ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۶ دقیقه·۱۵ روز پیش

نامه چهارم به اشک

به اشک،

تو از شریف‌ترین چیزهای این جهانِ بی‌شرم هستی؛ نه چون پاکی، نه چون معصومی و نه حتی چون همیشه راست‌گو، بلکه چون در قامت تو، بدن، پیش از آن‌که زبان به کار بیفتد، حقیقتی را لو می‌دهد که ما ماهرانه پنهانش کرده‌ایم. تو آن لحظه‌ای هستی که نظمِ صورت از درون شکاف برمی‌دارد؛ شکستِ کوچکِ اقتداری که انسان هر صبح با شستن صورت، مرتب‌کردنِ لباس و سفت‌کردنِ فک بر چهره‌اش تحمیل می‌کند تا به جهان بگوید هنوز بر خود مسلطم و تو، با آن درخشندگیِ خفیف و تقریباً بی‌صدا، می‌آیی و ثابت می‌کنی که سلطه بر خویش هرگز کامل نیست، که در درونِ هر قامتِ راست، لرزشی هست؛ در پشتِ هر نگاهِ مطمئن، آبی جمع می‌شود؛ و در زیرِ همه‌ی انضباط‌هایی که تمدن به ما آموخته، هنوز موجودی نفس می‌کشد که نه تماماً منطقی‌ست، نه تماماً رام، و نه تماماً قابل‌توضیح.

اما من تو را فقط به عنوانِ نشانه‌ی رنج نمی‌شناسم. این تعریف، هم کم‌انصافیست و هم ساده‌لوحانه. تو فقط از اندوه زاده نمی‌شوی؛ گاه از تراکمِ بیش از حدِ معنا می‌آیی، از لحظه‌ای که جان، دیگر ظرفیتِ حملِ آن‌چه را حس می‌کند ندارد و ناچار آن را در قالبِ مایعی ظریف به بیرون می‌فرستد. برای همین است که تو در سوگ و شادی، در شکست و وصال، در تحقیر و نجات، در دیدارِ ناگهانی و فقدانِ دیرهنگام، در شرم و حتی در مواجهه با زیبایی ظاهر می‌شوی. تو زبانِ واحدِ حالت‌هایی هستی که واژه‌ها، با همه‌ی تفاوت‌هایشان، از حملِ شدتِ مشترک‌شان عاجزند و شاید رازِ تو همین باشد، این‌که به جای معناهای مختلف، بر یک حقیقتِ بنیادی شهادت می‌دهی، بر این‌که انسان موجودی‌ست که گاهی احساس در او از صورتِ مکانیکی زندگی بزرگ‌تر می‌شود...

با این‌همه، تاریخ با تو نیز مهربان نبوده است. تو را هم، مثل بسیاری از پدیده‌های اصیلِ جان، یا تحقیر و یا مبتذل کرده. به برخی آموخته‌اند که تو نشانه‌ی ضعف هستی، رسواییِ کنترل‌ازدست‌رفته، خیانتِ بدن به شأنِ مردانه، بالغ، عاقل یا مقاوم. به برخی دیگر برعکس، آموخته‌اند که باید تو را نمایش دهند، مصرف کنند، در ویترینِ عاطفه عرضه کنند تا از رنج، تصویری قابل‌تحمل و حتی قابل‌فروش بسازند. در هر دو حال، به تو خیانت شده است، یک‌بار وقتی که ممنوع شدی و یک‌بار وقتی که به کلیشه بدل گشتی... چه بسیار انسان‌ها که سال‌ها نه توانسته‌اند تو را بریزند و نه اگر ریختند، حقیقتاً به واسطه‌ی تو سبک شوند؛ زیرا میانِ اشک و رهایی، همان‌قدر فاصله هست که میانِ اعتراف و دگرگونی. تو خودِ نجات نیستی؛ تو فقط لحظه‌ای هستی که در آن، حفاظی ترک می‌خورد.

می‌دانم که بسیاری از گریه‌ها نه از وفورِ نیرو، که از لذتِ پنهانِ ناتوانی می‌آیند؛ از آن میلِ مرموزِ رنج‌کشیدن که می‌خواهد زخم را به سرمایه‌ی اخلاقی بدل کند. اشکی هست که روح را نمی‌گشاید، بلکه در خود می‌پیچد؛ اشکی که به‌جای آن‌که پرده‌ای را کنار بزند، نقشِ قربانی را تثبیت می‌کند؛ اشکی که پنهانی از این‌که منِ مجروح را فقط سرپا داشته، راضی‌ست. و این را باید گفت، هرچند تلخ باشد، هر گریه‌ای پاک‌کننده نیست. بعضی گریه‌ها فقط راهی هستند برای آشتی‌کردنِ مؤدبانه با حقارت، برای تحمل‌پذیرکردنِ وضعی که باید علیه آن برخاست. اشکی که پس از آن، انسان همان‌قدر کوچک، همان‌قدر ترسان و همان‌قدر خوگرفته به زنجیر باقی بماند، بیش از آن‌که رهایی باشد، شاید تخلیه‌ای مدیریت‌شده باشد؛ نوعی آرام‌بخشِ درونی.

