پاکی یا آلوده، شجاعی یا بزدل، راستگویی یا ریاکار. مسئله این است که بفهمی در کدام نقاط، جهان از تو عبور کرده و شکلِ تو را به خود گرفته است. هرجا این عبور را دیدی، همانجا نوشتن را شروع کن. از پیراهنی که یقهاش زودتر از بقیهجاها ساییده شده. از صدای آسانسوری که به هر طبقه با تأخیری اندک میرسد. از نانِ خشکی که برای دور نریختن نگه داشتهاند. از قرصی که نصف شده تا بیشتر دوام بیاورد. از پنجرهای که خوب بسته نمیشود و زمستان را به درون راه میدهد. آنچه بزرگ است، آنجا پنهان شده؛ در همین اختلالهای کوچکِ بقا...
این نامه را نه برای آرام کردنت میگذارم و نه برای برانگیختنت. میگذارم مثل شیئی مشکوک در اتاقت بماند. هر بار که از کنارش رد شدی، کمی در چینِ نگاهت مداخله کند. اگر دیدی جملهای در آن هنوز زیادی انسانی و گرم است، سردترش کن تا استخوانش پیدا شود. اگر دیدی جایی فقط تاریک است و چیزی را روشن نمیکند، رهایش کن؛ ظلمت هم اگر فقط ژست باشد، از نورِ دروغین تفاوتی ندارد. اما اگر در سطری توانستی هم ویرانی را ببینی و هم شیوهی تهنشین شدنش را در اشیا، در بدن، در زبان، در سکوت، در آنوقت نزدیک شدهای به چیزی که ارزشِ نوشتن دارد...
جهان به اندازهی کافی توضیح داده شده؛ آنچه کم است، نجاتِ خردهنشانههایی است که پیش از نابودیِ کامل، هنوز در حالِ چشمکزدناند. تو برای همان چشمکهای رو به خاموشی بنویس.
از جانبِ کسی که میداند در تهِ هر کشو،
نه فقط وسیله، که اندکی شکستِ تاریخی خوابیده است،
گنجشک