اشک را نه فقط به عنوانِ روان‌شناسیِ فرد، بلکه به عنوانِ ردّی از تاریخ در بدن هم میتوان خواند. چه بسا اشکِ امروز، آبِ همان اندوه‌هایی باشد که هرگز حقِ عزاداری نیافتند؛ سوگ‌هایی که به خاطرِ سرعتِ جهان، مصلحتِ خانواده، زبانِ مردانه، اخلاقِ کار یا منطقِ پیشرفت، مجبور شدند خاموش بمانند و در جایی از تن رسوب کنند. از این رو گاهی تو فقط برای یک فقدانِ معین نمی‌آیی؛ تو با خود انبوهی از فقدان‌های بی‌نام را می‌آوری، توده‌ای از غم‌های بی‌صاحب را، و انسان در حالی می‌گرید که خود هم دقیق نمی‌داند برای چه؟ این ندانستن نقصِ اشک نیست؛ شأنِ آن است. زیرا در جهانی که رنج اغلب پیش از آن‌که فهمیده شود، اداره می‌شود، اشک یکی از آخرین جاهایی‌ست که حقیقتِ توضیح‌ناپذیر هنوز امکانِ ظهور دارد...

تو همچنین با زمان نسبتی غریب داری. خنده اغلب به اکنون تعلق دارد، خشم رو به بیرون می‌رود، ترس به آینده می‌نگرد؛ اما تو زمان‌ها را در هم می‌ریزی. کسی در یک عصرِ عادی، کنار پنجره، با شنیدنِ جمله‌ای ساده یا دیدنِ نوری خاص، ناگهان می‌گرید و هیچ‌کس نمی‌فهمد که در آن لحظه فقط آن رویدادِ کوچک حاضر نیست، بلکه سال‌ها شکست، دلتنگی، شرم، آرزو و خستگی نیز احضار شده‌اند. تو حافظه را نه به شکلِ روایت، بلکه به شکلِ سیلان بازمی‌گردانی. از همین روست که آدمی پس از گریستن، گاهی احساس نمی‌کند چیزی حل شده، بلکه فقط حس می‌کند چیزی که مدت‌ها سنگ شده بود، موقتاً دوباره جاری شده است. و همین، اگرچه رستگاری نیست، اما بی‌اهمیت هم نیست. در جهانی که بسیاری چیزها از فرطِ فشار به سنگ بدل می‌شوند، جاری‌شدن خود نوعی مقاومت است...

من به تو احترام می‌گذارم، چون تو هنوز یکی از معدود رخدادهایی هستی که در آن انسان اندکی از کارکردبودن بازمی‌ایستد. کسی که گریه می‌کند، هرچند برای لحظه‌ای کوتاه، دیگر کاملاً کارمند، شهروند، والد، شریک، مدیر یا ماشینِ پاسخ‌گو نیست؛ او دوباره موجودی می‌شود که چیزی به او رسیده، چیزی او را شکافته، چیزی از او عبور کرده است. تو وقفه‌ای هستی در نظامِ بهره‌وری؛ تعلیقی در اقتصادِ نمایشِ قدرت؛ اختلالی ظریف در این فرمانِ دائمی که می‌گوید ادامه بده، جمع‌وجور باش، قابل‌استفاده بمان و شاید به همین دلیل است که جهانِ امروز، با همه‌ی ژست‌های عاطفی‌اش، در عمقْ از تو می‌ترسد. چون تو یادآورِ آنی که انسان را نمی‌توان یکسره به عملکرد تقلیل داد...

با این‌همه، نمی‌خواهم تو را تقدیس کنم. تقدیسِ رنج، یکی از کثیف‌ترین شکل‌های خیانت به جان است. اشک اگر به آیین بدل شود، اگر از آن هویت بسازیم، اگر به جای عبور، در آن اقامت کنیم، آن‌گاه تو نیز می‌توانی به همدستِ انحطاط تبدیل شوی. باید گذاشت بیایی، اما نباید به نامِ تو زیست. باید فهمید که تو گاهی اعلامِ حقیقتی هستی، نه حقیقتِ نهایی. آن‌چه پس از تو اهمیت دارد این است که آیا انسان، پس از آن‌که صورتش خیس شد، نسبتش با جهان اندکی صادق‌تر، آزادتر، و نترس‌تر می‌شود یا نه؟ اگر نه، تو فقط لحظه‌ای بوده‌ای که درد، شکلی دیدنی به خود گرفته است. اما اگر آری، اگر پس از تو چیزی از سنگی‌بودنِ روح شکسته باشد، اگر آدمی یک کلمه را صادقانه‌تر بگوید، یک وداع را کامل‌تر بفهمد، یک تحقیر را دیگر فضیلت ننامد یا یک عشق را بی‌دروغ‌تر به زبان بیاورد، آن‌گاه تو فقط آبِ چشم نبوده‌ای؛ تو کارِ کوچکی در نجات کرده‌ای.

پس بمان، اما نه به عنوانِ عادت. بیا، اما نه برای آن‌که زنجیر را قابل‌تحمل‌تر کنی. جاری شو، اما فقط آن‌گاه که چیزی واقعاً باید از صخره‌ی درون جدا شود و اگر روزی بر گونه‌ی انسانی لغزیدی که سال‌ها به او آموخته بودند نریزد، همان لحظه را دستِ‌کم نگیر. چه بسا تاریخِ حقیقیِ رهایی، نه در فریادهای بزرگ، که در همین تسلیمِ کوچکِ صورت آغاز شود

آن‌جا که کسی، برای نخستین‌بار، از این‌که متاثر شده شرم نمی‌کند...

انساناشکجهانگنجشک
۶۴
۲۰
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید